
گيسوي بي وقتي 
آرش توکلي
http://engineer10.persianblog.com
در اشتياق گلي که نچيدهام
مي لرزم!
"شمس لنگرودي"
اینجا معنای بی وقتی، غیر از تاکید بر حذف
زمان از غوغا فکنی گیسوی نگار، اصطلاحی است که در شمال ایران به
کار میبرند ازحادثه و دگرگوني نحسي که سر نخ آن جايي است تاريک و
وحشتافزاي در طبيعت، جايي که نميدانيم کجاست! شايد چيزي شبيه جن
زدگي!
يادم است زماني در لذات فلسفه خواندم که "اگر زندگي زيبا بود به
هوش احتياجي نداشت ولي اگر همه هوش بود لازم بود براي زيبا شدن
بکوشد، اکنون گمان ميبرم هوش جاري و مظنون، همچون داستاني که ما
را مينويسد لب دمسازي است و مردان، کوشش هستي براي زيبا شدن و
باقي هر چه هست ندانم هاي گيسوي بي وقتی است!
تنها من نيستم، هرکس آدمي را دارد زير سطح آيينهاي آب، آدمي که
هنوز رد سر خوردن و افتادنش مانده بر گلهاي کناره آن تالاب عميق و
تلاشهايش را ميتواني به خاطر آوري و دست و پا زدنش را، آدمي که
در چشمهاي کمين کرده زندگيات، روشنتر ازخودت، به خاطر ميآيد،
آنکه هنوز هم دلت ميخواهد اتفاقي در خيابان ببينياش و رد گم شدن
عطرش را ميان آنهمه شلوغي در تمام روز با هزار خاطره زنده کني و
باده سکر آورش را تمام شب از اطرافيانت پنهان سربکشي و مست و حيران
يکبارگي و بي مرزي لحظه غرق شدن باشي!
ديگران گمان ميکنند اين تالاب در سکوت شب ميخوابد، اما اگر خوب
گوش کني،
-خوب گوش کن!
کسي نميفهمد صداي شب است يا نوازش نسيم است بر خواب نيلوفرهاي آبي
و يا خيرگي پرندگان پنهان در شاخههاي تاريکي يا فرو رفتن تدريجي
آدمي در آب اما اشتهاي اين تالاب تمامي ندارد و من و تو اين بخت را
داريم که در "يک زمان" بفهميم که همه اينها يکي هستند و آن صداي
زنده بودن است و بيدار بودن تالاب حتي اگر از زبان پريدن بالهاي
پرندهاي آن را بشنويم و يا تکانهاي آب به نوازش نسيم آن را
بسرايد حتي اگر احساس نوازش کردن انگشتانت و يا جاودانگيات زير
زلالي اين آب تاريک، پس از اين همه سال آن را نفس بکشد!
حکايت را با زيبايي آواز مردانهاي برايتان سر ميدهم، نه آنکه
چون ميپندارم، زنها مجازند که نقش زنانه عشق را مردانه گفتن
سزاوارتر است و غم پايان و تمامياش، گنج زيباتري است در ويرانه
دل.
اگرچه که هنوز هم باور ندارم که تمام شدهباشد، حتي وقتي که خودم
را و تو را در اين نقش غريب ميجويم، ميدانم که تمام نشدهاست،
دستهاي آدمي هيچوقت نميتواند کاري را تمام کند، هميشه در آن دم
آخري ميلرزد و اميدي قطعيت خواستن آدم را مردد ميکند، اينست که
آلام بشري جاودانه ميماند و اين را تنها تو ميداني، که آدم
همانقدر که ميخواهد، نميخواهد. آدمي که وصل است حتي به صداهاي
اين تالاب، حتي به رنگها که پس از باران به آسمان اينجا مينشينند
و سايههايي که در آب ميافتند، آدمي که رنگهاي نقشش آميختهاست
حتي به چه چه قناريهاي عمو که لابد طبيعت اين تالاب، را آرزو
ميکنند و آن را همه دنياي فراسوي قفس ميدانند، اينست که "من"
اين اغراق شدهترين حقيقت، بزرگترين و خوديترين دروغ کوتاه
آدمهاست و تو شاهدترين اين ادعايي در زندگيام و آغاز ويرانيام!
