عليرضا محمودي . ايرانمهر
iranmehr2@yahoo.com

سال ها پيش که رمان « مسخ » کافکا را براي چندمين بار ميخواندم،
از خود ميپرسيدم، چه طورقبل از اين به ذهن هيچ حشره شناسي
نرسيدهبوده که رماني دربارهي سوسکها بنويسد؟ بعد فکر کردم، به
همين قياس يک جانور شناس هم ميتواند رسالهاي خيالي دربارهي
فيلها يا اورانگوتانها بنويسد، زمين شناس رماني دربارهي
کانيها خلق کند يا هواشناس دربارهي جريانات جوي ... و البته
شخصيتهاي همهي اين داستانها هم اسمي داشتهباشند، عاشق شوند،
بميرند و کارهاي انساني ديگر بکنند. چرا اين همه آدم متخصص
دربارهي تخصص هاي خود رمان نمينويسند و اثري همچون مسخ فقط يکي
ست؟ اصلا چه تفاوتي ميان رسالهي تخيلي يک حشره شناس با رمان مسخ
وجود دارد؟ و چه ويژگيهايي باعث ميشود نوشتهاي مثل مسخ ماندگاري
بيشتري از بسياري نوشتههايي شبيه به خود داشتهباشد؟ ولاديمير
نابوکوف سالها قبل، در نقد بي نظيري که بر رمان مسخ نوشتهبود
پاسخ مرا داد و پرسشي ارزشمندتر به من بخشيد تا با آن قفل هر
داستاني را باز کنم . اين پرسش فقط سه کلمه است: ماهيت ادبيات
چيست؟؟
با به ياد داشتن چنين پرسشي ست که وقتي رماني را مثل « دکتر نون
زنش را بيشتر ازمصدق دوست دارد» ميخوانم، به چشم يک کتاب تاريخي
به آن نگاه نمي کنم، حتا اگر مثل چنين مورد خاصي، خود نيز سخت
دغدغهي تاريخي داشتهباشم و حوادث واقعي آن بر زندگي من هم مثل
هرايراني ديگري تأثيرگذارده باشد. بنابراين نه دکتر مصدق توي کتاب
همان مصدق بزرگ تاريخي است و نه دکتر فاطمي. چنين است که براي
دکترنون هم به دنبال ما بهازاء تاريخي نميگردم . زيرا کتابهاي
تاريخي و مصاحبه و مقالههاي بسياري وجود دارند که بهتر از رمان
آقاي رحيميان اطلاعات دقيق تاريخي را به من مي دهند. دکتر نون چيز
ديگري بايد به من بدهد. چيزي از آن جنس و کيفيت متفاوتي که با رمان
مسخ لمسش کردم و به نام ماهيت ادبيت مي شناسم.
مبداء تاريخ :
با وجود همهي شعارهاي فرماليستي که در چند خط بالا دادم، آنچه
بيش ازهرچيز ديگر دراين رمان جلب توجه ميکند تاريخ و زمان است. يا
در واقع زمان داستانياي که رمان نويس خلق مي کند. زمان و تاريخي
که منحصر به خود اوست. به رغم تمامي عناصر تاريخي و نامهاي خاصي
که نويسنده در اين رمان به کار بردهاست، هيچ تاريخ واقعياي
نميتوان براي اين داستان متصور شد. زماني که در اين اثر با آن رو
به رو هستيم، زمان حال مطلقي است که گذشته، حال و آينده را در بر
مي گيرد. دکتر نون در هر لحظه از زمان کليت تاريخ زندگي خود را
روياروي خويش دارد، او از يک زمان حرکت نميکند تا به زمان و مکاني
ديگر برسد، بلکه همچون تصور انسان بدوي از زمان، به هم زماني مطلق
رسيدهاست. در چنين برداشتي از زمان، مرگ يا زندگي نمي تواند
معنايي داشته باشد، زيرا کسي که صد سال پيش هم مردهاست در لحظهي
حال حضور دارد.
اگر زمان را از ديدگاه انسان متمدن همچون نخي تصور کنيم که از
گذشته تا آينده امتداد يافتهاست، دکتر نون همهي اين نخ را توي
مشت خود مچاله کردهاست و با چرخاندن اين نخ به دور انگشت خود، هر
لحظه به طور اتفاقي برشي از زمان را لمس ميکند. چنين است که دکتر
مصدق در اين فضا هرگز نميميرد و دکتر نون با وجود آگاهي عميق و
دردناک از مرگ همسرش ،همچنان حضورعيني و ملموس ملک تاج را احساس
مي کند. چنان که حتا جسد او را از بيمارستان مي دزد و مي خواهد با
آن عشق بازي کند. اما در جهان داستان حتا اين عمل دکتر نون جنون
آميز نيست، زيرا برمبناي حقيقت و زمان داستاني خلق شدهاست . اين
همان تفاوتي است که شهرام رحيميان با يک روان پزشک و کافکا با يک
حشره شناس دارد. زيرا او جهان و زماني ديگري آفريده است که تنها در
فضاي ذهني ميان خواننده و کتاب پديدار ميشود.
