سفر به ولایت ایفل


زهرا تیرانی

سفرنامه‌ی پاریس
 در زمان‌های گذشته سفرنامه‌ها از اهمیت خاصی برخوردار بودند زیرا برای همه امکان مسافرت و کسب اطلاع از سرزمین‌های دور وجود نداشت. امروزه نیز بسیاری از این سفرنامه‌ها هم‌چون سفرنامه مارکوپولو جنبه تاریخی و مطالعاتی دارند و بسیاری دیگر هم‌چون سفرنامه ناصر خسرو علاوه بر اطلاعات تاریخی - اجتماعی، از اهمیت ادبی برخوردارند. اکنون که آمد و شد به نقاط دور دست، به آسانی میسر است و به مدد رسانه‌هایی چون تلویزیون و سینما تصویر ملموس‌تری از انواع زندگی ملل دیگر داریم؛ نوشتن سفرنامه به شرطی جزء ژانر ادبی محسوب می‌شود که به نگاه منحصر به فرد، نظرات شخصی بعلاوه تیزبینی، صداقت و البته نثر قابل قبول نویسنده‌ آمیخته‌باشد یعنی شرایطی که به نظر می‌رسد در نوشته‌‌ای که درپی خواهید خواند تا حد زیادی جمع شده‌است با این امید که بپسندید.
                                       ماندگار

ماقبل اول
قرار ما ساعت 1 بامداد بود، فرودگاه مهرآباد، ترمینال دو، سالن‌ پروازهای خارجی. وقتی رسیدیم هنوز هیچ‌کدام از اعضای گروه نیامده‌بودند بدقولی و یا به قول معروف، ایرانی‌بازی از همان دقایق اول شروع شد. بالاخره ساعت یک و نیم، کم کم سر و کله بچه‌ها پیدا شد جز دو نفر از خانم‌ها که با هم همکار بودیم بقیه از خبرگزاری‌ها و روزنامه‌های مختلف بودند که نمی‌شناختمشان. پاسپورت و بلیت را که تحویلم دادند تازه خیالم راحت شد. اگر به حساب ندید بدیدی‌ام نمی‌گذارید راستش خودم هم باورم نمی‌شد که هنوز یک ماه از پاسپورت گرفتنم نگذشته، بتوانم به این راحتی به کشوری مثل فرانسه بروم کشوری که همیشه نامش برای من با هوگو، سارتر، دووار، شانزه‌لیزه، لوور، اپرا و تئاتر گره خورده‌است. بله واقعیت داشت. اگر هم خواب بود رویای شیرینی بود که به هیچ قیمتی نمی‌خواستم از آن بیدار شوم.
بعد از سه ساعت معطلی صدای آغاز حرکت چون ناقوس کلیسا طنین انداز شد. از سالن انتظار تا در هواپیما از مسیر خم اندرخم و پیچ اندر پیچ گشتیم انگار که مرز ایران و فرانسه را داریم طی می‌کنیم. سوار هواپیما که شدیم گویی به جهان دیگری پا گذاشته‌‌ایم خصوصاً با فرشتگان موطلایی که لبخندی به لب و کت‌دامن قرمز خوش‌رنگی به تن داشتند و برای سرویس دادن به ما بندگان شایسته خدا! کمر خدمت بسته بودند. از میان مسافران، خانم بهبهانی را شناختم که متاسفانه متوجه سلام محتاطانه من نشد و این حسرت با من ماند که چرا از انتشار مصاحبه‌اش با ماندگار در ماه تیر، نشد که چیزی به او بگویم ( به هرحال امیدوارم که خوانده‌باشد).
شاید باور کردنش سخت باشد ولی باور کنید که زیباترین و ناب‌ترین لحظه سفرم و شاید زندگی‌ام زمان اوج گرفتن از زمین بود. نمی‌دانم شاید آسمان را بیش‌تر از زمین دوست داشته‌باشم و شاید بدون آن‌که بخواهم ادعای خوشگلی کنم در چنین لحظاتی خود را با« رمیدیوس خوشگله»‌ی صدسال تنهایی هم‌ذات می‌پندارم.
از زمین که کنده می‌شوی انگار پله پله تا آسمان بالا می‌روی. طبقه اول زمین، طبقه دوم ابرها، طبقه سوم فضای غبارآلودی است از مه. زیر پایت سنگفرش ابر است. ابرهای پشمالو و پنبه مانند که گویی به دست خودت آن‌ها را درست کرده‌ای. پشمک‌هایی دوست داشتنی که دلت می‌خواهد چنگ بیاندازی و مشتی ازآن‌ها را به دهان بگذاری. می‌گویند آسمان هفت طبقه است. نمی‌دانم با تقسیم بندی من مطابقت دارد یا نه؛ ولی به حساب من، به طبقه سوم که رسیدید زمین را مثل کودکی نارس درون حباب شیشه‌ای خواهید یافت.
مراسم تعویض لباس مسافرین خانم که با برداشتن روسری آغاز شده‌بود نزدیک به فرودگاه وین با تغییرات کلی در حال خاتمه بود. می‌شود گفت به جز خانم‌های گروه‌ ما که به علت مسایل اعتقادی یا ملاحظات شغلی، اقدامی در این زمینه انجام ندادند دیگر خانم‌های ایرانی فقط تا حدی که فرهنگ غرب اجازه می‌داد توانستند لباس‌ها را از تن درآورند!
در وین می‌بایست هواپیما عوض می‌کردیم که این خودش ساعاتی وقت می‌گرفت. اولین عکس‌ها را در فرودگاه وین گرفتیم. از بخت بد دوربین دیجیتال به علت تمام شدن باتری و کار نکردن شارژر و... تا آخر سفر بی‌مصرف شد و مجبور شدیم تا با همان دوربین‌های عهد بوقی خودمان عکس‌های کج و کوله بگیریم که به علت لرزش دست ناشی از هیجانات سفر به فرنگستان نود درصدش بعد از ظهور به آدم دهن کجی می‌کنند. اگر چه خود من بیش‌تر دوست داشتم از مناظر شهر و مردم عکس بگیرم اما همسفرانم ترجیح می‌دادند که لااقل یک‌نفر در عکس باشد با این استدلال که در غیر این صورت از کجا معلوم می‌شود که ما به پاریس آمده‌ایم!؟ خوب این هم حرفی است. شاید به همین علت است که در بیش‌تر عکس‌ها مثل عمله‌های زحمت‌کشی که برای کار به تهران می‌آیند و زیر برج میدان آزادی عکس می‌گیرند؛ تصویر پررنگی از خود به نمایش گذاشته‌ایم.
در فرودگاه وین یکی از خانم‌ها پس از رفتن به دستشویی گفت : وای بچه‌ها عجب فاجعه‌ای! در جواب سوال ما که چه شده؟ خواست که خودمان با چشم خودمان ببینیم. بله دستشویی‌های آن‌جا و بعد دانستیم همین‌طور پاریس و... هیچ کدام شیر آب ندارد (جز قسمتی که مربوط به شستن دست می‌شود) که مضاف بر توالت فرنگی، برای ما ایرانی‌ها کم‌تر از فاجعه نبود .( البته روزهای بعد با استفاده از نبوغ ایرانی و بطری‌های خالی آب معدنی این مشکل را حل کردیم) از این توضیحات عذر می‌خواهم.
داخل هواپیما بین وین و پاریس چهره‌های مردم شرق دور نمی‌دانم ژاپنی، کره‌ای زیاد به‌چشم می‌خورد . دوتا ازآن چشم بادامی‌هایی را که کنار من نشسته‌بودند؛ چند روز بعد در لوور دیدم ( این که می‌گویند دنیا این قدر کوچک است بی‌ربط نگفته‌اند).

