|
جگر ترسو دير
ميپزد
بهنام ناصري
يادداشتي بر
نمايشنامه «شكر تلخ» نوشتهي كيوان خسرو مرادي
تمركز بر تواناييهاي بالقوهي بازيگر و استفاده از شيوههاي و
ظرفيتهاي بياني او همواره دستآويز خسرو مرادي براي رسيدن به
شيوهاي تجربي و مبتني بر كاركرد ابداع بازيگر بوده است. چنان كه حتي تغيير روند و چارچوب قصه پردازانهي متن در فرآيند آمادهسازي
كار حين انجام تمرينات را ديگر ميتوان به عنوان يكي از شاخصهاي
هنري آثار خسرو مرادي قلمداد كرد. او از جمله كارگردانان يا شايد
بهتر باشد بگوييم از معدود كارگردانان تأتر گيلان است كه دستي هم
در نوشتن دارد. نمايشنامهي «شكر تلخ» براساس تراژدي «مكبث» ويليام
شكسپير، جايزهي بهترين متن جشنوارهي
شانزدهم تاتر استاني را در
حالي برايش به ارمغان آورد كه اقتباس او را به نوعي ميتوان اقتباس
آزاد دانست.
مهمترين كاركردهايي كه نمايشنامهي «شكر تلخ» به طور مستقيم بر
جاي گذاشته، زماني خود را به اثبات ميرساند كه اولاً در متن از
روايت مسلط و قصهپردازيهاي آثار كلاسيك خبري نيست. ثانياً
شخصيتپردازي «شكر تلخ« بر خلاف انتظاري كه اقتباس از يك اثر
كلاسيك ايجاد ميكند، چندان مبتني بر اوج و فرودهاي قصهاي واحد
نيست. در متن «شكر تلخ» سه شخصيت خلق شده و در نمايش آن، سه بازيگر
نقش آفريني كردهاند. نويسندهي متن زير عنوان نمايشنامه، شخصيتها
را اين طور معرفي ميكند: انوش‹آشپز ارباب› كه شبيه زنها ميماند/
انوشه‹همسر آشپز› كه شبيه مردهاست/ انوشك:‹فالگير يا زن جادوگر…›
يك آدم.
اگر شرح اوليهي صحنهي نمايش را كه در ابتداي متن آمده است،
ناديده بيانگاريم، باقي نمايشنامه به تشريح ديالوگهاي سه شخصيت
نمايش اختصاص دارد.
برخلاف نظريهپردازيهاي متدوال، پيرامون نمايشهايي كه ظاهراً
قواعد و به قولي. «بايد»هاي تاتر را دستخوش ترديد و بازنگري قرار
ميدهد، بايد بگويم كه «شكر تلخ» اگر نه كاري تماماً بدعت گذارانه،
كه در استانداردهاي كشوري لااقل استاني، نمايشي هنجارشكنانه است.
هر چقدر هم كه به نوع سليقهي كارگردان اين نمايش و در مقابل، به
تعريف مخالفانش از تاتر كاريمان نباشد، اما ناگزيريم به پذيرفتن
اين كه سطح سليقهي گروهي از مخاطبان، مثلاً حرفهاي تاتر در
گيلان، منشاي همهي مخالفان خوانيهاي شان با شكر تلخ بوده است.
پرواضح است كه كيوان خسرو مرادي طي يك و نيمدهه فعاليتاش در
عرصهي تاتر ، نسبت به خيليها كه شايد نيم قرن مدعي ساختار تاتري،
بافت در اماتيك و … بودهاند، اين عبارات دهن پركن را بهتر
ميشناسد. پس اتهام به اين كه او از روي عدم آگاهي به ساختار، سراغ
تاتر ساختار شكن رفته، تماماً منتفي است.
اگرچه در جاهايي از زمان فيزيكي نمايش اخير خسرو مرادي، به دليل
تمرينات دست و پاشكستهي بازيگران در كنار هم،…يا به هر دليل
ديگري، يك كار جشنوارهاي به نظر رسيد، اما اين مشخصه، همهي «شكر
تلخ» نبود.
پيشترها از خسرو مرادي شنيده بودم يا از قول او خوانده بودم كه
جريان بداهه سازي، در لحظه بودن را همواره دست آويز قرارداده و از
ديالكتيك ميان بازيگر و بازيگر، بازيگر و كارگردان، بازيگر و متن،
بازيگر و سازندهي موسيقي متن، بازيگر و… متن را بارها و بارها
بازنويسي كرده و روند بار گويا دامنهي اعتماد كارگردان به جريان
سيال ذهن و نيز پتانسيل منعطف بازيگر، روي كرد بدوي، شكسپير. متن
مكبث را كه اساساً قصهپردازانه و مبتني بر اوج و فرودهاي داستاني
بود، تغيير ميدهد. اگرچه ادعاي خسرو مرادي مبني بر اين كه بازيگر
نمايش او همواره صد در صد انرژي و توانايي خود را به كار ميگيرد،
به سختي قابل پذيرش است. اما اگر قصد و غرضي در كارمان نباشد به
جرأت ميتوانيم بگوييم از قريحه و ارادهي معطوف به قدرت بازيگرش
بهره ميبرد.