با اين توصيف رمان دکتر نون را ميتوان شکلي از تک گفتار ذهني يا
سيلان آگاهي دانست. اما نويسنده به دليل ساختار بنيادين طرح رمان
ناچاراز بيان قصهاي زمانمند بودهاست. قصهي عشق دکتر نون و ملک
تاج، قصهي شکنجههاي بعد از کودتا، قصهي خيانت دکتر نون به مصدق
و سرانجام قصهي نابودي دروني دکتر نون. نويسنده بايد همهي اين
قصهها را بيان ميکرده و براي خط وربط دادن آنها به يکديگر
ناچار به پيروي از يک سير زماني متعارف شدهاست. درهمين جا است که
کار او با يک رمان جريان سيال ذهن کلاسيک متاميزميشود، و عنصر
زماني رمان، در جايگاهي ميان زمان ذهني مطلق و زمان بيروني و
تاريخي قرار ميگيرد. در اين جايگاه بيشترين جلوهي ادبي داستان
در بازيهاي زباني، برشهاي زماني و تقابل ميان دکترنون و خودش
بروز ميکند که در جاي خود به آن نيز اشارهاي خواهم کرد.
با وجود همهي تلاشي که نويسنده در خلق زمان متايز داستان خود
ميکند، اين رمان بيش از آن که دغدغهي بي زماني يا ساخت زمان ذهني
را داشته باشد، در پي بيان رنج گم شدن يک انسان در زمانهاي تلخ
است. در جاي جاي آن حتا نشانههايي تعبيه شدهاست که مثل تابلوهاي
کيلومتر شمار کنار جاده، نقش تعيين مکان را در جغرافياي فضاي
داستاني برعهده دارند. مثلا دستمالي که دکترنون براي جلوگيري از
خون ريز به دستش بسته است. ما چون ميدانيم او اين دستمال را بعد
از مرگ همسرش دور دست خود پيچيدهاست، در هر زمان و مکاني که او را
با اين دستمال ميبينيم، درمييابيم که زمان واقعي داستان بعد از
مرگ ملک تاج ميگذرد. از سوي ديگر يک مبدأ تاريخي در داستان وجود
دارد که همه چيز با آن سنجيده ميشود و آن روز کودتا و سقوط دکتر
مصدق است. براي دکتر نون روز کودتا چون ميلاد مسيح مبدأ تاريخ است
و هر واقعهاي در جهان به دوران قبل يا بعد از کودتا تقسيم ميشود.
اين شايد يکي از داستانيترين عناصر زماني اين رمان باشد. زيرا به
خلق جهان مستقل داستاني و تبلور ماهيت ادبي رمان کمک ميکند.
حادثهاي که واقعيترين شکل ممکن يک حادثه است، اما وابسته به
جهان داستاني است، زيرا مبدأ تاريخ در جهان داستاني ميتوان هر روز
يا واقعهاي باشد، سوسک شدن گرگوار سامسا، کشف يخ توسط خوزه
آرکاديو بوئنديا يا صيد ماهي بزرگي توسط پير مردي در دريا !
پنجرهاي رو به ميدان:
هنري جيمز، داستان نويس را مثل آدمي مي داند که روي تختي دراتاق
خود خوابيدهاست، بعد ناگهان بر ميخيزد، به طرف پنجره ميرود، آن
را باز ميکند و به ميداني که پايين پنجره است خيره ميشود. هنر
داستان نويسي همچون نگريستن از پنجرهي اتاق خود به ميدان جهان
است. اگر چنين برداشتي را از داستان نويسي بپذيريم، اتاق فضاي ذهني
نويسنده و آن پنجرهاي که داستان نويس از آن به هستي نگاه ميکند،
همان عنصر داستاني نظرگاه است. پس بيهوده نيست که بسياري از
منتقدان نظرگاه را مهم ترين عنصر ساختار هر داستان ميدانند.
به گمان من برجستهترين شگرد داستانياي که نيرومندترين
پتانسيلهاي زيباييشناسانه و ادبي زبان را در اين رمان آزاد کرده
است، درنظرگاه ومجموعهي تمهيدات نظرگاهي آن متجلي ميشود . نظرگاه
اين داستان نوساني ميان نظرگاه اول شخص فاعل و سوم شخص محدود به
ذهن دکتر نون است. يا شايد بهتر باشد بگوييم اول شخصي دو پاره
شدهاست... دکتر نون گاه خود را از درون ميبيند و گاه چون
بيگانهاي از بيرون، ناظر خويشتن است. رفت و آمد ميان اين دو
نظرگاه، چنان به سرعت و تنگاتنگ صورت ميگيرد که گاه در يک جمله
شاهد دو نظرگاه هستيم مثل اين جمله : « ملکتاج شانه هاي دکترنون را
ماليد . موهايم را نوازش کرد و گردنم را بوسيد.» به کارگيري چنين
شگردي تکه تکه شدن دکتر نون را در وجدان خود مجسم ميکند. همچون
زمان که تکه تکه ميشود، خاطرات که تکه تکه ميشوند و نظرگاهي که
آدمي را به دو شقه ميکند.