اين را بايد از همان شب اول ميدانستم که به همه پراکندگي زندگيام
در حوالي اين تالاب پيوستي و پيوستگيام را با روز و شب و جان اين
تالاب نشانم دادي! آنوقت که کنارم آمدي تنهاييام در تو گم شد و
مرا تنها گذاشت، دخترهاي اين نواحي غروب که بشود از ترس بيوقتي يا
پنجه نرهاي درنده اين اطراف بيرون نمي آيند، چه برسد آنکه بيايند و
کنار تنهايي پسري پاي اين تالاب بنشينند اما تو مانند آنها نبودي،
نه گونههايت سرخي وحشي گونههاي دختران اين اطرف را داشت و نه
چشمانت از تاريکي دنيايمان ميترسيد، اين جسارتت را هم لابد از
تهران آورده بودي و از لاي کتابهايي که ميخواندي، جسارتي که اول
عشق را به من هديه داد و بعد نفرت را در جانم برافروخت، گفتي که
آمدهاي شب اين تالاب را نقاشي کني!
گفتم:
-پدرم ميگفت هر تالاب يک پري دارد که پنهان است درآن!
بومت را بر گلهاي کناره تالاب کاشتي و خنديدي و گفتي که پري
آبهاي اين تالاب تعطيلات تابستان را خانه مادربزرگش آمده است تا
خستگي مانده از درس خواندن از روح و روانش رخت بربندد، جايي در
تاريکي آن شب را نشانم دادي و گفتي :
-خانهاش آنجاست!
دنياي تو پنهان کردني نبود، چشمهايت با من غريبه نبود و روز اول
نه روز آشنايي که به روز به ياد آوردن ميمانست و مانند سختي و
تقلاي به ياد آوردن چيزي بود دشواري پرسيدن نامي که هنوز هم دلم
ميخواهد آنرا بر تنه هر درختي که مي بينم بکنم تا نامت با قد
کشيدن باوقار گياه محشور شود و به زباني ساکت در گوش زمزمه آب
نجواکنان خوانده شود، خنديدي و يادم دادي و با شاخه اي خشکيده بر
خاک کشيدي که دو خط موازي و يک خط که آنهارا قطع مي کند حرف اول
نامي است به زباني که نميدانم شايد زبان ماهيهاست و يا زبان
چنگرهاي اين تالاب و اين گذشت تا شبي ديگر که از من بپرسي:
-پس اين Z ها را تو بر درختها کندهاي!؟
درخت که سهل است بر چوب قايقها، بر ديوارهاي کاهگلي خانهمان، بر
گچ پاي شکسته خواهر کوچکم و در جان پنهاني که تو نميديدي "زري "
را روز و شب ميکندم!
