
انسانها براى زجر دادن يكديگر به دنيا مىآيند. اينرا
داستايوفسكى گفته بود؛ اما اگر بيشتر به روحيات شخصيتش
"راسكولينكف" دقت مىكرد، حرفش را با اين جمله تكميل مىكرد: "حتى
پس از مرگ" – همچنان كه مرده "پيرزن" داستان جنايت و مكافات،
راسكولينكف را شكنجه مىكرد.
بنمايه داستان بلند "دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد"،
كه بر محور "عشق، خيانت، و عذاب وجدان" شكل مىگيرد، بهنوعى به
گفته فوق بر مىگردد. مردى كه زنى را دوست دارد، به خاطر عشق او،
به خاطر زنده ماندن او و خودش و از دست ندادن او، به همراه، همرزم و
دوستش خيانت مىكند؛ همرزمى كه به عمد يك شخصيت ملى، حتى يك اسطوره
انتخاب شدهاست تا "عذاب وجدان" و تكدر خاطر، حتى نفرت از زن،
بيشتر و سوزندهتر باشد.
موضوع داستان كاملاً خطى و تخت است و تا اين زمان در چند هزار
رمان، داستان كوتاه، فيلم، نمايشنامه و شعر گفته شدهاست، در
نتيجه نويسنده به اين سمت رانده شده كه با استفاده از تكنيكهاى
متنوع، ساختار جديدى خلق كند. اين تكنيكها، عبارتند از انتخاب دو
راوى، يكى راوى داناى كل، ديگرى راوى اول شخص كه اين خود، دوپاره
است، پارهاى به گذشته مربوط مىشود و پارهاى به حال.
تغيير منظر يا به عبارتى شيوه اتصال متنهاى جداگانه به يكديگر، كه
به لحاظ زمانى و مكانى، گسست محسوب مىشوند، ضمن برخوردارى از
خلاقيت، گاه از حوزه ادبيات خارج و به عرصه سينما كشيده مىشود.
تغيير زاويه ديد، از صفحه چهارم متن (10 كتاب) شروع مىشود و مدام
در ساختار تكرار مىشود؛ گاهى هم در معنا اتفاقى مىافتد. براى
نمونه در صفحه 30، مبناى "باور نكردن" شخصيت اول داستان (دكتر نون)
به "باور نكردن" اول شخص راوى (باز هم دكتر نون) اتصال مىيابد؛
امرى كه درك آن در سينما و تئاتر براى تماشاگر تا حدى ساده ولى در
داستان بعضاً دشوار است.
نويسنده در بعضى جاها براى انتقال معنا، از كليشههاى رايج - مانند
خروج تصوير از عكس - استفاده كردهاست و در جاهايى از نوآورى
تحسينانگيز؛ مانند حضور مگس در زندان - پارهساختارى كه حتى
مىتوانست (و مىتواند) به عنوان يك داستان كوتاه مستقل جلوهگر
شود.
