من يک جادوگرم



ترجمه‌ي معصومه ضيايي

دو گفت‌و گو با رفيق شامي
 رفيق شامي نويسنده‌ی آلماني ‌زبان سوری‌‌الاصل در سال 1946 در دمشق به دنيا آمد. او يکي از پر خواننده‌ترين و موفق‌ترين نويسندگان آلماني زبان دنياست.
به خاطر فشارها و دشواری‌‌های ناشي از سانسور و سرباز زدن از رفتن به سربازی، درسال 1971 به آلمان مهاجرت کرد و در شهرهايدِلبِرگ به تحصيل پرداخت و در رشته شيمي دکترا گرفت. به موازات تحصيل هزينه زندگي خود را با کار در کارخانه‌ها، فروشگاه‌ها، رستوران‌ها و کارهای ساختماني تامين مي‌کرد. پس از پايان تحصيل، سال‌ها در رشته‌ی شيمي مشغول به کار بود.
او بين سال‌های 1977-1971 نوشته‌های خود را (به زبان عربي و آلماني) در نشريه‌ها و آنتولوژي‌ها به چاپ مي‌رساند.
در سال 1978 نخستين اثر خود يعني " افسانه‌‌هاي ديگر" Andere Märchen را به زبان آلماني منتشر کرد.
از شامي تاکنون داستا‌ن‌ها، رمان‌ها، کتاب‌های کودکان و کتاب – نوارهای بسياری و نيز يک نمايشنامه به چاپ رسيده است.
او يکي ازپايه‌گذاران و مولفان گروه ادبي"Südwind" ( نسيم جنوب) و "PoliKunst-Verein" در سال 1980 است، که به ادبيات کارگران مهمان در آلمان مي‌پرداخت و سری کتاب‌های "Südwind-Literatur"( ادبيات- نسيم جنوب) را درسال‌های 1985- 1980در 13جلد به چاپ رساند.
رفيق شامي برای کارهای ادبي‌اش تاکنون نشان‌ها و جايزه‌های بسياری دريافت کرده‌است. از سال 2002 ميلادی نيز عضو آکادمي هنرهای زيبای ايالت بايرن در آلمان است.
آثار او به جز فارسي به 24 زبان ديگر ترجمه شده است. رمان راوی شب او را آقای حميد رضا زرگرباشي به فارسي برگردانده است.

فرازهايي از گفتگوی مونيکا گوچ با رفيق شامي

او اهل سوريه است، در شهرستاني در آلمان به سر مي‌برد و کتاب مي‌نويسد. چرا اين مرد اين همه خوشبخت است؟ و چرا آلماني‌هايي که او با آن ها زندگي مي‌کند، اغلب به خوشبختي او نيستند؟

- ازشکوفه‌های پرتقال بگوييد، آن ها چه عطری دارند؟
تازه و شيرين. اما بوی تباهي هم مي‌دهند. عطر‌ هيج شکوفه‌ی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ديگري در جهان به اين اندازه گويای اين واقعيت نيست، که شکوفه‌‌ها ديری نمي‌پايند.

- در کتاب‌های شما شکوفه‌های پرتقال با خوشبختي پيوند دارند.
برای اين که خوشبختي هم بي‌دوام است. و برای اين‌که شکوفه‌ها ميوه به بار مي‌آورند. شکوفه‌ی‌ پرتقال خيلي‌ ريزاست. ولي شايد پرتقالي به بزرگي يک مشت از آن به‌ بار بنشيند. خوشبختي، همان گونه که نامريي به نظرمي‌رسد، مي‌تواند ثمره‌ي بزرگي را به بار آورد.

- سرزمين شکوفه‌های پرتقال به روی شما بسته است. به ميهن‌تان سوريه اجازه‌ی سفر کردن نداريد.
درست است. اما سرزمين کودکي ناپديد نمي‌شود. سرزمين بزرگسالي ناپديد مي‌شود. مهاجراني که مدتي دور از ميهن‌شان زيسته‌اند، دوران مهاجرت خود را در آن جا زود فراموش مي‌کنند. من هنوز از خاطره‌هايم تغذيه مي‌کنم. بيست‌و‌پنج سال اول زندگي‌ام را در سوريه گذرانده‌ام. تا دم مرگ کار من با اين کودکي پربار به پايان نمي‌رسد. من ادبيات عرب را مطالعه مي‌کنم و هر هفته به خواهر وبرادرهايم تلفن مي‌زنم، به همين خاطر سوريه به من نزديک است.