روز اول

در فرودگاه پاریس اتوبوسی با راننده‌ای عرب به استقبال ما آمد تا ما را به همراه راهنما به هتل برساند. در راه از داخل اتوبوس شروع کردیم به عکس گرفتن از خیابان و بیابان. انگار که همین فردا قرار است پاریس با خاک یک‌سان ‌شود. خیابان‌های پاریس چندان عریض‌تر از خیابان‌های تهران نیستند و با این که سر‌چهارراه‌ها اصلاً از پلیس خبری نیست نظم و انضباط غیر قابل تصوری برقرار است. عابران پیاده وسواس زیادی دارند که از خطوط عابر پیاده عبور کنند. می‌شود گفت سر هر خیابان و کوچه و پس‌کوچه‌اش حتماً یک چراغ راهنمایی می‌توانید ببینید که عده‌ای با حوصله به آن چشم دوخته‌اند.
حدود ساعت یازده‌ و نیم به هتل De La Paix  در‌ پاریس 15 که منطقه‌ای فرانسوی نشین محسوب می‌شد؛رسیدیم.شانزه‌لیزه اتاق‌ها که مشخص شد و از تصاحب آن‌ها خاطر جمع شدیم برای ناهار به رستوران هتل رفتیم. در تمام مدت یک سگ خوشگل سیاه و سفید در آن‌جا ول می‌گشت و حتی زیر میز‌ها هم می‌آمد و پسرهای نمازخوان گروه را حسابی کلافه می‌کرد و طبیعی است توجه‌ای به «چخه چخه»‌های کسی نداشت آخر آن زبان‌بسته همان‌قدر فارسی می‌فهمید که ما فرانسه.
ناهار جایتان خالی پیتزا خوردیم. پیتزاهای پاریس دیدن دارد. خمیر آن به قطر نان لواش است با برش‌های میکروسکپی گوجه‌فرنگی و کالباس و ... که نمی‌دانم با چه دستگاه پیشرفته الکترونیکی توانسته‌اند آن‌ها را به آن نازکی درآورند.
بعد از دو ساعت استراحت به قصد خیابان گردی و کشف پاریس از هتل خارج شدیم. دیدن میدان کنکورد، زیارت قبر ناپلئون و سیاحت خیابان شانزه‌لیزه از اعمال و مناسک واجبی است که هر توریستی باید بجا بیاورد که ما نیز ازآن مستثنا نبودیم . شانزه‌لیزه یا به قول خود فرانسوی‌ها DES CHAMPS ELYSEES خیابان زیبا و بزرگی است. یک سراين خيابان به دروازه « دوگل» و سر ديگر آن به ميدان کنکورد با ستون سنگی تاريخی‌اش که به مصر باستان تعلق دارد؛ ختم می‌شود. ناپلئون اين ستون را زمان جهانگشايی خود به فرانسه آورد و هر چه‌قدر مصريان خواستار بازگرداندن آن شدند، فرانسوی‌ها آن را پس ندادند.
مردم و جهان‌گردان برای گردش و تفرج در آن و هم‌چنین پارک قشنگش که شباهت‌هایی به پارک ملت خودمان دارد، به قدم زدن می‌پردازند. کمال تعجب در آن قسمت‌هایی که ما قدم زدیم اثری از سطل آشغال ندیدیم و در کنار خیابان خرت و پرت‌هایی که مردم و توریست‌ها ریخته بودند به چشم می‌خورد و این از شهر زیبایی مثل پاریس بعید بود. از یک نفر که در این زمینه سوال کردیم (البته نه با قاطعیت) احتمال می‌داد این امر به خاطر نزدیکی سفارت آمریکا و حفظ مسایل امنیتی است.
مردم پاریس یا لااقل آن‌هایی که ما دیدیم خیلی شاد و سرحال‌اند. در عین سادگی، شیک‌پوشند. عموماً مردهاشان تی‌شرت‌ و شلوارک‌های رنگی می‌پوشند و زن‌هاشان هم به جای تی‌شرت معمولاً از لباس‌های خیلی باز‌تری استفاده می‌کنند که گاه به نظر می‌رسد فقط برای رفع مسئولیت با تکه‌ پارچه‌ای کوچک قسمتی از بالا‌تنه‌شان را ‌پوشانده‌اند. خوشبختانه به علت حجم زیاد توریست و تنوع اقوام مختلف، ریخت و قیافه و لباس‌های عجیب غریب ما با روسری و روپوش در آن هوای گرم، توجه کسی را جلب نمی‌کرد. اصلاً انگار هیچ چیز درآن‌جا توجه کسی را جلب دروازه دوگلنمی‌کند آن‌چنان که در تمام طول روز و تمام نقاط شهرخصوصاً پارک‌ها، دختر- پسرهای جوانی را می دیدیم که در مقابل چشمان از حدقه بیرون زده‌ی ما با خیال راحت درآغوش هم به صورت شدیدالحنی به یکدیگر ابراز احساسات می‌کردند!
مردم فرانسه آن‌طور که ما دیدیم چندان به تناسب اندام خود اهمیت نمی‌دهند اغلب چه زن چه مرد شکم‌های گنده دارند و کلی با قیافه و هیکل‌های سوپراستارهای فرانسویی چون« برژیت باردو» و « آلن دلون» متفاوتند. ظاهراً به خورد و خوراک خیلی اهمیت می‌دهند. مراسم غذا خوردنشان در رستوران چند ساعت طول می‌کشد و آن را مثل مراسم مذهبی با آرامش و طمئنینه انجام می‌دهند.
پیاده‌روهای پاریس مملو از جمعیت است. تا دلتان بخواهد عرب و سیاه پوست می‌بینید که به غیر از توریست‌ها تعداد زیادشان الجزایری الاصل و مراکشی مقیم فرانسه و دیگر کشورهای افریقایی ‌اند. فروشگاه‌های شیک آن‌جا مثل همه‌جای دنیا انباشته از اجناس چینی است اجناسی که به علت ارزان‌ بودن مثل آبی که درون اسفنج نفوذ می‌کند به بازار تمام دنیا راه پیدا کرده‌اند‌. فروشنده‌ها اغلب دختران و زنان خوش‌برخوردی ‌اند که «بونژوق» و « بای» در ابتدا و انتهای برخودشان با شما، از دهانشان نمی‌افتد حتا اگر مثل ما بیش‌تر تماشاچی باشید تا خریدار.
تنها چیزی که در خیابان‌هایش توی ذوق می‌زند خرابکاری سگ‌های زبان‌نفهمش بر کف پیاده‌روها است. آخر آن‌جا تقریباً به تعداد موش‌های خیابان‌های تهران، سگ می‌بینید (فکرش را بکنید چقدر زیاد!) با این تفاوت که آن‌ها صاحب دارند و هر روز با قلاده، صاحبانشان را به گردش می‌برند.
با این که خیابان‌ها اغلب باریک‌اند؛ ترافیک خیابان‌ها نسبتاً روان است. از موتور خبری نیست. به یاد ندارم صدای بوق شنیده‌باشم . جز آژیر آمبولانس‌ها که گریزی از صدایشان نیست صدای اعصاب خوردکن دیگری در این مدت نشنیدم. کیوسک‌های روزنامه‌فروشی‌هایش خیلی شبیه مال ایران است اما پر از نشریات سکسی و حتا همجنس‌گرایانه.
شام با بچه‌ها به رستوران مک‌دونالد رفتیم رستوران معروفی که تقریباً در تمام دنیا به جز ایران شعبه دارد .
این همه دیدنی برای روز اول آدم را خسته می‌کند. خصوصاً من که در سی و چند ساعت گذشته فقط یک ساعت خوابیده‌بودم. برای همین هوا تاریک نشده پیاده به هتل برگشتیم .لازم به ذکر است که در پاریس غروب آفتاب به وقت فرانسه ساعت ده است برای همین تازه ساعت یازده هوا کاملاً تاریک می‌شود.
به هتل که رسیدیم مثل سنگ افتادم داخل رختخواب و تا صبح بی‌هوش ِ بی‌هوش بودم.

