
فريبا وفي هرچند پيش از مجموعه داستان حتي وقتي ميخنديم تعدادي
داستان در مجلات ادبي و نيز در ماهنامه زنان به چاپ رساند اما،
انتشار همين مجموعه داستان در سال ۱۳۷۸ بود که او را به عنوان
نويسنده ای جدّی، مورد توجه محافل ادبي و مطبوعاتي قرار داد. سه
سال بعد کتاب دوم وفي نيز از سوي انتشارات « مرکز» از چاپ در آمد:
«پرنده من». رمان کم حجمي که اين بار با کسب جوايز ادبي، بيش از
کتاب اول، نويسنده اش را ميان اهل فن و خوانندگان مطرح ساخت.
حتي وقتي مي خنديم مجموعهايست از داستانهاي « کف دستي» که
عموماً از سه صفحه تجاوز نميکنند، اما اين بدان معني نيست که اين
داستانهای بسيار کوتاه در عمق طولاني نيستند. اين مجموعه سرشار
است از لحظات داستاني. يعني نفس کلمه در آن بدون حشو در خدمت آرايه
داستان قرار دارد و ايجاز به عنوان عنصري برجسته تنها معطوف به
واژگان نيست بلکه در همه ابعاد داستان خود را به رخ ميکشد. و اين
خود يعني داستاني کردن وسواس گونه لحظات و برگزيدهگي و حذف
هوشمندانه و هنرمندانه عناصر غير داستاني. به همين اعتبار، نويسنده
حتي وقتي ميخنديم از تمهيداتي چون طرح و حادثه اجتناب ميورزد و
خود را درگير ساخت دراماتيزه اثر نميکند . موضوع اين است که وفي
با همين حجم مختصر خوب مينويسد و در اغلب داستان هايش « تجربه ای
از معنا» را پيش روی خواننده قرار ميدهد. « کوتاه نوشتن به معناي
کم و اندک بودن نيست، داستان کوتاه بايد در عمق طولاني باشد و به
ما تجربه اي از معنا عرضه کند.» * اين سخن « فلانري اوکانر» در
بيان داستان کوتاه حرف جاودانه اي است که با قرائت ميني ماليستي
ميتوان بيشتر به آن نزديک شد. از اين رو ناگزيريم از ميني ـ
ماليسم در معرفي و توضيح نوشتههای داستاني وفي کمک گيريم . در
آثار او آموزههاي چخوف، اندکي همينگوي و بعضاً نويسندگان ميني
ماليست، از برجستگي خاصي برخوردار است. ساختار موجز، که گاه
باجزءنگاریهای فوق العاده، کوچکترين چيزها و حالات در پرتو کلمات
ميدرخشند.
وقايع رعد آسا، قالب ميني مال و دستمايه هايي که از تبعات بحران
اجتماعي ناشي مي شوند، هر چه بيشتر داستانهای مجموعه حتي وقتي ميخنديم را به ميني ماليسم نزديک مي کند. ولي درهمه داستانها
نويسنده ازارزشهاي زيباشناختي اين نحله داستاني به خوبي بهره
نميبرد. به طور مثال داستان«دختر» به رغم دستمايه زيبايش، تلاشي
موفق در راستای ژانر مورد
علاقه نويسنده نيست . کلمات در اين اثر سعي ميکنند توضيح دهند و
همين توضيحات مطول (در مقايسه با داستانهای ديگر کتاب) و لحن
گزارشي آن که گاه به مقاله پهلو ميزند، اين داستان را از مقام
داستانهای مورد نظر دور ميکند.