- زماني که پدر و مادرتان مردند، اجازه نداشتيد پيش آن‌ها برويد.
در مورد پدرم اين مسئله مرا خشمگين کرد. در مورد مادرم رنجم داد. مادرم براي من شخص فوق‌العاده‌ای بود، يک فيلسوف، يک دوست. من از کشورم بسيار رنجيدم، که حتا بيست‌وچهار‌ساعت اجازه نداشتم پيش او بروم. معمولا عرب‌ها وقتي که کسي در حال مرگ است، سخاوتمند هستند. آن‌وقت آن‌ها بدترين دشمنان‌شان را مي‌بخشند.

- آيا مادرتان شما را به خاطرترک سوريه بخشيد؟
او تصميم مرا پذيرفت و در ديدارهايش در آلمان خيلي احساس راحتي مي‌کرد. بعدها بيماری قلبي داشت و نمي‌توانست با هواپيما سفر کند. به همين دليل ديگر پيش من نيامد.

- در يکي از داستان‌های شما صحبت از يک سکه طلا است.
سليم درشکه‌چي آن را نگاه مي‌دارد. او مي‌خواهد آن را به کسي بدهد که به بن‌بست مي‌رسد. اما او از سکه خلاصي نمي‌يابد: هميشه راه گريزی هست. حداقل در داستان‌های من. در واقعيت اين امر گاهي طور ديگری است. زندگي به بن بست مي‌رسد. آن جا تنها معجزه‌ی الهي کمک مي‌کند. ولي معجزه‌های الهي نادر هستند. من خودم از سوگ خفقان‌آور مادرم راه گريزی يافتم: درعشق به پسرم، همسرم و ادبيات.

- چرا در جواني سوريه را ترک کرديد؟
من يک هدف پيش رو داشتم، يک آرزو. مي‌خواستم نويسنده بشوم. سوريه مرا خفه ميکرد. زيرا من در حزب حاکم نبودم. من مي‌دانستم، که وداع دشوار خواهد بود. اما مي‌دانستم، که در آن سوی افق پاداشي در انتظارم هست. من امروز در رويايم بسيار خوشبخت زندگي مي‌کنم. من آن را برآورده کردم.

- آيا آلمان به شما الهام مي‌بخشد؟
من در آلمان پيشرفت کردم. تفاوت الهام مي بخشد. آلماني‌ها کنجکاوي مرا برمي‌انگيزند، زيرا ما متفاوت هستيم. من به آن ها توجه مي کنم. و آن‌ها مرا به خنده وامي‌دارند. يک همسايه‌ی قديمي من هر روز شنبه خيابان را جارو مي‌کند. با اين که خيابان از تميزی برق مي‌زند. اگر از او بپرسم :" اين جا چه جيز را جارو مي‌کني؟ هوا را شايد؟" پاسخ مي‌دهد: اين کار را بايد انجام داد‌، رفيق."
براي او جارو ‌کردن يک عمل اجتماعي است: او به دنيا نشان مي‌دهد، که جارو مي‌کند. ممکن بود کسي فکرکند که: آلماني ها رفتگرهای مادرزاد هستند. من عاشق زبان آلماني هستم. زبان آلماني به من ميهني داده است و با ترجمه‌ي کتاب‌هايم، دنيايي به وسعت بيست و يک زبان* به رويم گشوده است. زبان آلماني دروازه‌ی من به زبان‌های ديگر است. به عربي نمي‌توانستم به چنين امکاني دست يابم.

- دست کشيدن از زبان عربي براي شما چگونه بود؟
روند دشواري بود. منِ ِ راوي تابع گوشم هستم. کسي که نمي شنود، نمي تواند روايت کند. کسي که نمي‌فهمد، در خطر زندگي مي‌کند. سال هاي طولاني در کارخانه‌ها کار کرده ام. اگر کسي زير يک جرثقيل ايستاده باشد و يک آلماني بگويد ** „Hopp hopp“, پاي مرگ و زندگي درميان است و ضروري است آدم بداند، „Hopp hopp“ يعني چه. و اگر آدم درباره‌ی هگل و توخولسکي مي‌خواهد بحث کند، بايد ظرافت‌ها را درک کند.

