برای نقد و بررسی آثار یک نویسنده - خصوصاَ اگر نابغهای چون گابریل گارسیا مارکز باشد- تمام جنبههای زندگی هر چند بظاهر خرد، بیشک اهمیتی کلان مییابد چرا که نویسنده از تمام عوامل زمانی- مکانی بهره میگیرد و پس از پردازش این دادهها و گذر از فیلتر ذهن خلاقش (و چه بسا ضمیر ناخودآگاهش) به خلق اثر نائل میآید. از این رو شناخت زادگاه مارکز و شرایط سیاسی- اجتماعیاش به عنوان یکی از سرچشمهای الهام نویسنده، برای پژوهش و درک بهتر فرآیند پیچیده نوشتن تا حد زیادی مفید به نظر میرسد.
كلمبيا توانست در سال1810 به استقلال برسد و از مستعمره بودن اسپانيا رهايي يابد. اگر چه به ظاهر
يكي از قديمي ترين كشورهاي دمكراتيك آمريكا است اما حقيقت تلخ اين است كه به ندرت روي صلح وعدالت را به خود ديده است.
در آغاز، نفرتي بيحساب بين سرخپوستان و اسپانياييها وجود داشت چنانكه اسپانياييها به جستجوي طلا به كشور زرخيز(El Dorado)
يورش بردند و در سدد تغيير كيش آنها و ايجاد قدرت سياسي برآمدند. در سال 1568 انگلستان نيز داستان ديگري در پيش گرفت و با حمله به كلمبيا ستيزهي بي پايان استعمارياش را در طول قرون بعد دنبال كرد. زماني كه ناپلئون در سال 1810 پادشاه اسپانيا را از حكومت سرنگون كرد؛ كلمبيا اعلام خود مختاري كرد و كشور جديد
يك دوره كوتاه آزادي را تجربه كرد ولي خيلي زود يعني در سال 1815 با حملات خونين و ناگوار ژنرال موريلو (Murillo) دوباره تسخير شد. در واقع كثرت جنگهاي داخلي در كشور تازه سر از تخم درآورده، كلمبيايي ها را به زير تيغ «موريلو» انداخت و براي هميشه
اين دوره را در تاريخ با نام پررنگ la Patria Boba يا «ميهن احمقها» به ثبت رساند.
دور دوم استقلال كلمبياييها مربوط مي شود به 1820 يعني زماني كه سيمون بوليوار دوباره كشور را آزاد كرد و آن سرزمين نخستين رئيس جمهور را به خود ديد.
در 1849 كشور آن قدر پيشرفت كرده بود كه منازعات شان به شكل دو حزب سياسي ليبرال و محافظهكار (كه امروز هم وجود دارد) انسجام
يابد. رقابت سیاسی
ليبرالها و محافظهکاران بنمايهي بسياري از داستانهاي ماركز را تشكيل ميدهند و فهميدن درست ماهيتشان هم كليد نوشتههاي ماركز است و هم به طور كلي بينش اساسي تأسفبار سياست در آمريكاي لاتين را به نمايش ميگذارد.
اگر چه در نخست، شكل گيري گرد هستهي اين دو مرام، متفاوت ومختلف بود ، اما سالها نزاع خونين به از بين رفتن چشمگير تمايزات بين دو حزب كمك كرد . محافظه كاران و ليبرالها تمايل بيشتري به جنگهاي دارو دستهاي و قبيلهاي دارند تا
اين كه در سدد استقرار قانون ويا مخالفتهاي بنيادي عقيدتي برآيند. هر دو تمايلات سركوبگرانه دارند، هر دو فاسدند و وقتي قدرت به دستشان افتاد به طور وحشتناكي از آن سوء استفاده ميكنند. و در سابقهي سراسر غمبار كلمبيا،
اين دو حزب كم و بيش در حال جنگ با هم هستند.در مورد هواداران دو حزب لیبرال و محافظهکار مثلي است كه ميگويد: آنها به
اين احزاب نميپيوندند بلكه در آنها متولد ميشوند. و به راستي هم آنها بيشتر مانند واحدهاي بومي و قبيلهاي رفتار ميكنند تا احزابي با عملكرد صلحجويانه كه دارای پايگاههاي سياسي مشخص باشند. علاوه براين كشور به دو منطقه اصلي تقسيم شدهاست بهcosteños مربوط به سواحل كارائيب و cachacos مربوط به كوهستان مركزي. هر دو گروه از كلمات زشتي براي ناميدن
يكديگر استفاده ميكنند و براي تحقير هم از هيچ كوششي فروگذار
رقابت سیاسی ليبرالها و محافظهکاران بنمايهي بسياري از داستانهاي ماركز را تشكيل ميدهند و فهميدن درست ماهيتشان هم كليد نوشتههاي ماركز است و هم به طور كلي بينش اساسي تأسفبار سياست در آمريكاي لاتين را به نمايش ميگذارد
نميكنند. اهالي costeños تمايل بيشتري به اختلاط نژادي دارند، معاشرتيتر در عينحال خرافاتياند. آنها اساساً بازماندهاي از دزدان دريايي وقاچاقچيان و آميزهاي از بردههاي سياهاند كه در كل مردمي ماجراجو، اهل بزن و برقص و دلشادند.
