يهودايی به دنبال صليب



فتح الله بي نياز

نگاهى به داستان بلند "دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد" نوشته شهرام رحيميان
انسان‌ها براى زجر دادن يكديگر به دنيا مى‌‏آيند. اين‌را داستايوفسكى گفته بود؛ اما اگر بيش‌تر به روحيات شخصيتش "راسكولينكف" دقت مى‌‏كرد، حرفش را با اين جمله تكميل مى‌‏كرد: "حتى پس از مرگ" – هم‌چنان كه مرده "پيرزن" داستان جنايت و مكافات، راسكولينكف را شكنجه مى‏‌كرد.
بن‏مايه داستان بلند "دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد"، كه بر محور "عشق، خيانت، و عذاب وجدان" شكل مى‏‌گيرد، به‌‏نوعى به گفته فوق بر مى‏‌گردد. مردى كه زنى را دوست دارد، به خاطر عشق او، به خاطر زنده ماندن او و خودش و از دست ندادن او، به همراه، همرزم و دوستش خيانت مى‌‏كند؛ همرزمى كه به عمد يك شخصيت ملى، حتى يك اسطوره انتخاب شده‌است تا "عذاب وجدان" و تكدر خاطر، حتى نفرت از زن، بيش‌تر و سوزنده‏‌تر باشد.
موضوع داستان كاملاً خطى و تخت است و تا اين زمان در چند هزار رمان، داستان كوتاه، فيلم، نمايش‌نامه و شعر گفته شده‌است، در نتيجه نويسنده به اين سمت رانده شده كه با استفاده از تكنيك‏‌هاى متنوع، ساختار جديدى خلق كند. اين تكنيك‏‌ها، عبارتند از انتخاب دو راوى، يكى راوى داناى كل، ديگرى راوى اول شخص كه اين خود، دوپاره است، پاره‌اى به گذشته مربوط مى‏‌شود و پاره‌اى به حال.
تغيير منظر يا به عبارتى شيوه اتصال متن‌‏هاى جداگانه به يكديگر، كه به لحاظ زمانى و مكانى، گسست محسوب مى‌‏شوند، ضمن برخوردارى از خلاقيت، گاه از حوزه ادبيات خارج و به عرصه سينما كشيده مى‌‏شود.
تغيير زاويه ديد، از صفحه چهارم متن (10 كتاب) شروع مى‌‏شود و مدام در ساختار تكرار مى‌‏شود؛ گاهى هم در معنا اتفاقى مى‌‏افتد. براى نمونه در صفحه 30، مبناى "باور نكردن" شخصيت اول داستان (دكتر نون) به "باور نكردن" اول شخص راوى (باز هم دكتر نون) اتصال مى‌‏يابد؛ امرى كه درك آن در سينما و تئاتر براى تماشاگر تا حدى ساده ولى در داستان بعضاً دشوار است.
نويسنده در بعضى جاها براى انتقال معنا، از كليشه‌‏هاى رايج - مانند خروج تصوير از عكس - استفاده كرده‌است و در جاهايى از نوآورى تحسين‌‏انگيز؛ مانند حضور مگس در زندان - پاره‌‏ساختارى كه حتى مى‌‏توانست (و مى‌‏تواند) به عنوان يك داستان كوتاه مستقل جلوه‌‏گر شود.
الگوى روانشناختى شخصيت دكتر "نون" از پيش تعريف‏‌شده و ساخته ‏شده‌است و نويسنده نه تنها طى داستان ابعاد تازه‌اى به اين شخصيت نمى‌‏بخشد، بلكه خصوصيات و رفتار آغازين او را كه روى سوژه عذاب وجدان و دوگانگى‌‏اش متمركز شده‌است، بازنمايى مى‏‌كند. از او كنش خاصى “در حال” نمى‌‏بينم؛ هر چه بوده، به گذشته تعلق داشته‌است. فعل و انفعالات درونى “حال” ناشى از كنش يا در واقع تقابل وضعيت دوگانه قبل است. بار اين كنش، عذاب وجدان، در بخش‏‌هايى، خصوصاً از صفحه هشتاد به بعد، تا حدى تكرارى است. با اين حال تكرار، بار عاطفى بيشترى به مثلث گفته شده قبلى مى‌‏دهد و به نوعى ارزش‏‌آفرينى مى‏‌كند. اين ارزش‌‏آفرينى ناشى از خردگرايى دكتر نون نيست، بلكه حاصل زير ساخت‌‏هاى روحى - عاطفى اوست كه به صورت “عذاب وجدان” تجلى