- آيا شما خيلي بلند پرواز هستيد؟
همه‌ی تلاش من همواره در اين سمت و سو بوده‌است، که آن چه را که برای روايت کردن دارم، روايت کنم. هدف بلندپروازنه‌ی ديگری نداشته‌ام. من راوی‌‌ام.

- چه چيز در نوشتن اين همه زيباست؟
نويسنده جادوگراست. من يک جادوگرم، من اين را مي‌دانم. وقتي روي صحنه هستم، مي‌توانم هفتصد نفرآدم ناباور را به کودک بدل کنم. چشم‌هايشان بزرگ مي‌شود، لبخند مي‌زنند. آرام‌اند و سرشار از مهر. براي اين کار به عمامه، شلوارگشاد و نعلين نياز ندارم. زيبايي کلمه بس است. ايده ها و داستان ها در من مانند فنر فشرده اند. وقتي روايت مي‌کنم، فنر جا باز مي‌کند. پس از آن خسته‌ام، اما احساس سبکي مي‌کنم. آرام و بسيار راضي.

- آيا اين يک جور مستي است؟
بله. اعتياد مي‌آورد.

- آيا هنگام نوشتن هم همين احساس را داريد؟
نه. نوشتن پرزحمت است. جايي برای اشتباه کردن نيست. من هميشه اين جا حاضرم. روی صندلي‌ام، جلوی مونيتور. موقع خواندن داستان بر عکس من در کوچه‌ای هستم که از آن روايت مي‌کنم. با يک حرکت به کوچه مي‌زنم و در آن جا راه مي‌روم. قهرمان‌هايم را تعقيب مي‌کنم، انگار با يک دوربين کوچک وتنها آن چه را که مي‌بينم، به مردم مي‌گويم.

- موقع نوشتن احساس مقاومت مي کنيد؟
تنها طرح نخستيني که در آن من ايده و شماي داستان را پي مي‌ريزم، سرمست‌کننده‌است. بعد هفته پشت هفته اين جا مي‌نشينم و بندها و ويرگول ها را کنترل مي‌کنم، نگاه مي‌کنم که چگونه از يک فصل بيرون مي‌آيم و اين که آيا موضوع اصلي از دستم در نرفته‌باشد. با وجود اين من با رغبت مي‌نويسم و در اين رويا سير مي‌کنم، که داستان‌های من به زمان‌ها و مکان‌هايي راه مي‌يابند، که من خودم هرگز قادر به حضور در آن‌ها نخواهم بود.

- آيا در نوشتن و روايت کردن آرزوهای خود را برآورده مي‌کنيد؟
طبعا. آن چه که هست برای من کافي نيست. وقتي که من افراد گوناگوني را از دنياي واقعي به يک شخصيت بدل مي کنم، يا به يک دوست فوق‌العاده، آرزويي را برای خود برآورده مي‌کنم: زيرا من از انسان‌های متوسط مايوس هستم. هر آرزو همواره جستجويي است. براي يک پسر ضعيف، داشتن دوستي مثل سليم درشگه چي برای پشتيباني خوب است. بعدا سليم مي‌ميرد. برای اين که پسرک بايد خود را از او بکند. زماني که سليم داستان‌های من مرد، من گريه کردم، با اين که او ساخته‌ی من بود.

- آيا او حالا مرده است؟ يا به زندگي ادامه مي دهد؟
مرگ چيز غريبي است. آدم هايي را که دوست مي‌داريم به ما نزديک تر مي‌کند. زيرا آن ها ديگر جسميت ندارند. ازهنگامي که من درد تلخ مرگ مادرم را از سر گذرانده‌ام، او به من نزديک‌‌تر شده‌است. هم چنين عمو سليم.

- مردگان کجا زندگي مي‌کنند؟
نظريه من اين است: آن کس که دوست داشته مي‌شود، نمي‌ميرد. حافظه بخش فوقاني قلب است. آدم‌هايي که دوست‌شان مي‌داريم، در قلبها زندگي مي‌کنند. در جايي گرم، در جايي که سرچشمه‌ی جنبش زندگي ست.

