|
شــعـر
هاشم بهروز
يک زن پر از ساغر، پر از پيمانه، يک زن
يک زن پر از جادو، پر از افسانه، يک زن
يک خالکوبي، اول يک اسم، يک حرف
يک سر- سري افتاده بر يک شانه – يک زن
يک زن، ولي اندوهگين، در فکر يک مرد
يک مرد، اما کاملاً ديوانه، يک زن
مردي که روي بوم قلبش کرده تصوير
يک شاخه گل، يک شمع ، يک پروانه، يک زن
مردي که جز اينها، خيالي در سرش نيست:
شغل مناسب، بعد هم يک خانه، يک زن

حسن روشان
يله در گسترهي دشت پلنگي در برف
دشت يخ بسته تر از تکهي سنگي در برف
بغض چندين سدهي صخرهي سختي ترکيد
عطسه زد در کمر کوه، تفنگي در برف
بره آهويي، چون دود به خود ميپيچيد
کرد يکبار بالاجبار، درنگي در برف
رد پايي... خوني... حسرت نافرجامي...
زده تقدير، عجب طرح قشنگي در برف!
آسمان، بهت سپيدش را پاشيد به کوه
صخره ميريخت، شبيه دل تنگي در برف
****
دشت، در حسرت آواز چگوري زخمي
يله در حسرت مهتاب، پلنگي در برف

سهيلا
حقاني
اما... خودم کتيبهاي از آهم، ديگر زتو ملال نميخواهم
حرفي بزن، سکوت تو پيرم کرد، من واژههاي لال نميخواهم
ترديدي آنچنان که تو ميداني، مثل خوره، به جان من افتادهاست
چيزي بگو که دل خوشيام باشد، تقدير و احتمال نميخواهم
با اين چنين تبسم کمرنگي، برگشتنت قشنگ نخواهد بود
سيب آن زمان که سرخ شود؛ سيب است، من هديههاي کال نميخواهم
روزي دلت گرفت و گمان کردي، وقتش رسيدهاست که برگردي
پاي همان درخت اساطيري، تقويم و ماه و سال، نميخواهم
من دلخوشم به اين که کنار تو، يک عمر آشناي قفس باشم
پرواز را زياد نخواهم برد، اما دوباره بال نميخواهم
****
آري! اگر به خويش قبولاندم، تو رفتهاي و باز نخواهي گشت
دل ميدهم به هرچه که بادا باد! از مرگ هم مجال نميخواهم
|