پيدا مى‌‏كند. به عبارت دقيق‏‌تر، اگر اسطوره‌‏ها و رمزها در دل ناخودآگاه فردى و جمعى تداوم پيدا مى‌‏كنند، در زندگى اين مرد شكست‌‏خورده، دوباره بازآفرينى مى‌‏شوند و به خاستگاه خود بر مى‌‏گردند. حاصل اين برگشت تحمل تنش و زجر بيش از حدى است كه دكتر نون را به خودتخريبى مى‌‏كشاند. “انزجار نهفته” او نسبت به زن، بيشتر مى‌‏شود. او همسرش را مقصر ضعف و شكست خود مى‏‌داند، اگر عشق به او نبود، از پا در نمى‌‏آمد و به آرمانش خيانت نمى‌‏كرد. او در اين مورد حساب خاصى براى خود باز نمى‌‏كند، مگر براى خودتخريبى. پس، با شرب مدام، مى‌‏خواهد بار عذاب را كم كند - هر چند كه در ساختار داستان، با گفتن جمله‏‌هاى كامل و رسا، نويسنده به نوعى اين نيمه هوشيارى و تشنج را كمرنگ مى‌‏كند. به اين ترتيب در عصرى كه كسى در “جستجوى صليب” نيست تا خود را به آن بياويزد، اين مرد زندگى را به خود و زنش سياه مى‌‏كند. چرا؟ روانشناسان و روانكاوان پرشمارى در اين مقوله كتاب و مقاله نوشتند كه مى‏‌توان آن‌ها را در اين جمله "گويو" فيلسوف فرانسوى خلاصه كرد: "سرزنش وجدان و آشوب درون و دغدغه‌‏هاى روانى ناشى از بدكارى، بيانگر وجدان روشن و كمال اخلاقى است."
شايد اگر دكتر نون به جاى دكتر مصدق، به فردى عادى خيانت مى‏‌كرد هر چند كه دكتر مصدق در جريان داستان او را مى‌‏بخشد - اين همه دچار زجر روحى نمى‌‏شد. ولى نويسنده به ‏عمد روى كسى انگشت گذاشته‌است كه نامش بر سر زبان‌هاست و در و همسايه، دوست و آشنا قبولش دارند. بنابراين مى‌‏توان گفت اين جا پاى يكى از آن تقابل‏‌هاى اساسى بشر در ميان است: تعهد در قبال اجتماع يا خود؛ مسأله‌اى كه به لحاظ فلسفى و روانشناختى، امرى اگزيستاليستى تلقى مى‏‌شود - امرى كه سارتر و بقيه اگزيستاليست‌‏ها بارها در آثارشان تصوير كرده‏‌اند.
داستان به نقطه اول دور مى‌‏زند، نويسنده به خواننده نمى‌‏گويد كدام يك از تعهدات در اولويت است؛ فردى يا جمعى [تاريخى] براى “نگفتن” اين امر، چاره‌‏اى نيست مگر اين كه دكتر نون، در پى مرگ زنش بميرد. گرچه پيش از مرگ با بوسيدن جسد همسرش، به “فرديت” مى‏‌رسد، اما در تحليل نهايى مرگ تنها عاملى است كه مى‌‏تواند اين نوع دوگانگى‌‏ها را حل كند؛ از شهريار اديپ گرفته تا دكتر نون.
زبان ساده داستان، تكنيك كولاژ و زمان‏‌گسستى و تغيير مكان، با حفظ مركز مختصات روشن و صريح، تا حدى داستان را براى خواننده آسان‏تر كرده است. متن در كليت آن، نيازى به ويرايش ندارد.
در شرايطى كه فرم‏‌گرايى مطلق و فضاسازى با زبان، و سرسپردگى بى‏‌چون و چرا به فرم، نه به نيازهاى فرهنگى جامعه پاسخ داد نه نويسندگان پيرو اين شيوه را به سر منزل اقناع رساند، و تب “عدم قطعيتِ بد فهميده‌‏شده” به دليل برودت بيش از حد طيف خواننده رو به افول گذاشته‌است، داستان‏‌هايى از اين دست، جاى تحسين دارند؛ ضمن اين كه نويسنده بايد براى بهتر شدن آثار ادبى‌‏اش، تفاوت‏‌هاى ماهوى تكنيك سينما را از ادبيات داستانى جدى‌‏تر بگيرد.


 

تطبيق ايلياد و اديسه با شاهنامه
امید درنهایت نا امیدی
داستان
 شـعـر
ضيافت ايجاز در رياضت نوشتن
يهودايی به دنبال صليب
فراموشي نيز يک انتخاب است
من يک جادوگرم
سفر به ولایت ایفل
معرفی کتاب