- آيا زندگي پس از مرگ تنها در قلب بازماندگان وجود دارد؟
دنيای ديگر در قلبهاست. شايد مذهبها هم همين را مي‌پنداشته‌اند.

- آيا اين به شما به خاطراين که خودتان هم فاني هستيد تسکين مي‌دهد؟
من آرزو مي‌کنم، تا ابد زنده بمانم: در قلب کساني که دوستم مي‌دارند.

- آيا فراموش شدن فاجعه است؟
(مي خندد). نه. حيف است.

- آيا شرقي ها استعداد بيشتري از آلماني ها در خوشبخت بودن دارند؟
شايد. مسيحيت مذهبي برای خوشبختي زميني نيست. مسئله‌ی کليسا رياضت‌کشي است، رنج و انضباط. اين عميقا غربي است. اما اگرانساني همواره خود را سرزنش کند، راه خود به خوشبختي را مي‌بندد. خوشبختي با نظم رابطه‌ای ندارد، همچنين با آنارشي. از آن گذشته آلمان سيراب شده‌است و مقياس چيزها را گم کرده است. آرزوهاي آلماني‌ها نامحدود است، به همين خاطر اغلب ناخرسند هستند. خوشبختي مستلرم مرز و قناعت است. وآسان گيری.

- اما گاهي آسان گيری بي فايده است.
بستگي دارد! مثلا پيام سال نو صدراعظم را در نظر بگيريد: انگار مراسم خاکسپاري است. چگونه مي توان در روز سال نو درباره‌ی بيکاری، بحران اقتصادي سخن گفت. به جاي اين که خيلي ساده گفته‌شود: من خوشحالم که شما يک سال تمام مرا تحمل کرديد و آرزو مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سال خيلي خوبي را با شما بگذرانم. استراحت کنيد و خوب جشن بگيريد. آلماني‌ها هم مي‌توانستند گيلاس خود را بلند کنند و بگويند" به سلامتي". آدم اين همه امکانات براي خوشبخت بودن در اين کشور دارد.

- آخرين بار کي شما احساس خوشبختي کرديد؟
من آدم خوشبختي هستم. ديشب خيلي احساس رضايت مي‌کردم. پسرم خوابيده‌بود و من و همسرم در حياط مي‌گشتيم. گل‌ها در نورغروب بودند، سنگفرش‌هايي که تازه چيده بوديم، در باران مي‌‌درخشيدند، و من احساس سعادت مي‌کردم. براي احساس خوشبختي کردن به چيز زيادي نياز نيست.

- براي همکاران شما حرف از خوشبخت بودن زياد آسان نيست.
روشنفکران آلماني خوشبختي را با سبکسري و احساساتي‌گري اشتباه مي‌گيرند. آن ها وقتي سرحال نيستند، خود را خيلي متعهد مي‌دانند.

- آيا اين مسئله بهتر نشده‌است؟
چرا. در اثر تماس با فرهنگ‌هاي ديگر. با يوناني‌ها، آمريکاي لاتيني‌ها، که در اوج فاجعه بازهم مي‌خندند و لطيفه تعريف مي‌کنند. ولي بسياري ازهمکاران آلماني‌ام را از سي سال پيش مي‌شناسم که بد‌خلق‌اند. مي‌توان گفت:made in Germany مثل چيزهاي ديگرش بدخلقي‌اش هم خيلي بادوام است.

- آيا هرگز در اين تلاش نبوديد که خودتان را با آلماني ها تطبيق دهيد؟
چرا. مهمان‌هايي که از دمشق مي‌‌‌‌‌‌‌آيند ايراد مي‌گيرند، که خنده‌ي من محو شده‌است. من هنوز هم اغلب مي‌خندم، اما در دمشق فقط مي‌خنديدم. من يک دلقک واقعي بودم. در اين فاصله من شادابي و آرامش زيادي را از دست داده‌ام. وقتي من کتاب تازه ام را مي‌بينم، خوشحال نمي‌شوم، نه. من در جستجوي اشتباهات چاپي هستم. اين کار خصلت آلماني است.

- آيا چيز خوبي هم گرفته ايد؟
خيلي زياد. درستکاري. توجه به ديگري، توجه به وقت او و قولي که به او داده شده است. هم چنين پشتکار آلماني ها را دوست دارم. کار پايه اي: کاوش درعمق.