روز دوم

صبح پس از صرف صبحانه همراه با یکی از همراهانم به قصد پیدا کردن کافی‌نت راهی خیابان شدیم. خوشبختانه گروه ما برای صبح بازدید نداشت و می‌توانستیم تا ظهر دنبال گشت و گذار خودمان باشیم. ندانستن زبان بزرگ‌ترین مشکل ما بود. بنابراین حداقل ارتباط را با مردم داشتیم. وقتی گروهی حرکت می‌کردیم از ترس گم شدن مثل جوجه اردک‌ها دنبال هم راه‌ می‌رفتیم و مثل بی‌سوادها و آدم‌های گنگ، آدرس هتل را در جیب خود مثل شی‌ء گران‌بهایی حفظ می‌کردیم. با فروشندگان هم یا دست‌وپا شکسته انگلیسی صحبت می‌کردیم و یا از زبان بین‌المللی کرولالی کمک می‌گرفتیم. برای همین آن روز هم به منظور جلوگیری از گم شدن، یکی از خیابان‌های‌ کنار هتل را گرفتیم و پیش آمدیم تا رسیدیم به قبرستان. آن‌جا از گریه زاری ، نوحه و شیون خبری نبود اما تا دلتان بخواهد پر از گل و گورهای قشنگ بود. جایتان خالی چند تا عکس هم گرفتیم. به قول دوستی اگر بهشت مسلمانان مثل قبرستان فرانسوی‌ها باشد می‌ارزد تا آخر عمر دست از پا خطا نکنیم.
در ادامه راه، چشممان خورد به فروشگاهی که وسایل کامپيوتر می‌فروخت. وقتی خواستیم آدرس کافی نت را بپرسیم متوجه شدیم صاحب آن یک عرب لبنانی است. خوشبختانه خانم همراهم که به عربی مسلط بود خیلی زود با او دخترخاله- پسرخاله شد. با این که آن‌جا کافی‌نت نبود آن آقا خیلی لطف کرد و اجازه داد از اینترنت استفاده‌کنیم و حتا رفت عکس دخترخاله‌اش را آورد و به ما نشان داد تا ببینیم که همکارم چه‌قدر شبیه او است! درآن‌جا بود که موفق شدم خبر سلامتی‌ام را به خانواده‌ام اطلاع دهم. سر آخر هم هرکاری کردیم ازما پول نگرفت و با چند شکراً شکراً و فی امان الله ازآن‌ عرب مهربان خداحافظی کردیم.
نزدیک ظهر برای ناهار به هتل برگشتیم. بچه‌ها گیر دادند که غذا را حتماً باید از رستوران مسلمانان بگیریم. کباب ترکی‌ای که گرفته‌بودند طعم و بوی شدید سير می‌‌داد که من زیاد بدم نیامد ولی اکثر بچه‌ها با اَه اَه و پیف پیف فقط سيب زمينی آن را خوردند.
بعد ازظهر همگی به قصد بازدید از روزنامه فرانسوا هتل را ترک کردیم. متروی پاریس اگر چه در تمام طول شهر گسترده‌است و ساعات زیادی از شبانه روز مشغول کار است اما از لحاظ قدمت و سن وسال انگار فقط چند سال از روزنامه فرانسواخدا کوچک‌تر است برای همین وقتی داخلش می‌شوید قدر متروهای تهران رابیش‌تر می‌دانید چون کثیف‌تر و خیلی گرم‌تراست. ناگفته نماند همین متروی بیچاره، روزانه سیزده میلیون مسافر را جابه‌جا می‌کند.
روزنامه فرانسوا France- Soir در مکانی که احتمالاً باید پایین شهر پاریس محسوب شود، قرار دارد.مکانی که از نظر بافت با جاهایی که تا آن موقع دیده‌بودیم متفاوت بود و بیشتر حالت صنعتی داشت. انتظار می‌رفت روزنامه‌ای به آن معروفی با تیراژ روزانه 110000 نسخه و قدمتی بیش از شصت سال، حداقل ساختمانی به اندازه ساختمان روزنامه اطلاعات داشته‌باشد در حالی که اصلاً این طور نبود. یک ساختمان چهار طبقه نسبتاً معمولی با دری شکسته که در چوبی‌ای عاریه جایش گذاشته‌بودند ( نمی‌دانم شاید طلبکارها آن را از پاشنه کنده‌بودند چون شنیده‌ایم در حال