الگوى روانشناختى شخصيت دكتر "نون" از پيش تعريفشده و ساخته
شدهاست و نويسنده نه تنها طى داستان ابعاد تازهاى به اين شخصيت
نمىبخشد، بلكه خصوصيات و رفتار آغازين او را كه روى سوژه عذاب
وجدان و دوگانگىاش متمركز شدهاست، بازنمايى مىكند. از او كنش
خاصى “در حال” نمىبينم؛ هر چه بوده، به گذشته تعلق داشتهاست. فعل
و انفعالات درونى “حال” ناشى از كنش يا در واقع تقابل وضعيت دوگانه
قبل است. بار اين كنش، عذاب وجدان، در بخشهايى، خصوصاً از صفحه
هشتاد به بعد، تا حدى تكرارى است. با اين حال تكرار، بار عاطفى
بيشترى به مثلث گفته شده قبلى مىدهد و به نوعى ارزشآفرينى
مىكند. اين ارزشآفرينى ناشى از خردگرايى دكتر نون نيست، بلكه
حاصل زير ساختهاى روحى - عاطفى اوست كه به صورت “عذاب وجدان” تجلى
پيدا مىكند. به عبارت دقيقتر، اگر اسطورهها و رمزها در دل
ناخودآگاه فردى و جمعى تداوم پيدا مىكنند، در زندگى اين مرد
شكستخورده، دوباره بازآفرينى مىشوند و به خاستگاه خود بر
مىگردند. حاصل اين برگشت تحمل تنش و زجر بيش از حدى است كه دكتر
نون را به خودتخريبى مىكشاند. “انزجار نهفته” او نسبت به زن،
بيشتر مىشود. او همسرش را مقصر ضعف و شكست خود مىداند، اگر عشق
به او نبود، از پا در نمىآمد و به آرمانش خيانت نمىكرد. او در
اين مورد حساب خاصى براى خود باز نمىكند، مگر براى خودتخريبى. پس،
با شرب مدام، مىخواهد بار عذاب را كم كند - هر چند كه در ساختار
داستان، با گفتن جملههاى كامل و رسا، نويسنده به نوعى اين نيمه
هوشيارى و تشنج را كمرنگ مىكند. به اين ترتيب در عصرى كه كسى در
“جستجوى صليب” نيست تا خود را به آن بياويزد، اين مرد زندگى را به
خود و زنش سياه مىكند. چرا؟ روانشناسان و روانكاوان پرشمارى در
اين مقوله كتاب و مقاله نوشتند كه مىتوان آنها را در اين جمله
"گويو" فيلسوف فرانسوى خلاصه كرد: "سرزنش وجدان و آشوب درون و
دغدغههاى روانى ناشى از بدكارى، بيانگر وجدان روشن و كمال اخلاقى
است."
شايد اگر دكتر نون به جاى دكتر مصدق، به فردى عادى خيانت مىكرد هر
چند كه دكتر مصدق در جريان داستان او را مىبخشد - اين همه دچار
زجر روحى نمىشد. ولى نويسنده به عمد روى كسى انگشت گذاشتهاست كه
نامش بر سر زبانهاست و در و همسايه، دوست و آشنا قبولش دارند.
بنابراين مىتوان گفت اين جا پاى يكى از آن تقابلهاى اساسى بشر در
ميان است: تعهد در قبال اجتماع يا خود؛ مسألهاى كه به لحاظ فلسفى
و روانشناختى، امرى اگزيستاليستى تلقى مىشود - امرى كه سارتر و
بقيه اگزيستاليستها بارها در آثارشان تصوير كردهاند.
داستان به نقطه اول دور مىزند، نويسنده به خواننده نمىگويد كدام
يك از تعهدات در اولويت است؛ فردى يا جمعى [تاريخى] براى “نگفتن”
اين امر، چارهاى نيست مگر اين كه دكتر نون، در پى مرگ زنش بميرد.
گرچه پيش از مرگ با بوسيدن جسد همسرش، به “فرديت” مىرسد، اما در
تحليل نهايى مرگ تنها عاملى است كه مىتواند اين نوع دوگانگىها را
حل كند؛ از شهريار اديپ گرفته تا دكتر نون.
زبان ساده داستان، تكنيك كولاژ و زمانگسستى و تغيير مكان، با حفظ
مركز مختصات روشن و صريح، تا حدى داستان را براى خواننده آسانتر
كرده است. متن در كليت آن، نيازى به ويرايش ندارد.
در شرايطى كه فرمگرايى مطلق و فضاسازى با زبان، و سرسپردگى بىچون
و چرا به فرم، نه به نيازهاى فرهنگى جامعه پاسخ داد نه نويسندگان
پيرو اين شيوه را به سر منزل اقناع رساند، و تب “عدم قطعيتِ بد
فهميدهشده” به دليل برودت بيش از حد طيف خواننده رو به افول
گذاشتهاست، داستانهايى از اين دست، جاى تحسين دارند؛ ضمن اين كه
نويسنده بايد براى بهتر شدن آثار ادبىاش، تفاوتهاى ماهوى تكنيك
سينما را از ادبيات داستانى جدىتر بگيرد.