گفتي که Z همه جاي دنيا نشانه اعتراض است و تو چه ميدانستي که اين
تنها چيزي نبود که براي من يک معنا ميداد و براي همه دنيا معنايي
مخالف و اين رمز عشق است و بلاي عشق است که تنها در آن چشم پنهان
معنا ميدهد و بس، چشمهاي آنروزهايمان را ميگويم! و اين تنها
باري نبود که اينگونه تغييرم ميدادي، که آن نماد فرياد برايم چون
سبزي ديارم نرم و عاشقانه و نجواگون شود، روزهاي کوتاه خوشبختي،
روزهايي تنهاييام را زدود و ديگران آرام از چشمم رفتند، آنروزها
پاي درخت مينشستم و چشمهايم را ميبستم، هنگام آمدنت را از حرکت
برگها و بي قراري فضاي اينجا ميفهميدم و از مکث درخت بر قد
کشيدنش در آسمان، ذکري شگفت که با باران همه جاي اين تالاب را پر
ميکرد و مرا چون بي وزني خاکههاي سيگار عمو درنسيم شبانه اين
اطراف ميپراکند. بويي از خاک بر ميخواست و مشامم را پر ميکرد،
گويي به اندازه همه تنهاييام، منتظرت بودم تا تو در درونم بيايي،
باقي را چشمهايمان، ساخت و زيبايات را پروراند و عاشقم کرد و اين
نخستين باري بود که چيزي بيرون از ارادهام زيبا ميشد و تلالواش
چشمهاي ديگري را ميطلبيد، همان کوري بينا که جهان را درخشان و
عاشقانه ميديد:
- چقدر زيباست اينجا، انگار اينجا را براي نقاشها، آفريدهاند، حظ
ميدهد نقاشي کردن پاي اين تالاب، اما چه طور اينجا زندگي ميکنيد؟
کارتان چيست؟
زيبايي مامن تنهايام را ميگفتي پاي يک چنار پير که ريشههايش از
خاک بيرون زدهبود، جايي که در تنهاييام مينشستم و به سکوت
فکرهاي پر جنب و جوشم خيره ميشدم که نيمياش در گذشته آرامم بود و
نيم ديگرش در آينده به کمين نشستهام! آنجا که شعرهاي سعدي و تمام
شعرهاي دوران کوتاه مدرسهام را براي خودم زمزمه ميکردم، آنجا که
بوي گل و ريحانها بيخويشتنم ميکرد آنجا که بلبل نعره ميزد و
گل جامه ميدريد، زير سايه اي نشستيم و برايت از کار هرروزهام
گفتم و به شکار رفتن با عمويم را زيباتر از واقعيت خشن خوي تالاب،
برايت توصيف کردم:
-همانطور که ماهيها در سکوت تاريک تالاب معلق و بي حرکت،
آرميدهاند، قايق را آرام به ميان آب ميرانم، سکوت آب آرام مي
شکند، هميشه احساس ميکنم اين وقتها پرندهها به کمينم خيره
ميشوند، ديگر تکان نميخورم تا آب، آرام بگيرد، قايقم آهسته
آهسته بر آب مي ايستد و من تا واضح شدن دنياي زير آب تکان
نميخورم، خوب به زلالي آن دنيا نگاه ميکنم، چند کپور بزرگ پايين
سطح درخشنده آب ديده ميشوند، درخشش پولکهايشان عين گل انداختن
گونههايت را ميماند خانوم!، رسوايشان مي کنند، يکدفعه و ناگهان
چنگگ را در آب و در تن ماهي فرو ميبرم ماهي را به شنهاي نرم کف
تالاب مي چسبانم و بعد آرام با چوب بلند ديگري صيد گلگون را از آب
بيرون ميکشم! آنقدر کف قايقمان جان مي دهند و تنشان را به بيرحمي
خيس و بي تفاوت چوب مي کوبند تا مرگ درتنشان درد بگيرد و با شنهاي
چسبيده بر خستگي تنشان به خواب ابدي فروروند!
-بايددنياي قشنگي باشد براي کشيدن!ميتوانم يکروز با شما بيايم!؟
-سبک راندن با شما روي آب آرزوي هر مردي است،عمويم پرنده باز
چالاکي است. وقتي، اگر تماشاي قناريهايش را به آمدن همراهم ترجيح
داد، دنبالتان ميآيم و رويايم را به چشم سر خواهم ديد!
به شما نگفته بودم که عمويم حساس شده بود به بودنتان کنارمن، حتما
به خاطر دخترعمويم است و طمع هوش شگفت و پليدي که حتي هيبت شکارچي
را هم خوار ميکند، بعدازظهر آن روزي که مرا با شما کنار تالاب
ديد، وقتي که به خانهشان رفتم در حياط نشسته بود و ميان بي تابي
آواز قناريهايش گردو ميشکست، تا مرا ديد دختر عمويم را صدا کرد و
فرياد زد:
-نرگس، بيا براي مرتضي گردو هاي درشت رو سوا کن!