در آنسو مردم cachacos رسميتر و اشرافيترند و داراي نژاد خالصتري هستند.كساني كه ازشهرهاي پيشرفتهشان همچون Bogot و به تواناييشان در خوب صحبت كردن به اسپانيايي؛ به خودشان ميبالند. از قرار معلوم سواحل گرمسير كارائيبي سنگر و استحكامات ليبرالها بوده و كوهها و درههاي سرد دور از كرانه، جناح محافظهكاران را پناه ميدادهاست. گارسيا ماركز اغلب اظهار كردهاست كه به عقيدهي خودش به همان اندازه كه
يك mestizo ( آميختهاي از نژاد سرخپوست و اسپانيايي) بوده همان قدر هم
يك costeño محسوب ميشود و اين هردو مشخصه موجبات رشدش را براي شكلگيري و پيشرفت در نويسندگي فراهم كردهاست.
سراسر قرن نوزدهم، كلمبيا به وسيله شورشها، جنگهاي داخلي از هر دو نوع محلي وملي ، همچنين چندين كودتاي d'etat به ويراني كشيدهشدهبود. اوج خونريزيهاي
اين قرن در 1899 بود . وقتي جنگ هزار روزه آغاز شد كلمبيا بيشترين جنگهاي داخلي را در آن زمان به خود ديد. ستيزهاي كه با مغلوب شدن ليبرالها در سال 1902 خاتمه
يافت. جنگ، جان بيش از 100000 انسان را گرفت و بديهي است كه اين انسانها كساني جز روستاييان و روستازادگان نبودند. پدربزرگ گارسيا ماركز نيز در آن جنگ حضور داشت . بسياري از كهنه سربازان، توانستند
اين جنگها را در ميان شخصيتهاي افسانهاي ماركز براي هميشه به خاطر بسپارند.
عنصر ديگري كه كارماركز را تحت تأثير قرار داد قتلعام اعتصاب موز در سال 1928 بود. اگرچه عموماً قهوه كالاي اصلي صادرات كلمبيا محسوب ميشود، اما در دهههاي اول قرن بيستم، موز نيز اهميت ويژهاي در اقتصاد داشت. مظهر تجارت موز، كمپاني ميوه
يونايتد بود. يك گروه آمريكايي كه انحصار كامل صنعت موز را در دست داشت
يعني ميوهاي كه در آن زمان تنها منبع درآمد براي بسياري از اهالي ناحيهي costeño به انضمام منطقه Aracataca بود.
يكي ديگر از نمونههاي اعمال تآسفبار امپرياليسم غربي (كه در نقاب
رونق بازرگاني
پنهان است) را مي توان در قدرت اقتصادي نامحدود و نفوذ سياسي فوقالعادهاي كه شركت UFC به بهاي استثمار وحشتناك و غير انساني كارگران كلمبيايي به دست آوردهبود، عنوان كرد. در اكتبر 1928 بيش از 32000 كارگر محلي به خاطر اجحافهايي از قبيل شرايط بد محل كار، نبود درمان پزشكي، نداشتن سرويسهاي بهداشتي و پرداخت نكردن نقدي مزد (در حالي كه انبان شركت مملو از دست رنج كارگران بود)؛ اعتصاب كردند.حقيقتاً با
اين كه آنها مانند ديگر كارگران از بسياري از شرايط زندگي محروم بودند و با وجود آن كه هفت روز هفته براي دستمزدي كم تلاش ميكردند؛ همانند پيمانكاران فرعي محسوب ميشدند و قوانين كار و مقررات
ايمني كلمبيا شامل حال آنها نميشد. در واكنش به اين اعتراضات، يانكيها بکلی در خواستهاي آنها را ناديده گرفتند. پس از آن كه اعتصاب آغاز شد، حكومت كلمبيا منطقه موز را اشغال كرد و ارتش را براي در هم كوبيدن اعتصاب بهكار گرفت . در ماه دسامبر،
يكشب جمعيت انبوهي از مردم درCiénaga (در 30 مايلي شمال Aracataca ) براي برپايي تظاهرات گرد هم آمدند.براي مقابله با
اين واقعه، دولت محافظهكار سربازان را براي تيراندازي به كارگران غير مسلح اعزام كرد كه در نتيجه صدها كشته بجا ماند. پس از گذشت چند ماه بيشتر مردم به سادگي پراكندهشدند و سرانجام تمام رويدادها انكار و از كتابهاي تاريخ حذف شد. بعدها ماركز
اين واقعه را« در صد سال تنهايي» به نحوي وارد داستان خود کرد.