- ديدگاه آلماني ها هم نسبت به دروغ با شما متفاوت است.
دروغ براي من يک حقيقت تاخير‌کرده يا شتاب‌زده‌است. يک دروغ مي‌تواند فردا حقيقتي باشد، تنها زود رسيده‌است. دروغ به کشف دنياها کمک مي‌کند. من عاشق دروغ هستم. دروغ خواهر حقيقت است، اما پوياتراز آن. حقيقت اغلب براي من مثل يک لاک پشت به نظر مي‌آيد: کند و نه زياد جذاب. دروغ برعکس يک خرگوش است: مي‌جهد، بي‌احتياط است، اغلب مي بازد، اما اين اشکالي ندارد. چنين دروغ‌هايي خوشايند من هستند.

- آيا در دروغ نمي توان گمراه شد؟
مي توان نااميد شد. براي اين که دروغ دنياهای زيبای غير واقعي را مي‌گشايد، که دست نيافتني هستند.


Hopp* : بجنب، زود باش
** تا زمان اين گفتگو کتاب هاي او به 21 زبان ترجمه شده بودند.


برگرفته از:
sonntagsblatt.de
Im Gespräch: Rafik Schami von Monika Goetsch
DS – Deutsches Allgemeines Sonntagsblatt, 23.Juli 1999 Nr.30/1999



چگونه عشق ممنوع رمان مي شود

گفت و گوي علي ساکي با رفيق شامي
سخني کوتاه درباره علي ساکيAli Saki
او روزنامه نگار و آرشيتکت است. پس از پايان تحصيل در برلين شرقي به دمشق بازگشت و سه دهه ي طولاني به عنوان سردبير فرهنگي و مترجم کارکرد. از پنج سال پيش درپاريس در تبعيد به سر مي‌برد. او و شامي در دمشق همشاگردي بوده‌اند.


-- موضوع رمان تو "وجه تاريک عشق"1 که هم زمان با نمايشگاه کتاب سال 2004 منتشر شد، "فرهنگ عربي" است. چه چيزي يک نويسنده را برمي‌انگيزد، چنين کتابي را طي سي سال بنويسد؟
مسئله مهم عشق ممنوع در کشورهاي عربي است. نمي توان تاريخ و زندگي معاصر عرب ها را بدون ممنوعيت عشق شناخت. وقتي انسان‌ها زندگي‌شان را در چنين ممنوعيتي مي‌گذرانند، آن وقت تو مي تواني تصور کني، که آن ها چگونه داستان مي‌نويسند.

-- آيا اثر تو يک رمان سياسي است؟
پناه بر خدا. نه. رمان هاي قبلي من خيلي سياسي بودند. راوي شب2، يک مشت پر از ستاره3، سفر ميان شب و روز4 اين ها رمان هاي خيلي سياسي و ضد رژيم هستند، ولي "وجه تاريک عشق" رمان عشقي است...

-- ولي ببين، و اين همه ديکتاتور، ارتش و سازمان‌هاي امنيتي در يک رمان غيرسياسي چکار مي‌کنند؟
همان کاري را که در زندگي مي‌کنند: ايجاد گرفتاري. و اين تا اين جا يک رمان را سياسي نمي‌کند. اين رمان اين هدف را دنبال مي‌کند، که ازعشق در دشوارترين مناسبات روايت کند. ارتش، سياستمداران، زندان ها، پشت‌‌پرده و ابزار صحنه در يک نمايش‌اند. همان گونه که آب در رماني با موضوع ماهيگيري هست، مي بايست احزاب و سياستمداران به رويدادهاي رمان من خدمت کنند. نه بيشتر.

-- من هر کوچه اي را که تو شرح مي‌دهي، مي‌شناسم. آيا يراي ورود (به رمان) بايد اطلاعات زيادي داشت؟
نه، در آن صورت ديگر نه رمان، که کتابي آموزشي مي‌بود. اما از آن بايد بتوان لذت برد. و پس از آن آدم خيلي بيشتراز جرج. دبليو بوش مي‌داند...

