زندگياش يكنواخت، بيروح و كسالتبار
بود و انگيزهاي براي خوشبيني نسبت به آينده نداشت. دچار نوعي
دلمردگي و يأس شده بود، و معمولاً بخشي از عمرش را صرف بازگشت به
گذشتهها و زير و رو كردن خاطرهها ميكرد.
پنجاه ساله بود، اما مسنتر به نظر ميرسيد. بعد از بيست و هشت
سال كار، هنوز كارمندي دونپايه و فقير و شهروندي گمنام و كم اهميت
باقي ماندهبود. سالها پيش همسرش مرده بود. پسر و دخترش زندگي
مستقلي تشكيل داده بودند و در شهرهاي دوردست زندگي ميكردند.
از پيري نفرت داشت. چيزي زشتتر و درد آورتر از آن نميشناخت. به
همين دليل از آينه متنفر بود و صبحها با اكراه به آينه نگاه
ميكرد تا صورتش را اصلاح كند و موهاي كمپشت دور سرش را شانه
بزند.
وقتي براي مدت طولاني در برابر آينه بزرگ آرايشگاه مينشست، زجر
ميكشيد. معمولاً چشمهايش را ميبست تا جاي پاي بيرحمانه زمان
ستمگر را نبيند. چندبار كه چشمهايش را باز گذاشته بود تا با خودش
لج كند، چيزي نمانده بود كه بغضش بتركد و اشكش جاري شود.
ظاهراً تنها بود، اما در واقع هنوز همبازيهاي دوران كودكي،
سالهاي نوجواني و جواني را حفظ كرده بود و بيشتر عصرها، غروبها و
شبها، همچنان كه روي مبل كهنهاي لميده، و يا روي تختخوابش دراز
كشيده و سقف كدر اتاق زل زده بود، با آنها به اين سو و آن سو
ميرفت. دنياي ذهني جمع و جوري داشت كه از واقعيت اسفناك دور مانده
بود تا طراوت زندگي را براي او معنا كند.
گاهي هم رجعت ذهني به گذشته را رها ميكرد و سراغ اشيايي ميرفت كه
از گذشتهها به جا مانده، و وجه مشتركشان در كهنگي و فرسودگي بود.
يك بار در حال زيرورو كردن محتويات بيرنگ وروي چمداني نيمه
متلاشي بود، لاي پارچه ضخيم خاكستري رنگي، يك قطعه عكس ديد. پير
مردي بود با سيمايي پر خراش، فركوفته، تكيده و پلاسيده، و چشمهايي
بيفروغ و سري كممو ظاهري رويهمرفته جفا ديده و مفلوك.
به سرعت خود را شناخت، اما يادش نيامد كه چنين عكسي گرفتهباشد.
نوشته پشت عكس را خواند: بعد از ديدن اسم و اسم خانوادگي خود،
كلمات ديگري ديد: كلاس سوم دبستان سعدي، سال هزار و سيصد و بيست و
پنج.
باورش نشد. با خود گفت:«يعني چهل سال پيش هم پير بودم؟»
عكس ديگري نداشت كه بفهمد به سرش چه آمدهاست؛ چون همه عكسهايش را
در يكي از بحرانهاي روحي سوزانده بود.
گيج و منگ به نقطهاي خيره شد. پس از چند دقيقه، با صداي نيمه
خفهاي به خود گفت:« يعني هيچچيز نيست كه نشان بدهد من روز و
روزگاري جوان بودم؟
آن شب يادش آمد كه ميتواند پرونده و مدارك استخدامياش را در
اداره كارگزيني ببيند. با همين نيت، فردا در اولين فرصت از رئيس
كارگزيني وقت گرفت. طبق معمول با سري به زير افتاده و دستهايي به
هم گره خورده، جلو ميز رئيس كارگزيني ايستاد. اثري از خواهش و
تقاضا در قيافهاش به چشم نميخورد. فقط موجود خسته و افسرده حالي
به نظر ميرسيد كه هيچ دلخوشي ندارد و از هياهو و تلاش روزمره دور
است. گفت: «اگر اشكال ندارد و ميخواهم پرونده پرسنليام را نگاه
كنم.»
رئيس كارگزيني اجازه داد كه او در حضور كارمند بايگاني پرونده
سوابقش را نگاه كند. در اتاقي كه گويي تمام كهنگي و پوسيدگي عالم
را در آن تلنبار كرده بودند، روي صندلي چرمي چاكخوردهاي به
انتظار نشست. وقتي كارمند كارگزيني پرونده را مقابل او روي ميز كار
خود گذاشت، فوري شروع پرونده را نگاه كرد؛ جايي كه به زمان
استخدامش مربوط ميشد. عكس روي ورقهي كاهي و ترك خوردهي استخدام
را نگاه كرد. عكس، نه چهره بيستو دو سالگي، بلكه سيماي كنونياش
را به رخ ميكشيد.
دلش گرفت. با ناباوري درناكي آب دهانش را قورت داد و با چشم نمناك،
بقيه عكسهاي پرونده را از نظر گذارند. آنها هم سنين پيرياش را
نشان ميدادند. با حالتي محزون، پرونده را بست و به پايه قفسه رو
به ور خيره شد. كارمند با لحني دوستانه و محبتآميز گفت:«چيزي شده؟
اتفاقي افتاده؟
آب دهانش را قورت داد و با صداي خشداري گفت:«نه!نه!»
منگ و تهي از جا بلند شد. با مهرباني غمآلودي دستش را روي شانه
بايگان گذاشت و با تكان دادن سر از او تشكر كرد. بعد با گامهاي
سست از اتاق بايگاني خارج شد. حالا ديگر مطمئن بود كه در تمام
عالم، هيچنشانهاي از جواني پرطراوت و با نشاط او باقي نمانده
است. با خود گفت:«نه! چيزي نشده! اتفاقي نيفتاده! ولي بايد يك
اتفاقي افتاده باشد! راستي، اتفاقها را كجا نگه ميدارند؟»