شعـر
دو شعر از مجید شفیعی
امکان دیوانگی
این بازی، دیوانگی دارد
نباید وِِردها را پس و پیش خواند
فقط آن اندازه که چشمها خمار شوند
دستها از اطمینان
به نشنیدن بزنند
از آستین دیگری
بیرون درآیند
پردۀ گوشها را بکشند
لاله ها را برای جشن بچینند
درد ِ دیگری را روی نرد ِ دیگری بریزند
از آستینم می ترسم
تاسها هنوز در هوا می چرخند.
<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>
يوزپلنگان جوان
پلنگهاي معتاد
عكس ماه را در جويها
چنگ مي زنند
وگربه ها، آرزوي پلنگ شدن را در مغزم
يوزپلنگان جوان
كه در شيشه هاي الكل
روياي صاعقه را عق مي زنيد...
شب اين را گفت و قرص ماه را بلعيد و خوابيد
<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>
محمد امین برزگر
مسافر
یک فنجان چای کافی است
تا همه چیز را برملا کنم.
همین جا خوب است
روی این ایوان کاهگلی و
حصیر مُندرس
تا بوی نفسهایش
به جانم بپیچد.
او خواهد آمد
امروز که چای مینوشیدم او را دیدم
کسی که چون تابستان
به تنم چسبیدهاست.
|
|
|