فضا، آدمها و حس و حال حاکم بر مجموعه داستان حتي وقتي ميخنديم
بر آمده از وضعيت روز جامعه و نزديکترين تصوير از شرايط اجتماعي و
خانوادگي ايران کنوني است . ناگفته روشن است که اين امتياز
ارزشمندی براي يک خواننده فعال، محسوب ميشود که در اثری داستاني،
روحيات و لحظات امروزی مردم ايران را بيابد. در داستان اول که
عنوان کتاب از آن اخذ شده چهار زن از خيانتهای خود نسبت به
شوهرانشان ميگويند : « ما چهار زنيم. وقتي دور هم جمع ميشويم
ميتوانيم بخننديم حتي اگرغمگين باشيم . ما رژ لب و پودرصورتمان
را به يکديگر تعارف ميکنيم و در آيينه کوچکي که دست به دست
ميگردد به خودمان نگاه ميکنيم. حرفهاي ما از بچههايمان شروع و
به مردهايمان ختم ميشود. همين است که صدايمان اول نرم و لطيف است
و آرام آرام خشن و خشنتر ميشود. ما با لذت زياد از خيانتهايمان
مي گوييم. حالا ما يکدگر را به خوبي ميشناسيم و ميدانيم که هر
کدام چگونه خيانت ميکنيم.» چيزی که هست در اين آغاز درخشان از
داستان حتي وقتي ميخنديم در مييابيم که آن زنان مرد ستيزند اما
با کمي دقت و پيشرفت در داستان مشخص ميشود که اين چهار زن اکنون
تپيک درايران، در تقدير محيطي آلوده و آغشته به پلشتي، خود
ويرانگرند ( هر چند صدايشان وقتي حرف به شوهرانشان مي رسد خشن مي
شود.» تا مرد ستيز يا ديگر ستيز. سه زن از اينان از خيانت به
همسرانشان ميگويند و تعريف خيانتهايشان آميزهای است از لذت
ساديستي و بياني که از هنجار خارج است، ولي اين لايهای از شخصيت
فرافکنانه آنان است. نوع خيانتهايي که بيان مي شود جملگي از بي
توجه ای و بي علاقهگي آنان نسبت به همسرانشان است. اما شخص چهارم
از خيانت به خود مي گويد:« من هم ... من هم خيانت کرده ام» « به او
نه به خودم» « در تمام اين سال ها هيچوقت طوري که دلم مي خواست
زندگي نکردهام.» و آنگاه داستان با اين کلمات پايان مي يابد:« همه
ساکتيم. يکي از ما سرخابش را از کيفش در مي آورد وبه همه تعارف مي
کند. همه ما بي آنکه به آيينه نگاه کنيم گونه و لبهايمان را پر
رنگتر ميکنيم و به خانههايمان بر مي گرديم.» ايجاز هنرمندانه در
ساخت و پرورش شخصيت، خلق فضا و آفرينش ساختاري در خدمت اثرکار ساده
و آساني در داستان نويسي نيست و فريبا وفي توانستهاست لااقل در
بيشتر داستانهاي خود از عهده اين مهم برآيد.
در کنار نوشتههای او همواره اين احساس با ما همراه مي شود که با
فردي روبروايم که انگيزه نوشتن دارد. او با کمترين کلمات، يک احساس
و يک اتفاق را داستاني ميکند و طبعاً کلمات فراواني را با
برگزيدهگي و خست سخت گيرانه، حذف ميکند. دستيابي به اين شيوه به
يقين از رياضت در نوشتن ساخته است و او بي گمان اين راه را ( حتي
اگر پيش از اين کتابي منشر نکرده باشد.) تجربه کرده است.
در داستان « دو روز» که از بهترين نمونههاي کتاب است همه اين
ظرايف به چشم ميخورد. زني منتظر شوهرش است تا پس از ماه ها از سفر
برگردد . مرد در مکاني دور از خانوادهاش کار ميکند. مرد به خانه
باز ميگردد. موهايش سفيد ، صورتش سياه و اندامش لاغر شده است.
« پسرم انگشتان کوچکش را لاي موهاي وز وزي او کرد:
ـ چقدر سفيد شده.
دخترم گفت: چقدر سياه شدهاي بابا.
نگفتم لاغر شدهاي. فقط خنديدم.»
درحتي وقتي مي خنديم زاويه نگاه ظريف و سرشاراز دقتهاي خاص زنانه
به اجتماع و آدمها از ويژهگي و برجستگي جالب توجهاي برخوردار
است:«بعد از دو روز بايد برميگشت. دستم را توي دستش گرفت و به زخم
سوخته آن نگاه کرد.