-- او که واقعا خيلي کم مي‌داند.
قطعا. ولي خوانندگان من از يک رمان سرگرم کننده بسيار بيشتر مي‌آموزند تا قدرتمندترين مرد دنيا از مشاوران، پرفسورها، سياست‌شناسان و سازمان‌هاي امنيتي‌اش. آيا اين چيزي مهمي نيست؟

-- چرا. چرا. ولي بيا بوش را رها کنيم. چرا طايفه در رمان تو تا اين اندازه مهم است؟
براي اين که در کشورهاي عربي در مدت بيش از 2000 سال حاکم برزندگي روزمره است. همه‌ي رفرم‌هاي متاثر از تقليدهاي اروپايي مثل کِرِم پوست در سطح ماندند. با اولين شستشو تمام شايعات مربوط به جمهوري، برابر حقوقي زنان و سوسياليسم پاک شد، گويي که اين ها همه وجود نداشتند. اين جا يک رييس جمهور قدرت را براي پسرش به ارث مي‌گذارد و دبيرکل KP، که به نوبه‌ي خودش حاکميت بر اين حزب مفلوک را از خانواده اش به ارث برده است، مي‌گويد: " بله، مردم ما انتقال قدرت را از پدر به پسر دوست دارند."
اسد استثنا نيست. صدام حسين هم همين را در نظر داشت، مبارک و قذافي هم پسران‌شان را براي قدرت آماده مي‌کنند و اين کار در زير لواي جمهوري!

-- رمان تو مرکب از نه کتاب بزرگ است، که خود آن ها به 28 فصل تقسيم مي‌شوند، که باز اين بخش ها هم شامل بيش از 300 داستان هستند. من برخي ازعنوان ها را يادداشت کرده‌ام: کتاب عشق، کتاب مرگ، کتاب خنده، کتاب تنهايي، کتاب پروانه ها، کتاب رنگ، چرا اين همه کتاب در يکي؟
اين را داستان خودش ديکته کرد. وظيفه‌ي من تنها نگاه داشتن توازن بين اندوه و شادماني بود.

-- و تو به من حق مي‌دهي، که اين رمان بزرگ در نوع خود چيز تازه اي است. من تا کنون تمام کتاب هاي تو را خوانده‌ام. نه تنها محتوا، که به موضوع تابو مي‌پردازد. اين رمان در يک فرم نامعمول نوشته شده است. آيا اين جا با يک شامي تازه سر و کار داريم؟
من براي هر رمان مدت زيادي در جستجوي فرم مناسبي هستم، که موضوع آن مي‌طلبد. با اين همه روح من در هر رمان هست. مانند يک موزاييک، تصويري است از قطعه سنگ هاي بسيار. هر قطعه سنگ به تنهايي بايد ساده و فشرده بماند، هنر شاعري (نويسندگي) عبارت است از کنار هم چيدن تمام اين قطعه سنگ هاي رنگين. اين آن چيز تازه است(نوآوري). تنها ايجاز در عوامل متشکله است، که بيان شاعرانه را ممکن مي‌سازد.

-- با اين که فريد و رعنا درمرکزهستند، تو هيچ پرتره اي تصوير نمي کني، آن گونه که ما از توماس‌ مان، گراس يا زوسکيند مي‌شناسيم.
همين طور است، براي اين که من نه يک آلماني، بلکه يک نويسنده‌ي آلماني زبان هستم. پس آن چه که در پاريس بديهي است، که در آن جا يک مراکشي، يک چيني و يک شيليايي البته کاملا متفاوت ازهمکاران فرانسوي‌شان، به زبان فرانسه روايت کنند، در آلمان تازه بايد آموخته شود. آلماني‌زبان همواره تنها آلماني‌ها بودند، اتريشي‌ها و سويسي‌ها، حالا ديگران هم به آلماني مي نويسند و آنان نه تنها موضوع‌هاي تازه، بلکه گونه‌ي تازه اي از روايت را نيز مي‌آورند. در شيوه‌ي عربي ِ روايتِ من جايي براي پرتره نيست. شخصيت‌ها بخش مهمي از بافت قالي هستند و نه مرکز آن.