برشکسته‌گی است). مدیر اجرایی روزنامه آقای« اریک فوبو» از تاریخچه روزنامه و مشخصات دیگرش صحبت کرد. سوالات ما بیش‌تر حول وضعیت روزنامه‌نگاری، معیشت روزنامه‌نگارها و ... بود و سوالات آن‌ها از ما راجع به انتخابات و وضعیت سیاسی ایران و... ( که از سوال ملولیم و از جواب خجل). یکی از بچه‌های گروه از نظارت بر مطبوعات فرانسه سوال کرد. مرد بیچاره مدتی گذشت تا درست بفهمد که منظور ما از نظارت چیست گویا سال‌ها است (یعنی از زمان جنگ جهانی دوم به بعد) چنین واژه‌ای از دیکسیونری فرانسه رخت بربسته‌است. بالاخره شیرفهمش کردیم و او جواب داد هیچ نظارتی بر مطبوعات فرانسه وجود ندارد و تنها در صورت شکایت، دادگاه به قضیه رسیدگی می‌کند.
اگرچه هیچ‌کدام از آن‌ها بروز ندادند که دقیقاً چقدر حقوق می‌گیرند ولی متوجه شدیم که روزنامه نگاری از شغل‌های معتبر و از لحاظ درآمد بالای متوسط است. آن‌چنان که بعداً بیش‌تر دانستیم اگر چه اکثر مردم فرانسه از زندگی راحتی برخوردارند ( دغدغه شرایط اولیه زندگی را ندارند) اما شصت – هفتاد درصدشان حقوقی بیش از1500 یورو دریافت نمی‌کنند. کرایه خانه حدود ششصد تا هفتصد یورو می‌شود و برای یک وعده غذای نسبتاً خوب در رستوران حدود 11 یورو باید پرداخت. البته برای ما در نگاه اول خیلی گران به نظر می‌رسد چون آن را به پول خودمان تبدیل می‌کنیم. اما اگر بخواهیم آن را به نسبت حقوق دریافتی بسنجیم می‌بینیم چندان هم گران نیست. مثلاً همان 11 یورو ‌پول غذا می‌شود007 /0 حقوق ماهیانه یک حقوق بگیر معمولی که اگر حقوق متوسط یک کارمند ایرانی را 150000 تومان در نظر بگیریم می شود گفت انگاربرای آن غذا در ایران مبلغ 1100 تومان پرداخت کرده‌ایم (که البته با این پول در کشور ما فقط می‌شود ساندویچ خورد). از این حساب کتاب‌ها بگذریم.
در طول بازدید از روزنامه جز همین مدیر اجرایی که مرتب ما را دعوت به سکوت می‌کرد بقیه سرشان به کار خودشان گرم بود و طبیعی بود چنین بازدیدهایی برای آن‌ها عادی محسوب می‌شود و اجازه نمی‌دهند چنین مواردی خدشه‌ای به دیسیپلین تحریریه‌شان وارد کند.
پس از بازدید از روزنامه با اتوبوس راهی سفارت ایران شدیم. بر خلاف انتظارمان که فکر می‌کردیم اتوبوس‌هایشان حتماً کولر دارد و فلان وبهمان است؛ اتفاقاً از نظر کیفیت و شلوغی چندان فرقی با مال ایران ندارد. فقط در آن از وحشی‌بازی خبری نیست همین.
سفارت ایران در فرانسه را نمی‌دانم باید کوچک به حساب بیاورم یا بزرگ ولی هرچه هست مطمئنم به اندازه سفارت فرانسه در ایران نیست. از طبقه‌ی چهارم آن نمای قشنگی از ایفل پیدا است که تا خود صادق خرازی بیاید بچه‌ها وقت را مغتنم دانستند و چند عکس ازآن گرفتند.
خرازی برخورد صمیمانه‌ای با ما داشت ولی از تمام خبرنگاران خواست که نه حرف‌هایش را ضبط کنند و نه یادداشتی از آن بردارند و از درج آن‌ها هم خودداری کنند. تنها چیزهایی که از آن شب خوب به‌خاطرم مانده؛ دود گند سیگار برگش است و طعم خوب جوجه‌کبابی که برای شام مجبورش کردیم به ما بدهد.
ساعت یازده و نیم در حالی که نمی‌توانستم از خستگی روی پایم بند شوم با مترو برگشتیم هتل و بعد لالا.