ساختار اين نظرگاه را ميتوان از منظرهاي گوناگوني تأويل کرد.
انساني که از بيرون شاهد خويشتن است، آيا ميتواند تجسمي از مرگ
باشد؟ گويي حيات و جسم بيجان از يکديگر جدا شدهاند و هر يک
ديگري را چون موجودي بيگانه ميبيند. دکتر نون انساني است که
دانسته يا نادانسته ميخواهد خود را به خاطر خيانتي که مرتکب
شدهاست، مجازات کند .از اين روي ناظر سمجي را به نام دکتر مصدق در
خيال خود خلق ميکند تا حتا توي اتاق خواب و هنگام معاشقه با همسرش
نيز به او نگاه کند. همين نگاه مزاحم و بي وقفه است که شيرازهي
ذهن دکتر نون را متلاشي ميکند و او را به مرز جنون ميکشد. نگاه
ناظر، عذاب دکتر نون است ، بنابراين چقدر پر معناست که در ساختار
داستاني نيز خود دکتر نون مشاهده کنندهي خويش است! گويي با ديدن
خود عذاب او دوچندان ميشود! اين شگرديست که در نظرگاه داستان
تجلي ميکند و با ساختار طرح رمان ارتباطي ارگانيک مييابد،
ارتباطاتي که غايت ساختاري زيبايي شناسانه است.
در ساحت معنا :
در ساحت معنا مناقشه نيست، چون هيچ معنايي مطلق نيست. هر چند هميشه
همهي دعواها بر سر معنا صورت ميگيرد. معنايي که در افق ذهني من
از اين داستان شکل گرفت، استعارهاي از برزخ انتخاب بود. اين
داستان نيز مثل صدها قصه و رماني که در ذهنم باقي ماندهاند، تلاشي
براي يافتن راه حل ِ کنار آمدن با هستي است. چگونه ميتوان در
جهاني خشن به صلحي شخصي و جداگانه با هستي دست يافت؟ چگونه مي توان
در زندگياي که جنگ است و ديگرهيچ، لذات زندگي را انتخاب کرد؟
چگونه ميتوان در گرداب بلا زيست و زندهماند؟
دکتر نون زنش را دوست دارد ، مصدق را هم دوست دارد، اما نمي تواند
هر دوي آن ها را با هم داشتهباشد . تضاد تراژيک داستان ازهمين جا
شکل ميگيرد. همانطور که ميلان کوندرا مي گويد زايش تراژدي مربوط
به عصريست که انسان از تقسيم جهان ميان خير و شر فراتر ميرود و
تعارض ميان نيروهاي خير را درک ميکند. دکتر نون نيز در چنين
رويارويياي گرفتار آمدهاست. او لذات زندگي را درک ميکند، اما
نميتواند به لذت بردن از زندگي خود ادامه دهد . چنين است که بودن
در جهان براي او تبديل به معمايي غير قابل حل ميشود. آيا بايد
تاريخ را فراموش کرد؟ با چه نسبتي از ترکيب تعهد و فراموشي ميتوان
در اين گرداب بلا زيست ؟ اصلا چهطور بايد تاريخ را فراموش کرد،
دکتر نون راه حل را در ويسکي و جنون مي يابد اما اين نيز راهي براي
رستگاري نيست. دکتر نون در يک لحظهي حساس زنش را به دکتر مصدق
ترجيح ميدهد، او براي آن که شکنجه گران در برابر اوبه همسرش تجاوز
نکنند، حاضر ميشود در راديو برعليه دکتر مصدق مصاحبه کند . سال ها
بعد وقتي ملک تاج ميميرد، دکتر نون از بيعدالتي جهان ديوانه
ميشود. او براي نجات همسرش دکتر مصدق را فروختهاست، اما اينک
همسرش مرده و دکتر مصدق چون ملک عذاب او همچنان در کنارش
ايستادهاست.
همهي ما ميدانيم گريزي از سرنوشت محتوم و تلخ خويش که همان زيست
در تعارضهاي اين جهان است نداريم. همه ما روزي بر سر دو راهي قرار
ميگيرم و بايد انتخاب کنيم. يا بايد با آن رو در رو شويم يا همان
جا بر سر دو راهي بنشينيم و بکوشيم که همه چيز را فراموش کنيم .
همچون روز کودتا که گريزي از آن نيست . يا بايد به خيابانها ريخت
و برعليه اين يا آن شعار داد يا توي خانه نشست و تصور کرد که
کودتايي اتفاق نيفتادهاست. حتا فراموشي نيز يک انتخاب است.