-- قهرمان هاي تو در پايان مي‌گريزند و ازعشق خود لذت مي‌برند. کاملا اتوبيوگرافيک؟ من آن زمان از تو به خاطراين که فرار کردي، رنجيدم. ما به تو در ميان خود خيلي نياز داشتيم. حالا من خودم هم مهاجرت کرده ام. با اين وجود اين پرسش باقي مي‌ماند: آيا تو در فرار راه چاره مي‌بيني؟
نه. ولي برگرديم به مفهوم فرار. فرار مي‌تواند خردمندانه باشد. نجات دهنده‌ي زندگي. امکانات تازه اي ايجاد مي‌کند. من به تو آن موقع در نامه‌ي خداحافظي نوشتم، که اگر من مي‌ماندم، در زندان يا در آسايشگاه رواني مي‌مردم.- بسته به اين که مرا کجا مي‌انداختند- و شما چيزي از آن در زندگي مخفي عايدتان نمي‌شد. به وسيله‌ي فرارم من توانستم زبانم را نجات دهم.
من دررمان چيزي را توصيه نمي‌کنم. تلاش مي‌کنم داستان عاشقانه‌اي را در شرايط نامناسب بدون ايدئولوژي و بدون موعظه‌ي اخلاقي به طرز باورکردني روايت کنم.

-- و اگربه تو ايراد گرفته شود، که رماني باEnd Happy – (پايان خوش) نوشته‌اي؟
براي من اهميتي نمي‌داشت. من خندان مقابله مي‌کردم: اين قدرخشک و جدي نباشيد و در (تخيل) خست به خرج ندهيد. ازسيصد قهرمان بداقبالي که تا کنون آفريده‌ام، دو نفر مي توانند خوشبخت باشند.

-- من از تو دفاع خواهم کرد، براي اين که رعنا و فريد خوشبختي را به آساني به دست نمي‌آورند,، بلکه از راه هاي پرپيچ و خم و با مبارزه به آن مي‌رسند و من اين کار را با کمال ميل مي‌کردم، زيرا که به زندگي خصوصي من ارتباط پيدا مي‌کند. همسرمن سلما هم در مقابل اين ممنوعيت پايداري کرد و مرا انتخاب کرد. ما به سرانجام خوبي رسيديم. آيا تو سلما را الگوي ناديا، زن يوسف قرار دادي؟
بله. اما تو تا هفتاد درصد الگوي يوسف بودي، بيش از همه با عشق ديوانه وارت به کتاب و سرگرمي غيرمعمولي ات با 1001 موضوع.

-- ولي تو از من يک جفرافيادان ساختي. من از جغرافيا نفرت داشتم.
من هم. اين يک انتقام کوچک بود. گاهي موقع نوشتن تا حد مرگ مي‌خنديدم. ولي يوسف کمي بداخلاق تراست، ناباورتر و بيش از هر چيز زشت تر از تو.

--متشکرم. متشکرم. ولي رعنا مرا بيشتر از همه‌ي مردهاي رمان تو مشغول کرد. او تقريبا به
شيوه‌ي کافکا (کافکايي) تبديل به يک کاکتوس مي‌شود. با شکيبايي‌اش در بيابان زندگي مي‌کند. آيا تو کاکتوس‌ها را دوست داري؟
بله. از بچگي آن ها را پرورش مي‌دادم. کاکتوس‌ها هميشه مرا مجذوب کرده‌اند. به اين خاطر که آن‌ها از بدترين شرايط زيباترين را مي‌سازند. آيا تو هرگز لحظه‌اي را که يک کاکتوس گل مي‌دهد، تجربه کرده اي؟

-- نه. همان طور که مي‌داني، من هميشه يک شهري زمخت بوده ام.
پس هنوز چيزي از زيبايي جهان را کم داري.

-- پس من همين حالا بعد از گفتگوي‌مان به اولين گلفروشي مي‌روم و براي خودم کاکتوس مي‌خرم و مي‌گويم با شصت سال سن تجربه کردم، که چطور يک کاکتوس گل مي‌دهد. با اين کار در حقيقت فقط مي خواستم رمان تازه‌ي دوستي را نقد کنم.


1.Die dunkle Seite der Liebe
2.Erzähler der Nacht
3.Eine Hand voller Sterne
4.Reise zwischen Nacht und Morgen

متن گفتگو برگرفته از www.rafik-schami.de است.





 
تطبيق ايلياد و اديسه با شاهنامه
امید درنهایت نا امیدی
داستان
 شـعـر
ضيافت ايجاز در رياضت نوشتن
يهودايی به دنبال صليب
فراموشي نيز يک انتخاب است
من يک جادوگرم
سفر به ولایت ایفل
معرفی کتاب