ماجراي مهم ديگري كه روي نوشتههايش تأثير گذاشته، در دورهاي بود كه خودش درآن زندگي ميكرد، حادثهي مخوفي كه در تاريخ كلمبيا به la violencia
يا «شقاوت » معروف است. ريشههاي« شقاوت » در قتلعام موز بود.
در آن زمان يكي از معدود سياستمداراني كه جرأت كردهبود به قدر كافي در مقابل فساد حكومتي موضع بگيرد؛ شخصي بود با نام Jorge Eliécer Gaitán.
اين عضو كنگره كه جواني ليبرال بود جلساتي براي رسيدگي به آن رويداد تشكيل داد. او با قيام بر عليه بي عدالتي به صورت قهرماني براي روستاييان و فقرا درآمدهبود. اما
اين موضوع باعث دلخوري اعضاي نيرومند هر دو حزب شد و هردو گروه به
در مورد هواداران دو حزب لیبرال و محافظهکار مثلي است كه ميگويد: آنها به
اين احزاب نميپيوندند بلكه در آنها متولد ميشوند
يكاندازه او را با چشم ترس و نفرت نگريستند. او با استفاده از راديو به مردم نويد میداد که زمان تغییر فرا رسیده، زماني كه خلق در
يك دمكراسي راستين مشاركت خواهند كرد و شركتها در مقابل اعمالشان مسئول خواهند بود. Gaitán آنقدر نيرومند بود كه موجب انشعاب در حزبش شود چرا از 1930 صاحب قدرت بود.
اين انشعاب موجب شد كه محافظهكاران دوباره بتوانند به قدرت برسند و در سدد انتقامي هولناك برآيند. آنها به منظور ارعاب هواداران ليبرالها، به سازمان دهي گروهي شبه نظامي پرداختند. با قتل هزاران نفر توسط
اين گروه در پايان سال اين امر به نحو احسن انجام گرفت. در سال 1947 با انتصاب Gaitán به عنوان رهبر حزب، ليبرالها كنگره را در دست گرفتند. (عليرغم تلاش محافظه كاران نتيجه انتخابات ركورد بيسابقهاي بود.) بحران بالا گرفت و سر انجام در 9 آوريل 1948 Gaitán در بوگوتا Bogotá ترور شد.
شهر به مدت سه روز با آشوب و بلوا به تشنج كشيده شدهبود، دورهاي كه به نام el Bogotázo لغب گرفت و منجر به مرگ 2500 نفر شد. بنابراين La violencia ( دوران شقاوت) به مرحلهاي دهشتناكتري وارد شد. نيروهاي پارتيزاني توسط هر دو گروه سازماندهي شدند و وحشت در سرتاسر مملكت حكمفرما شد. شهرها و روستاها سوزانده و هزاران زن و كودك به صورت وحشيانهاي قتلعام شدند، مزارع مصادره شد و ميليونها نفر به ونزئلا مهاجرت كردند. در 1949، محافظهكاران
يك سياستمدار ليبرال را هنگام سخنراني در صحن مجلس به گلوله بستند! بالاخره محافظهكاران كنگره را منحل كردند . در كشور حالت فوقالعاده اعلام شد و ليبرالها (كه ديگر براحتي انگ كمونيستي به آنها زده شدهبود) مورد تعقيب قرار گرفته، شكنجه و كشته شدند. كشور از هم گسيخته شد. دوران شقاوت (la violencia) در سال 1953 جان 150000 نفر كلمبيايي را گرفت.اين خشونت بعداً زمينه چندين داستان و رمان ماركز(خصوصاً «ساعت نحس» )شد.
شاید وقایعهای ازاین دست برای ذهن خلاقی چون مارکزمنابع پایان ناپذیرداستانهای غریب باورکردنی باشد ولی بی شک یکی ازاین اتفاقات برای روح حساس نویسندهای چو او کافی است تا برای همیشه جلای وطن کند.
منابع:
Bell-Villada, Gene. García Márquez: The Man and his Work. Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1990.
Bell-Villada, Gene, Editor. Gabriel García Márquez's One Hundred Years of Solitude: A Casebook. Oxford University Press, 2002.
Bloom, Harold (Editor). Gabriel García Márquez. New York: Chelsea House, 1989.
Dolan, Sean. Gabriel García Márquez. New York: Chelsea House, 1994
Dryfus, Claudia. "Playboy Interview: Gabriel García Márquez." Playboy 30, No. 3, February 1983. pp. 65-77, 172-78.
Hamill, Pete. "Love and Solitude." (Interview with GGM). Vanity Fair, March 1988. Pp. 124-131, 191-192.
Rutten, Tim. "En Español, por favor." Los Angeles Times, 9 February 2003.
Williams, Raymond L. Gabriel García Márquez. New York: Twayne, 1984.