روز سوم

بعد از صبحانه حدود ساعت 9 به سمت دفتر مجله لِپوان Le point حرکت کردیم. مجله‌ای با تیراژ 370000 جلد در هفته. نشریه‌ای که بنا به گفته خبرنگار خانمی که برایمان صحبت می‌کرد ( در عکس مشاهده ‌می‌کنید) اکثر خوانندگان آن قشر تحصیل کرده و مطالب آن عمومی است. این مجله به خارج از فرانسه نیز ارسال می‌شود که برای آسان‌تر شدن حمل و نقل و کاهش هزینه پست از کاغذ نازک‌تر و سبک‌تری استفاده می‌شود. خوشبختانه آن خانم خبرنگار تازه به ایران سفر کرده‌بود و با حال و هوای ایران آشنا بود. نمی‌دانم برای خوش ‌آمد ما از ایران تعریف می کرد مجله لِپوانو یا واقعاً به او خوش گذشته‌بود. او که برای گزارش انتخابات، به کشور ما آمده‌بود؛ از نتیجه‌ی آن بسیار متعجب بود و در خصوص آینده ایران معتقد بود که دولت ایران راهی جز مدرن‌تر شدن و اعطای آزادی‌های بیش‌تر به مردم ندارد. در پایان از او اجازه گرفتم تا از او با مجله‌اش که قیافه فتوژنیک رئیس‌جمهور ما روی آن چاپ شده‌بود، عکس بگیرم.
در فرصت کوتاهی که برای ناهار در نظر گرفته‌شده‌بود آن‌قدر غریزه زنانه دید زدن لباس‌ها از پشت ویترین‌ها به غریزه‌ی گرسنگی چربید که متوجه گذشت زمان نشدیم و یک‌باره وقتی به خودمان آمدیم که زمان بازدید از دپارتمان خبرنگاری بود و می‌بایست گشنه و تشنه راهی آن‌جا شویم.
ساعت 5/5 بعد ازظهر از بازدیدهای برنامه‌ریزی شده فارغ شدیم و دیگر وقت آن رسیده بود که از مکانی دیدن کنیم که آرزوی هر هنر دوستی است یعنی لوور. در ورودی موزه‌ی لوور از میان هرم شیشه‌ای که طرح آن حتماً از مجلس جدید میدان بهارستان تهران تقلب شده! می‌گذرد. با پله برقی می‌توانید به طبقات پایین بروید یعنی جایی که سالن‌ها‌ و قسمت‌های مختلف از هم جدا و مشخص می‌شوند و هر کس می‌تواند بر حسب علاقه راه خودش را انتخاب کند. بلیت لوور 6 یورو است که با ارائه کارت خبرنگاری می‌توانید به صورت رایگان از آن بازدید کنید. ساعات کار لوور هر روز تا ساعت 6 است بجز چهارشنبه‌ها که تا 9 شب باز است. از شانس ما آن روز چهارشنبه بود.
بنا به ‌پيشنهاد دوستان ابتدا به قسمت تالار مربوط به حوزه شرق و اسلامی وارد شدیم . توصیفش بی‌فایده‌است خودتان باید حضور داشته‌باشید تا ببینید چه‌قدر آثار باستانی ایران در آن‌جا نگهداری می‌شود. هنوز نمی‌دانم مجسمه‌های سنگی و حجاری‌های باستانی به آن بزرگی چه‌طور، با چه وسیله‌ای و چه زمانی دزدیده و به آن‌جا منتقل شده‌است .
دیدن لوور، نه! دیدن آثار داوینچی، نه! حتی فقط دیدن تابلو مونالیزا می‌ارزد که به فرانسه سفر کنید. بی خود نبود لوورکه لوور روزی دیگر نیز ما را برای گشت و گذار در باغ پر گل هنرش به خود فراخواند.
چه کسی است که به پاریس وارد شود و نخواهد از هرم میله‌ای تو خالی‌اش بالا برود؟ از لوور تا ایفل دو ساعت پیاده روی است که اگر از کنار « سن » حرکت کنید این زمان را متوجه نخواهید شد. رود زیبایی که از میان شهر می‌گذرد و شب‌های دیدنی‌اش هر مسافر خسته و بی‌جانی مثل ما را به وجد می‌آورد. قایق‌ها با چراغ‌های روشن بر سطح آرام سن، مکان رمانتیکی برای مهمانی‌های شبانه فراهم می‌کند. در طول مسیر قایق‌های بزرگی دیدیم که مردم شاد و سرزنده‌ای در آن مشغول تفریح و پایکوبی بودند.
هوا که از شب گذشته خنک شده‌بود آن روز رو به سردی بیش‌تر گذاشت و آن‌‌هایی را که لباس گرم همراه داشتند وا داشت آن‌ها را به تن کنند و کسانی مثل من که خبر مرگ و میر مردم فرانسه بر اثر گرما را از اخبار ایران شنیده و لباس ضخیم‌تری با خود نیاورده‌بودند را ناچار لرزاند.
سیاهی شب چیزی از زیبایی ایفل کم نمی‌کند. با 7 یورو می‌شود به وسیله آسانسور تا کمرگاه برج بالا رفت و باقی را اگر تاب و توانی باشد ( که ما نداشیم) می‌بایست با پله طی کرد. آسانسور چیزی حدود 40 نفر ظرفیت دارد. در طول صعود، چند دختر و پسر جوان که احتمالاً توریست‌های اروپایی بودند و فکر می‌کنم از طرز لباس‌هایمان فهمیدند که مسلمانیم؛ برای لج ما هم که شده داخل آسانسور با هم مهربان‌تر شده‌بودند. ازآن بالا منظره شهر، غرق نور واقعاً تماشایی بود خصوصاً سن با شکل هلالی‌اش که لبخند شاعرانه‌‌ای به لب داشت.
ساعت نزدیک یک بامداد بود که در صف تاکسی با یک خانواده‌ مهربان ایتالیایی آشنا شدیم و ابراز تمایل کردیم که از کشورهای هم‌دیگر دیدن کنیم. نمی‌دانم همه‌ی تاکسی‌ها 5 نفر را با خود می‌برند یا این یکی به خاطر عرب بودن و هم‌زبانی با خانم همکار ما این لطف را در حق ما کرد. در آن ساعت شب، 15 یورو برای آدم‌های خسته‌ای چون ما چندان پول زیادی به نظر نمی‌رسید تا به تختمان در هتل که برایمان دیگر بهترین جای دنیا بود برسیم.