انوش، انوشه و انوشك اگرچه اسامي مشابهي دارند، اما تعمد بازنويس
متن در انتخاب اين نامها در جاي خود قابل بررسي است. به راستي در
نمايشي كه روابط درون متني، شخصيتپردازي، موقعيتپردازي، حتي در
عرصهي اجرايي مواردي نظير نورپردازي، صداپردازي، ميزانسن و … با
آنچه كه تا كنون از تاتر شهرستان ديدهايم متفاوت است، آيا ميشد
سه نام متعارف يا سمبليك براي شخصيتهاي آن انتخاب كرد؟ آيا بعيد
نيست اگر سه شخصيت اين نمايش با توجه به سبقهاي كه در متن مكبث
شكسپير از آنها دريافتهايم. يا شايد در نيافتهايم سه نام
ريشهدار در فرهنگ ايراني روي شان ميبود؟ آيا تشابه نه چنداني
معمول، نامتعارف و دروغيني كه در اسم زن، مرد و شخصيت مرد هست، بر
ما روشن نميسازد كه نويسنده ميخواسته هر گونه ارتباط نشانهاي
ميان شخصيتها و نامهايشان را با چنين كنش عامدانهاي خنثي كند؟
بله، طراحي اين سوالات كه شايد مدعيان مخالف منش زيادي را براي
پاسخ گفتن تحريك كند. درخور جوابي مبتني بر صداقت در جايگاه يك اصل
فرهنگي است كه بدون شك تنها از روحي منصف و آگاه و آشناه هنر نمايش
و ترجيحاً اهل قلم انتظار ميرود. و گرنه بيرون گود چه بسيارند
منتقدان شفاهي!
نمايش نامهي شكر تلخ در نوع خود متني چند صدايي است.
ديالوگپردازيهاي متن با ايجاز خود خواستهاي كه خسرومرادي مدنظر
داشته، بر اعتبار و اهميت كلام و به تبع آن، كاركرد تعيين كنندهي
قوهي بيان بازيگر هنگام اجرا تأكيد دارد. باور طنازيهاي انوش
اگرچه با ايفاي نقشي كه خسرو مرادي خود آن را ايفا كرده ميسر
ميشود، اما اگر عرضهي متن نمايشنامه به مخاطبان شكر تلخ ممكن
بود، آن وقت شما هم مثل من در مييافتيد كه اين وجه از شخصيت آشپز
نمايش، بسامد متني هم داشته است. نويسنده بيآن كه به شرح موقعيت
در طول متن بپردازد، همهي آنچه را كه ميخواسته تماشاچي از خمير
مايهي شخصيتها بداند، به مخاطب/ خوانندهي نماشنامه نيز ارائه
كرده است. از اين رو شكر تلخ، متن مقتبس خسرومرادي را شايد بتوان
مهمترين تجربهي او در عرصهي نمايش نامهنويسي دانست.
به جرأت نمايشنامهي مورد بحث خسرومرادي را متني متكثر ميپندارم.
مهمترين اتفاق متن كه از
ديد بسياري از محترمان ميبايست محوريت
خود را حفظ ميكر د و مركز ثقل داستان باقي ميماند، قتل ارباب
است. اما از آنجا كه غالب دادههاي نمايش از سوي سه شخصيت متن
دستخوش سه نوع نگاه متفاوت قرار ميگيرد، آنچه از اين وضعيت متكثر
باقي است، نه برآيندي تعريفپذير است، نه نقطهاي از يك فرآيند
منتج. يعني روند پوستاندازي من به هيچانديشهي مستدل و غايت
مدارانهاي منتهي نميشود. آنچه از خواندن متن يا تماشاي نمايش شكر
تلخ لذت متن را در مخاطب متبلور ميكند، از جنس انديشهورزيهاي
معمول نمايشنامههاي {…} نيست؛ چراكه متن نميخواهد با غلطيدن در
ورطهي چارچوبهاي از پيش تعيين شده و البته محترم! تاتر كلاسيك،
ارتباط منطقي ميان نسخهي واقعي و نسخهي نمايشي پديدهها و
شخصيتها را باز بنمايد. آنچه در شكر تلخ ميخوانيم يا تماشا
ميكنيم، بيشتر شبيه الگويي از دنياهاي بيشماري است كه در تاتر و
اساساً هنر، بيآن كه پذيراي قاعده و نظمي باشد، بر ما حادث
ميشود. تضادها و تفاوتهايي كه خسرومرادي مدنظر داشته در اجرا و
در متن نمايشنامه به آن دست يابد، يكي پس از ديگري در قالب
گفتمانهاي رو در روي شخصيتها طرح ميشود. حتي انتخاب عنوان شكر
تلخ زاييدهي همين گفتمانهاي متضاد و ضد هنجارها و آينه
شكنيهاست.

|