و نرگس سراسيمه چادرش را سر کرد و سويم آمد و زانو زد و با دستهايش
مغز گردوها را جست، چگونه ميشد باورکرد که اين مرد هماني است که
از سر غيرت طوطي همسايه اشان را با تير زد به اين خاطر که تکيه
کلام حيوان متلکي بود که يکروز اتفاقا رو به نرگس گفت! آن لحظه
نمي دانم که چطور از خانهشان بيرون زدم و آمدم پاي اين تالاب، در
تمام روز دلم از آتش مهيبي ميسوخت اما نمي دانم براي کداممان
افروخته بود، من، نرگس و يا عمو!
- زمستانها را چه مي کني زمستانها که تالاب يخ ميبندد!؟
-دعا به جان نازنين تان!
زمستانها هم کارمان همينست اما نه در آب بلکه در آسمان! آن دشت را
ميبيني خانوم! هميشه زمستان پوشيده از برف است وقتي سرخي آسمان بي
کرانگي سفيد دشت را در برميگيرد ميرويم و بر دايرهاي روي خاک
دام مينهيم و يا توري را بين دو درخت مجاور ميبنديم، دم غروب
وقتي که سرخي آسمان جايش را به سياهي داد کاپشن مشکي و ضخيم دوران
سربازي را ميپوشيم و لحافي را بدورمان ميپيچيم آنقدر که تنها
چشمهايمان معلوم باشد، آنوقت از شراب خرمالويي که عمو از پاييز
براي تمام زمستانمان تدارک ديده، مينوشيم، آتشي ميافکند در جانم
خانوم که تنها چشمهايت را ياراي چنين افکندني است، جايي ميان
درختان و کنار يخ بستن آبها به موازات توري که بستهايم، کمين
ميکنيم! پرندهها شبها کورند و تور را نميبينند به تور که
ميخورند بندي را که در دستمان است ميکشيم تا دام بال بال زدن
پرنده را براي رهايي، اسير کند بعد پرندهاي که بالش در بندهاي تور
گير کردهاست را بيرون مي کشيم، بالش را به هم گره ميزنيم و در
کيسهاي که همراهمان است، مي اندازيم، سر بعضيها را هم که
نحيفترند، در جا ميکنيم!شکار است ديگر!روزي دست ما نيست، بعضي
شبها اوضاع بهتر است، عمويم مي گفت تلويزيون رنگي خانهشان حاصل
شکار يک شب در زمستان پنجاه و هفت است!
اينها را که ميگفتم نميدانستم که رسم روزي در آوردن و تقلاي
هرروزهام را با تالاب، نبايد به معشوقه گفت ورنه با رفتنش همه
تالاب حرامت ميشود و روزي از تو روي برميگرداند، شايد براي همين
بود که رسم نقاشي را هرگز برايم نگفتي بومت را از همان روز اول
کاشتي پاي تالاب و چيزي بر آن نکشيدي، پروانهها گرد آن ميپريدند
و علفها زير آن جان ميگرفتند و سر راست ميکردند، من دستهاي نرم
و سفيدت را محکم در دست ميگرفتم و در گرمايش گم ميشدم، ضربان
قلبم را، خيره در قد کشيدن گياهان و تپشهاي جان ماهيان معلق
درتالاب، ميشنيدم:
-حالا چه کشيدهايد اين روزها!
-هيچ! درد عشقت را!
و اين اولين باري بود که برايم عيان از عشق گفتي و اين را که گفتي
دلم ميخواست ماه آن شب را شاهد بگيرم و درجانت بياويزم، زود پي
بردي که مردانه به کمينت نشستهام، ماه آن شب چه مهربان بود،
کفشهايت را در آوردي و قهقههاي زدي و خواستي در حاشيه تالاب
بدوي!