روز چهارم

روزنامه فیگارو LE FIGARO در محله‌ی پولدارهای یهودی و از قدیمی‌ترین روزنامه‌های فرانسه، آن روز صبح میزبان گروه ما بود. خوشبختانه چون این روزنامه عصرها منتشر می‌شود، می‌توانستیم شاهد کار طبیعی تحریریه و حتی شورای تیتر آن باشیم. در واقع شکل بازدید ما از این نشریه با دیگر بازدیدهای مشابه به خاطر همین حضور بی‌واسطه بکلی متفاوت بود. در حین عبور از راه‌روها و سرسراها کارمندان و خبرنگاران مؤدب در سلام کردن، ازما پیشی می‌گرفتند و با خوش‌رویی از کنار ما رد می‌شدند. ما را دور تا دور سالنی نسبتاً بزرگ نشاندند تا مثل یک آکواریوم بدون شیشه نظاره‌گر کار گروهی پانزده-بیست نفره باشیم که احتمالاً در حال برگزاری جلسه‌‌‌ای روزانه، مثل شورای تیتر روزنامه‌های خودمان بودند. بعد از آن که این افراد سر و کله‌هاشان را زدند؛ فقط چهار نفرشان- چیزیکليسای نتردام شبیه شورای سردبیری - باقی ماندند تا در نتیجه‌ی نهایی و سیاست‌های کلی با هم به توافق برسند. این‌ها هم که کارشان تمام شد همان خانم میان‌سالی که از ابتدا ما را راهنمایی می‌کرد شروع کرد به صحبت کردن از روزنامه‌شان . بنا به گفته‌ی او از پانصد هزار نسخه روزنامه که منتشر می‌شود؛ سیصدوپنجاه هزار نسخه به فروش می‌رسد و باقی در مراکز مختلف توزیع می‌شود. بیش‌تر درآمد روزنامه از تبلیغات به دست می‌آید. علاوه بر روزنامه هرهفته در روز شنبه دو مجله فیگارو و مادام فیگارو به چاپ می‌رسد که طرفداران خود را دارند.
ظهر کار ما با فیگارو تمام شد و تا ساعت دو که قرار بود برای بازدید از مرکز توزيع مطبوعات در مکانی با هم جمع شویم، وقت آزاد داشتیم . به پیشنهاد مترجم گروه، چند نفری به راه‌ افتادیم تا از خیابان‌ها و آثار دیدنی آن حول و حوش دیدن کنیم. در راه از میدان ویکتوریز(پیروزی‌ها) Victoires که مجسمه‌ی لویی چهاردهم درآن نصب بود گذشتیم. کلیسای ‌« پدر کوچک» Petit-Pere با آن فضای تاریکش با نور شمع‌های نذری‌اش آن‌قدر جذاب بود که وادارمان کرد چند عکس یادگاری بگیریم. در طول راه به گالری « وی وین» Vivienne رسیدیم که بر خلاف انتظار ما از واژه گالری، به معنی واقعی‌ لغویی‌اش یعنی دالان و سرسرا بود. چیزی شبیه بازارچه‌های سرپوشیده قدیمی خودمان با سقف‌های طاقی بلند به ارتفاع بیش از ده متر و عرض 8 متر که دو خیابان را به هم وصل می‌کرد. مکانی با قدمت 200 سال که امروزه پر از مغازه‌های جور واجور از قبیل کیف و کفش فروشی، بار و... وحتی خانه‌های مسکونی بود. آن سوی گالری کتابخانه ملی فرانسه‌، کاخ سلطنتی و بعد از آن سالن اپرای سیصد ساله پاریس Percol Ese قرار داشت.  روی پله‌های آن مجسمه‌های کوچک یخی از پیکره انسان قرار داده‌بودند که در مقابل آفتاب تموز، چون عمر سفر ما در حال آب شدن بود.
پلکان سالن اپرانزدیک مکانی که با دیگران قرار گذاشته‌بودیم، یک رستوران یونانی بود که ناهار را آن‌جا خوردیم.بعد به مرکز توزیع مطبوعات رفتیم. مرکز توزيع مطبوعات یا NMPP ساختمان قشنگی دارد با حوض‌چه‌هایی به اشکال مدرن در جلو آن.
داخل مرکز توزيع ما را به سالن بزرگی راهنمایی کردند که پشت سر ما وسایلی شبیه وسایل صدابرداری بود. آقایی از تاریخچه مرکز توزيع و عملکرد آن صحبت کرد و بعد سوال و جواب‌ها شروع شد. او از تعداد نشریات و مجلات ایران سوال کرد. به نظر می‌رسید ایرانی‌ها را با اقوام بربر ما قبل تاریخ اشتباه گرفته‌بود چرا که تصوراتش از روزنامه‌نگاری امروز ایران چیزی بیش از نشریات زمان قاجار و وقایعه اتفاقیه نبود. از این که می‌شنید چندین روزنامه‌ی صبح و عصر داریم و حتی چند روزنامه تخصصی ورزشی و هنری، داشت شاخ در‌می‌آورد. این‌جا بود که خون در رگ غیرتم به جوش آمد و از وجود مطبوعات اینترنتی و سایت‌های مختلف برای این از همه‌جا بی‌خبر توضیح دادم که در دنباله، با همهمه‌ی بچه‌ها که تایید می‌کردند و یا حرفی را اضافه می‌کردند اجازه نیافتم بیش‌تر ازاین از آبروی مطبوعات ایران دفاع کنم! احتمالاً برای ساکت کردن این خبرنگاران یاغی بود که با آب‌میوه و کیک از ما پذیرایی کردن .
بیرون مرکز توزيع مطبوعات باران سیل‌آسا می‌بارید آن‌چنان که مجبور شدیم چند دقیقه زیر دامنه‌ی ساختمان پناه بگیریم تا از شدت آن کاسته شود و سرانجام مجبور شدم چتری از مغازه روبه‌رو به قیمت 6 یورو بخرم.
چند نفری به قصد ‌پیاده‌روی راهی خیابان‌ها شدیم تا این که با دیدن سن به فکر قایق‌سواری افتادیم. در پاریس می‌توان با پرداخت 11 یورو زمانی نزدیک به یک‌ ساعت ونیم با قایق روی سن، زیبایی‌های شهر را تماشا کرد. در طول سفر آبی‌مان چندین بار باران‌های زودگذر آمد و ایستاد. قایق ما در واقع کشتی کوچکی بود که 50 تا 60 نفر را در خود جا می‌داد. در راه از کنار بناها و آثار تاریخی‌ زیبایی گذشتیم که قشنگ‌ترینش، کلیسای نوتردام بود که البتهرود سن سال‌ها است دیگرگوژپشت معروفش را بازنشست کرده‌است.
شب گذشته از ایفل به سن می‌نگریستیم و حالا نوبت آن بود که از سن، به این سازه‌ی سربه‌ فلک کشیده‌ی صبور نگاه کنیم که چقدر درآن غروب ابری زیبا بود. در فرصتی که دست داد و در ایستگاه ایفل پیاده شدیم؛ چیزی برای خوردن خریدیم و دوباره به قایق برگشتیم. در راه بازگشت، ایستگاه شانزه‌لیزه را برای پیاده شدن مناسب‌تر تشخیص دادیم. مگر می‌شد درآن هوای لطیف بعد از باران، در شانزه‌لیزه قدم نزد؟! با پاهای تاول زده، به زحمت تن بی‌رمقم را همراه گروه تا ایستگاه مترو «کنکورد» رساندم تا هرچه سریع‌تر خودم را به هتل و رختخواب عزیزم برسانم.