ـ چي شده؟
خنديدم. خيلي بلند. زخم مال وقتي بود که دوازده ساله بودم و شوهرم
آن را پس از سيزده سال ميديد. آنقدر خنديدم که اشک از چشمانم سرا
زير شد. حالا ديگر داشتم گريه ميکردم . از خوشحالي شوهرم مرا
ميديد. ميخچهُ کف پايم را و خالي که پشت گردنم بود.» و نيز به اين
بخش از داستان که با اندک کلمات روحيات انسان هاي فرودست در جامعه
اي بي ثبات دقيق و هنرمندانه باز آفريني ميشود دقت کنيم:
«اصرار کرد. پيراهن آبي بلندي را نشان دادم. تو رفتيم. پيراهن گران
بود.
آهسته گفتم:
ـ برويم.
ولي شوهرم دسته اسکناسي از جيبش در آورد و شمرد. رويم را برگرداندم
و نيمرخ او را توي آيينه ديدم که پول را براي بار دوم ميشمرد.»
در خلوت شب دوم، مرد و زن در رختخواب( بي آنکه گفته شود) در حال
صحبتند. اين لحظات نيز دقيق و موجز پرداخت شدهاست . هراس زن از
بيکاري احتمالي شوهرش تکان دهنده است و اين همان تجربه اي از
معناست که به داستان عمق ميبخشد و اثر آن در ما ادامه مي يابد.
مرد اگر دلخوش ماندن شود، بيکاري، فاجعه زندگي آنان را رقم خواهد
زد. ذات اين واهمه ها
ما را به ياد نوع هراس آدمهاي سينماي نئو رئاليسم مي اندازد؛
مردماني با توقعات اندک از زندگي، بخاطر شرايط خاص اجتماعي و
اقتصادي در تمناي آن ميسوزند و ميسازند و فاجعه زندگي آنان در
همين آرزوهاي کوچک انساني است که جامعه وشرايط ، از آنان دريغ مي
ورزد نهفته است:
«شب شوهرم اسمم را صدا کرد. با آهنگي نرم.
ـ مي توانم بمانم.
داشت به سقف اتاق نگاه مي کرد.
ـ اگر... اگر تو بخواهي.
من هم به سقف نگاه کردم. گچ هايش طبله کرده و آماده ريختن بود.
ـ اينجا کار پيدا مي کنم، با اين دستها...
دستهايش انگشتاني کوتاه داشت و ناخن هايي پهن.
ـ تو هم خيلي سختي کشيدي، اين را مي فهمم.
مي خواستم باز هم بشنوم.
ـ کارت آنجا خوب است . نمي شود ولش کني.
قلبم تند و تند ميزد.
ـ ولش ميکنم... ولش ميکنم. اينجا کار گير ميآورم.
ـ براي چي آخر؟
ـ به خاطر تو.
با اين جمله مي توانستم يک قرن تنها بمانم و فکرکنم به دو روزی که
مال خودم بود. شوهرم حرف مي زد. صدايش هيجان سالهای پيش را داشت.
رويم را به طرفش کردم صدای خودم را هم زمان با خاموش شدن چراغ
شنيدم:
ـ برو.»
براي ارجاع خواننده علاقه مند به داستان کوتاه فارسي ميتوان
مجموعه داستان« حتي وقتي مي خنديم » را با داستان هايي چون: حتي
وقتي مي خنديم، رو تو بکن اين ور، دو زن ، چهره شوهرم، بي دغدغه،
دختر ، خدو ... پيشنهاد کرد واز چنين پيشنهادی خشنود بود.
مجموعهای که بي توجه به هيجانات روز و بدون توسل به تظاهر و شعار،
مي توان در آن، سر برآوردن زنان ايراني ، به عنوان فعالان عرصه هاي
نوين زندگي و سهم خواهي بيشتر از جامعه مرد سالار را ديد و باور
کرد.

۵ خرداد ۱۳۸۴
*ـ نوشتن داستان کوتاه\ فلانري اوکانر، ترجمه محمد کلباسي
.
فصلنامه زنده رود شماره پاييز ۱۳۷۸