-شکار چنگرها از همه با مزهتر است، دستههاي بزرگشان متراکمند و
با هم در گوشهاي از تالاب جمع ميشوند کافيست لحظهاي با قايق
موتوري خودت را به جمعشان بزني، يکباره پريدن را نميتوانند، اول
بايد روي آب راه بروند و بعد کم کم روي آب بال بال بزنند، تا به
هوا بروند، بي هدف هم که پارو را به جمعشان پرتاب کني هفت هشت
تايشان را شل و پل ميکني! گوشتشان را خوردهايد تا به حال؟
تا بلند شوي و بدوي ميرسم و در آغوشت ميگيرم و ميان خندههايت
هزاربار ميبوسمت، تو را محرم زمزمه آب و حلقه چنارهاي پير دنيايم
آفريدهاند و بس! اما چشمهاي آدميان، هرگز! دستهايت که در دستم
است هيچکدام از حرفهاي عمو را باور نمي کنم !
-پيش از آنکه کمر گرماي اين تابستان خوش يمن بشکند مادر را راضي
ميکنم که به خواستگاريت بيايد!
اما حرفهاي عمو به گوش مادرم هم رسيده بود، هنوز نگفته بودم که
مادر برخاست و از لاي قرآن شناسنامهام را برداشت و در پيرهنش مخفي
کرد ، به خود پيچيد و نفرينم کرد و جوابم داد:
-اينهمه دختر خوب اينجا داريم رفتي و يکي رو پيدا کردي که ننهاش
دلاکه!عموت ميگفت از انقلاب تا آزادي هزار نفر انگشتش مي کنن!مي
دوني تو تهران چي کاره بوده،خودشو زن باباش دارن ...
از حرفهايي که دگر نمي شنيدم سرم سنگين شد و گيج رفت، از خانه
بيرون رفتم و آمدم کنار تالاب
- چه آفتاب سوزاني است،
جوراب صورتيات را از پايت در آوردم و انگشتان نازنينت را نوازش
کردم، سوالهايم را در طمانينه نوازشم نشنيدي، پاهايمان را در آب
رها کرديم و جانمان را به تن تالاب سپرديم، دستهاي گرمت همه چيز
را از يادم برد، با تو دنياي ديگري را ميجستم، روان شدهبودم،
همچون سير پروانهها روي نيلوفرهاي آبي، دنيايم دو قسمت شده بود
نيمي که با من بوديم و در آن چشم سوم ميدرخشيد و نيم کهنهاي که
خودش را به گذشتهام ميچسباند و از آن گريزان بودم، برايت از سر
سختي نيمه کهنهام گفتم و از آنکه ميخواهم که محو شود:
-بريم از اينجا! از پيش اينها که اطرافمونرو گرفتند و با عشق
بيگانهاند!
گريز راه ديگري داشت که آنروز نميدانستمش و در دنياي نيمه
کهنهام آن را ميجستم، برايت گفتم که با کدام توشه بگريزيم، از
نيمهاي که ناخواسته تسخيرمان کردهاست و در اين نوبت مکرر، ما را
اينگونه خواستهاست، با دست خالي به جنگ روزگار رفتن دل شير
ميخواست آنهم براي من که حتي بدون عمو، هرگز به شکار نرفته بودم
گريختن صعب بود اما چشمهايت چه جراتي در جان سرگردانم ميريخت:
- از پدرم چيزي نمانده چز چند کتاب قديمي و عباي مندرساش!