روز پنجم

مثل این که پاریس‌گردی به شیوه پارتیزانی کار خودش را کرد و از زور خستگی و ضعف جسمی صبح آن روز را نتوانستم از رختخواب خارج شوم و تا لنگ ظهر خوابیدم. تازه در این وقت بود که فرصتی دست داد تا به دوستان و خانواده‌ام در ایران فکر کنم. کمی شرم‌آور است ولی حقیقت این است که آن‌قدر برنامه‌های بازیدهای گروهی و تفریحات فردی‌مان زیاد بود که مجالی برای این جور فکر و خیال‌ها نداشتیم. خوشبختانه آن روزصبح هم از بس خوابم می‌آمد؛ نوستالژی نتوانست زیاد خاطر مبارک ما را آزرده کند!
بعد ازظهر برای بازدید از AFP یا همان فرانس‌پرس راهی خیابان بورس (که به خاطر قرار داشتن بورس بزرگ پاریس در آن، این نام را به خود گرفته‌بود) شدیم. همان‌طور که بهتر می‌دانید فرانس‌پرس با سه هزار کارمند و150 نمایندگی در سرتاسر جهان یکی از معتبر‌ترین خبرگزاری‌های دنیا محسوب می‌شود.فرانس‌پرس
رئیس کل خبرگزاری خودش شخصاً افتخار داد و شروع کرد برایمان صحبت کردن، غافل از این که این همه خبرنگار تخس، حوصله وراجی‌های او را ندارند بعضی آهسته چرت می‌زدند و عده‌ای دیگر به فارسی تیکه می‌انداختند که ول کن بابا حوصله داری و..... تا این که راهنمای ما روی برگه کاغذی برایمان نوشت که« حواستان باشد این بابا زنش ایرانی است. یک چیزایی فارسی سرش می‌شود. بیش‌تر از این آبروریزی نکنید.» بعد از او نوبت مدیر بخش ویرایش رسید. مردی پنجاه‌ساله با سری بی‌مو که یک‌عالمه از خودش و سوابقش تعریف کرد. در همان موقع طنزنویس یکی از نشریات، این شعر را فی‌البداهه سرود و دست به دست چرخید تا به دست من رسید:
به پاریس آمدم، علاف گشتم       فرو در خود بسان ناف گشتم
و آخر سر به AFP رسیدم            اسیر لاف یک سر صاف گشتم
بعد از بازدید از بخش‌هایی از خبرگزاری، خصوصاً بخش عکاسی‌اش که خیلی فعال بود با بچه‌ها به سوی محله مومخ Montmartre روانه شدیم. مومخ مکانی است مرتفع در خود پاریس که شباهت‌هایی به یک روستای مدرن دارد که می‌بایست با تله‌کابین به آن رسید. کلیسای بزرگ و قدیمی‌ای در آن وجود دارد که کوچک و بزرگ در آن مشغول عبادت بودند. مجسمه‌های زیبایی از قدیسین درآن وجود داشت که چون اجازه عکاسی از داخل کلیسا را ندادند؛ چیزی از آن جز در خاطره‌مان نتوانستیم ثبت کنیم. در ادامه خیابانی با شیبی روبه بالا با مغازه‌های فروش وسایل تزئینی و مجسمه‌های کوچک از بناهای پاریس قرار داشت و در ادامه آن بار و مشروب‌فروشی . چون آن‌طرف‌ها کاری نداشتیم مثل معمول با مترو برگشتیم به هتل.

