میخواهيد قرص آسپرينی به شمابدهم؟
کیوان باژن
سخنی کوتاه دربارهی هنرهای نمايشی و دام بورکراسی اداری
هنرهای نمايشی در ايران؛ بعد از گذشت سالها از عمر پرفراز و نشيباش و با
وجود انتقادها و دلسوزیهای پراکنده - و به شدت هم پراکنده - نه
تنها کمتر به مفهوم تاتر نزديک شده بلکه به خصوص درسالهای اخير؛
به نوعی «بورکراسی اداري» دچارشده که آن را از هرگونه خلاقيتی
دور نگاه داشته است!
اين بورکراسی اما؛ خود را به شکل ديدی «بالا» به «پايين» تحميل
کرده و باعث شده تا عدهای مدعی العموم؛
افسار تاتر را به دست گرفته
و به هر طرفی که میخواهند بکشند. کسانی که تاتر را محدود کردهاند
به چهارديواریای حداکثر به وسعت «تاترشهر» با ديوارهايش و با مرشد بازیهای خود؛ فضای تاريک تاتر را تاريکتر کرده و با تصورات قالبی
خود محفل روشنفکرانه؛ برج عاجنشين و پرمدعا ترتيب دادهاند که
از روی سيری و شکمبارگی حرف میزنند و برای مخاطبی کارمیکنند که
از روی تفنن و بیکاری؛نيم نگاهی هم به اين مقوله که شنيده است وجود
دارد و میتوان با آن فخر فروخت میاندازند.
اينان مجبورند فيلسوف بودنشان را باخطکش حرفهای دهان پرکن؛ سانت
به سانت اندازه بگيرند تا به زور هم شده خود را به اين جامعهی
نامهربان و قدرنشناس بقبولانند! پول میگيرند تا مقام بسازند و
مقام میسازند تا هنر و انديشه بنا کنند و بايد هم حمايت شوند. چون
درجايی که هنر ما منی میشود برای تاييد سرنوشت ناگوار انسان
ايرانی؛ نمايش هم کالايی میشود در حد امرار معاش.
برای کارگزاران چنين کالاهايی صحبت از درد اجتماعی و مردم؛ ديگر
معنی نمیدهد. میگويند:« درد؟ کدام درد؟ يک سرماخوردگی ساده که
درد نيست. میخواهيد قرص آسپرينی به شما بدهم؟» و اينگونه راه را
برهرگونه نقد و انتقاد میبندند چرا که انتظاری جز« به به » گفتن
و« چه چه» شنيدن ندارند. معتقدند در اين بلبشو هرکس بايد گليم خودش
را از آب بيرون بکشد و الخ! ديگر نمیدانند هنر بهطور عام و تاتر
بهطور خاص مقولهای کادر شده نيست که بتوان آن را در چارچوبی به
انحصار خود در آورد.
در واقع آن چه که باعث شده تا از تاتر به عنوان فيلسوفانهترين
هنرها ياد شود؛ ديد جسارت آميز آن است که با انتقاد و اعتراض و بهطور کلی «نه» گفتن مداومش به هرچه مخالف با روند تکامل تاريخی انسان
و جامعه است؛ از ساحت خود دفاع میکند. از اين روگردانندگان آن؛ چاره
ای جز کنارگذاشتن ترس ندارند تا هرچه بيشتر به تثبيت موقعيت حساس
خود بپردازند و هم چنين «پنهانترين و فردیترين دردهای روان پيچيده
اما قابل کشف انسان را با توجه همه جانبه به موقعيتهای ملی درعرصهی طبقات متجلی سازند.» (به نقل از«نوعی از هنر نوعی از انديشه»
سعيد سلطانپور)
بنابراين حکومتها در برخورد با امر تاتر دو راه بيشتر ندارند؛
يا آنرا برای هميشه سرکوب کنند يا اينکه بپذيرندش. درصورت دوم
اما؛ ديگر پذيرش خلاقيت جسارت آميز تاتر در کشف نواقص و نابرابریها
ضروری است. و بايد بدانند هيچ حالت بينابينی وجود ندارد. پس ديگر با
اين جاروجنجالهای اخير يعنی تنزل تاتر به مقولهای اداری و علم کردن
چند نفر مدعیالعموم به بهانهی خوردن خروار خروار خاک صحنه - کدام
صحنه؟- نمیتوان به زور؛ حالت بينابينی به وجود آورد.
به جای اينها بياييم به هزاران تن از فارغالتحصيلان دانشگاهها که
بسياری با عشق و علاقه به آن مینگرند بيانديشيم که سرگردان به هر
دری میزنند تا مگر همين به اصطلاح خاک صحنه خوردههای برج عاجنشين! بنده نوازی کرده دلشان به رحم آمده بلکه گوشهای از اين ارث
پدری را به آنها هم بدهند!
به راستی چرا بايد جامعهی تاتری ما تشکيل شده باشد از چند نفر «مرشد» با يک ديد «شاگرد پرورانه» که به زعماشان درهمهی مباحث؛ دارای
رای و نظرند؟ کسانی که چون « اختاپوسي» روی تاتر سايه افکندهاند و
اجازهی رشد را به جوانان نمیدهند؟
اگر تاتر را پذيرفتهايم و برای آن دل میسوزانيم بايد با نيروی
انديشه و با ديدی باز - و نه کاسب کارانه - به آن بنگريم تا بتوانيم
اميدوار باشيم هرچه زودتر سايهی اين اختاپوسها برچيده شود تا
درپی آن؛ نهالهايی که با انديشهی سبز و برتر آمادهی رشدند سر
بيرون آورند.
|
|
|