گفتي که ميفروشيمشان و زندگيمان را ميسازيم، گفتي که جايي را
ميشناسي در تهران که کتابهاي قديمي را ميخرند، ما هردومان دل
بسته بوديم به آن درخشش و دوامش را ميجستيم، اين بود که همان شب
با هزار بيم صندوق قديمي خانه را وقتي که مادر خواب بود، باز کردم
و از آن چند کتاب قديمي را که يادگار پدر بود، برداشتم مادر آنها
را کنار مشتک چوبي سيگار و کمربند چرمياي که پدر آن سالها با آن،
او را ميزد جاي داده بود آنشب ديدم که مادر از زير چادري که بر
سرش کشيده بود نگاهم کرد و چيزي نگفت. شايد آنوقت مرا با چشم
پنهانمان ديد و شايد هم ميخواست راه گريزي که" ديدن و چون نديده
ها رفتن است" را نشانم بدهد.
صبح فردا که به دنبالت آمدم، آنقدر شاد وروان بودم که دلم ميخواست
تمام عالم را ببوسم، هوايي را که نفس ميکشيدي، درختاني که سرراهم
بودند را ببوسم، پرندههايي که در آسمان مي پريدند را ببوسم،
شعرهايي که يادم ميآمد را و گلهايي که برايت چيده بودم، همه را
دوست داشتم و از شوق بيهمتايي سرشار بودم، تمام راه را دويدم
همچون دويدن در نقش لکه سياهي که آن را بر انسداد صخرهها، غاري
پنداشته باشي وعجب آنکه راهي در آن پنداشتن، يافته باشي و اين
خاصيت آن چشم است که واقعيت دلخواه را مي تواند!
وقتي براي رفتن به تهران سوار مينيبوس شديم دلم ميخواست براي
آغاز دوباره به دنيا ميآمدم اما اينبار تنها با تو، تنم را به
خواستن تنت چسباندم و تو سرت را بر شانههايم گذاشتي و تو حرف مي
زدي و چه زود به تهران رسيديم بي آنکه بفهميم آنهمه مسافر چرا از
کند رفتن راننده به ستوه آمده بودند، اما بالاخره آنجه را که
نميخواهي ميرسد، آن بخت شوم و ناهمراه! خلايي که پشت هر زيبايي
اين دنيا آرام مينشيند و شکوهش را مچاله ميکند،عاقبت در تلاقي
راهي با راهي که در آن ميروي، آدميانه، اشتباه خواهي رفت و
ناگزير، چشم عاشقت را وا مينهي و نگاههاي ديگران را همتاي نگاهت
ميپنداري، هر چند که ابتدا به نگاههاي آن دو جوان که در آن سفر،
جلويمان نشسته بودند و مدام بر ميگشتند و به تو خيره ميشدند بي
اعتنا بودم، اما زيباييات انگار سرکشتر از آن بود که پشت حجابت
پنهان بماند و از بخت بد مردان ذاتا آنرا ميفهميدند.
تهران هم درندهتر از آن بود که انتظارش را ميکشيدم، اي کاش
زيبايي صورتت را کسي نميفهميد، مردان که به صورتت خيره ميشدند
ملامتهاي مادرم يادم ميآمد و حس مرگ آوري در جانم زنده ميشد و
نفرتي جانم را پر ميکرد، نفرت از آنانکه به يکتايي معبودت چنگ
ميانداختند آنجا دانستم که چه دروغين است سازش پليد موحدان بر سر
جمال آنکه ميپرستند بيشک يا خدايشان هزار پاره است و يا همهشان
تکههاي يک عاشقند، چه نفرتي داشتم ازمردهاي آنجا که آنقدر دوست
داشتند تماشايت کنند، حس بد و تحقير آميزي بود که من خيابانها را
بلد نباشم و تو بگويي که "منوچهري" خياباني پر از عتيه فروشي است