روز آخر

قبر صادق هدايتآن روز را آزاد بودیم تا خریدها و سوغاتی‌هایی را که نخریده‌بودیم بخریم و آخرین خیابان‌گردی‌هایمان را انجام بدهیم. صبح راه افتادیم به سمت « پرلاشز» برای زیارت اهل قبور. بالزاک، امیل زولا، صادق هدایت، غلام‌حسین ساعدی و...هرکدام در گوشه‌ای آرمیده‌بودند . احتمالاً شب جمعه به شب جمعه که از آن‌ور مرخصی می‌گیرند جلسات ادبی پُروپیمانی با هم راه می‌اندازند.
برای خداحافظی و تجدید میثاق با لوور عزیز دوباره سری به هزارتوی باستانی‌اش زدیم. این‌بار مومیایی‌های چند هزارساله‌اش توجه‌ام را جلب کرد. تنها نکته‌ای که مرا کمی دلخور کرد این بود که فرانسوی‌ها در مورد توضیحات آثار در لوور ( و همین‌طور تابلوهای داخل شهر) خیلی ناسیونالیستی برخورد می‌کنند و زحمتی برای ترجمه‌ی انگلیسی آن‌ها به خود نمی‌دهند.
قبر غلامحسين ساعدیتا بعد از ظهر وقت کردیم کمی دیگر خیابان‌هایی را که ندیده‌بودیم ببینیم بنا به درخواست خانم همراهم برای خالی نبودن عریضه سری به مرکز اسلامی و مسجدی که درآن حوالی بود زدیم. مرکز اسلامی تعطیل بود و مسجد هم هم‌زمان با تعمیرات، عده‌ای زن و مرد مشغول یادگیری قرآن در آن بودند البته خانم‌ها در پشت پارچه‌ای که آن‌ها را از آقایان جدا می‌کرد.پیش ازرفتن سری هم به کافی شاپ کنار مسجد زدیم و چای ‌سبز خوش‌طعمی نوشیدیم که الان هم که دارم این را می‌نویسم مزه خوبش را در دهانم می‌توانم احساس کنم.
به هتل که برگشتیم متوجه شدیم که راهنمای ما که آقایی ایرانی و ساکن پاریس بود برای خداحافظی قصد دارد چهار نفر از ما را که درآن موقع داخل هتل بودیم، به شام دعوت کند. برای این منظور به رستوران ایرانی‌ها رفتیم که ساعت یازده غذایش تمام شده‌بود پس مجبور شدیم شام خداحافظی یا به قول فرنگی‌ها «گودبای پارتی» را در رستورانی فرانسوی نزدیک هتل برگزار کنيم . بعد از آن زود(ساعت 2 بامداد) به هتل برگشتیم تا خود را برای بازگشت به ایران آماده‌کنیم.

روز مابعد آخر

قرار نیست آدم به هر مسافرت و گشت‌وگذاری که می‌رود حتماً به دنبال آن کلی نتیجه اخلاقی بگیرد. اما راستش را بخواهید در طول راه برگشت، زمان زیادی برای فکر کردن داشتم خصوصاً به حرف خانمی که خیلی پیش‌ترها، بعد از مسافرتش به فرانسه گفته بود« برای هر ایرانی لازم است حتا اگر شده فرش زیر پایش را بفروشد و یک بار هم که شده ولو برای مدتی کوتاه به اروپا سفر کند.» درست نمی‌دانم انگیزه آن خانم ازاین حرف‌ها چه بود اما من هم امروز چنین اعتقادی دارم. می‌دانم که بسیاری از هم‌وطنانمان توان مالی و مجال زمانی آن را پیدا نمی‌کنند که به مسافرت‌ داخل کشور بروند چه برسد به سفر اروپا ( آن‌چنان که اگر خرج این سفر هم به دوش دولت نبود بعید می‌دانم من هم تا سال‌های سال می‌توانستم به چنین مسافرتی بروم) اما کم‌ترین نتایجی که از چنین سیاحت‌هایی حاصل می‌شود ( به جز پز دادن به خلق خدا ) این است که با چشیدن طعم آزادی در جامعه‌ای قانون‌مدار( البته بدون شیفتگی‌دیوانه‌وار) می‌توان نگاهی دوباره به خویشتن، فرهنگ و جامعه‌ی خود داشت. همین Au revoir    
تهران تیرماه 1384


مجسمه (گاو بالدار با سر انسان) هنر آشوری - موزه لوور



 
تطبيق ايلياد و اديسه با شاهنامه
امید درنهایت نا امیدی
داستان
 شـعـر
ضيافت ايجاز در رياضت نوشتن
يهودايی به دنبال صليب
فراموشي نيز يک انتخاب است
من يک جادوگرم
سفر به ولایت ایفل
معرفی کتاب