که براي رفتن به آن بايد سوار اين ماشين و يا آن ماشين شويم، اگرچه
که آنجا هم هيچ فرقي نداشت و ريش سنگ شده فردوسي ميان فراز و فرود
آنهمه فواره نوراني تنها معصيت تاريخي مردانهاي را به ياد آدم
ميانداخت که با آب جوشان هيچ فوارهاي شسته نميشد، بوي چرم و
عتيقههاي آنجا زير نور اغراق شده چراغها، هم هيچ اصالتي به آن
خيابان نميداد، ترمههاي عتيقه، سينيهاي پر نقش و نگار نقرهاي،
سماورهاي سياه شده، طاووسهاي روي ظرفها و زنهاي عريان روي
چينيها و شيشه قليانها، گذشته تالاب را به يادم ميانداخت و دليل
نقش کمربندهاي پدر را بر جان سفيد مادر، به خاطرم ميآورد، نفرتي
که پيشينه داشت، ديگر هر چه ميجستم، عشق را در چشمانت نميديدم،
انگار همه خاطرخواهيمان را کنار آن تالاب جا گذاشته بوديم کتابها
زير بغلم بود و دستم را گرفته بودي و ميان ماشينها ودود خيابان
ونگاههاي نامحرم به اين سو و آن سويم مي کشاندي، اينجا همه چيزش
با آن تالاب فرق داشت، انگار همه پردهها از چشمم ميافتادند و تو
تيره و تيرهتر ميشدي تو را از خودم جدا ميديدم، يکي شدن بي
همراهي تالاب کار ما نبود و تو آدمي ديگر بودي که با همه خواستنم
نيز به من نميپيوستي! بي حيايي آن شهر پير وجوان نداشت، پيرمرد هم
حيا نکرد، در تاريکي پوسيده مغازهاش، از بالاي عينک سياهي، بي
آنکه به کتابي که ورق ميزند نگاه کند، چشمش را از چشمهايت
نميکند:
-قديمي هست اما خطي نيست، بايد طالبش پيدا بشه!
و گوشه هاي زرد و کهنه کتاب چون پارههاي عشق من همانگونه که آنرا
ورق ميزد، کنده ميشد و بر زمين ميريخت!
تنهاييام به جانم برگشته بود از اين شهر و از حرفهاي مادرم
ميترسيدم، بي آنکه خودم را همراهم بياورم به جايي گريخته بودم که
تو هم آنجا نبودي، گمان ميکردم تو هرگز با من نبودي و آن روزها
خواب بود و خيال!
-برگرديم،
کتابهاي پدر رامحکم در آغوشم فشردم و سرم را پايين انداختم،
ديگرنميخواستم صورت آدميان را ببينم وبه خيرگي مردان خيابان نگاه
کنم! بي خبر از غوغاي درونم خواستي که شب را آنجا بمانيم اما من
همچون کودکان دلم تنگ شده بود براي مامن تنهاييام درآن تالاب!
ميخواستم بگريزم از تو، ازتهران واز گم شدنم در دنياي نامحرمان و
از هجوم بي رحمانهشان به يگانگي فهم زيبايي و دليل ايمانم، مرا در
حلقه نگاه هايشان محاصره کرده بودند، چنگکهايي که آب را پاره
ميکرد و به سوي جانم ميآمد، بندهايي که ميکشيدند و پاروهايي که
به سمت خاطر مجموعم پرتاب ميشد! تند تند ميرفتم و دستت را رها
کردهبودم، گمانم آن روز تو هم اين را فهميده بودي! تنها به اين
فکر بودم که چرا چشم مردان رهايت نميکرد! چرابه زيبايي که من کشف
کرده بودم و مرا کشف کرده بود به طمع مينگريستند، آمدن از انقلاب
تا آزادي چه سخت بود،همان وقت در دل آن چشمهاي يگانه را آرزو کردم
که در آن تنها من و تو زيبايي هم را معنا کنيم چشمي سواي اين هرزه
گردهاي عابر!
هنگام بازگشت تمام حواسم به وهم عکس سياهي بود که روي آيينه ميني
بوس چسبانده بودند، زني که طره گيسويش روي يک چشمش افتاده بود و
نيمي از صورتش را با حجابي مشکي پوشانده بود اما آن چشمش که پيدا
بود براي فريباندن يک عمر مردي کفايت مي کرد،.چشم ديگرش پيدا نبود
و نمي دانستي که به کجا مينگرد، ديدي که آنروز جرات نميکردم به
صورتت، نگاه کنم و دستهايت را بگيرم، آنوقت هر چه خودت را به من
مي چسباندي بيشتر ميخواستم از تو فاصله بگيرم!دلم ميخواست نيمه
کهنهام را تا نرفته، بازيابم!
همان شب عمو، سراسيمه و دلواپس به خانهمان آمده بود، آمد و کنار
من پاي ترکيدن و پريدن اسپندوار جرقهها در ميان بخاري هيزمي، نشست
، به درونم شبيه بود بطن آن آتش که جان خاليام را از نيمهاي که
از من گريخته بودند ميسوزاند، سيگاري را آتش زد و چيزهايي گفت که
نميشنيدم، حرفهايي از لاي سبيلهاي خاکستري و پرپشتش بيرون آمد،
زيبايي مردانهاي در چهرهاش گم بود، طرح صورتش عمق تالاب را داشت،
ابروهاي شکافته اما پرپشتش و پنجاه سالگي سختي که در صورتش خرد شده
بود هر مردي را ياد سرنوشتش مي انداخت که در آن چيزي از قناري و
آوازش را نمي ديدي:
...اين کار مرغ عشقاست صبح تا شب، دارن لب مي گيرن و لاس مي زنن! ،
از قناريها ياد بگير که اهل اين بازيها نيستن، قناري با حمالشم
دو هفته گارد مي گيرن تا ترتيب همو بدن....اينه که آوازشون زيباس!
زيبايي که رسوا شدني باشد و همه پي ببرند، زيبايي نيست، بلاي جانست
ديباچهاي که نامش عشق است، با اينحال گمان ميکردم، هيچ کس نمي
داند آنچه را که بين ما رفته بود و اين شايد به خاطر طراوت عشقست
که آدم ميپندارد که اولين و آخرين عاشقانست، آنشب احساس مي کردم
هر لحظه تاب و تحمل قلبم تمام خواهد شد و خون درونم را به دنياي
سنگي اطراف ميپاشد عاقبت بي آنکه بدانم کجايم و خويش را دريابم
شب متراکم از دلتنگي را به صبح رساندم، صبح پيشتر از آنکه تو،
به جانبم بيايي، پاي تالاب رفتم، همهمه آنجا خاموش شدهبود، حدسم
درست بود، نيمه کهنهام بيآنکه بدانم از من گريخته بود، چنار
پير ديگر مهربانانه، تکيه گاهم نبود، طبيعت آنجا از من خشمگين بود
و بي تفاوت در من مينگريست، صداهايشان را ديگر نمي شنيدم انگار
زبانشان را تغيير داده باشند، پدرم ميگفت هميشه نقطهاي هست در
زندگي هر آدمي، که آدم کوتاه ميآيد و آنچه را که بر دوشش است به
گوشهاي وا مينهد و به بيراهه ميرود، دلم نميخواست آنجا باشم،
بلبلها و پرندگان درختان آنجا، همه با من بيگانه شده بودند،همان
لحظه بود که پي بردم باقي مانده را تنها ميتوانم به نيمهاي دل
ببندم که همراه تو مي آمد، تو با دسته گلي در دست از ميان درختان
پيدا شدي، ديگر نمي توانستم تو را از دست بدهم، گقتي که ديشب از
نيامدنم دلواپس شده اي، گفتي که بالاخره نقشي را کشيدهاي، نقش آن
چيز را که نمي دانستي چيست، نقش بي وقتي را!
گفتي ديشب، که از کوره راه تاريک به سمت خانه مادربزرگت ميرفتي
اتفاقي ناگوار برايت افتاد نميداني چه شد اما وقتي که به خانه
رسيدي تمام صورتت خونين بود...ازچه؟ نميدانستي!؟ حتي به يادت
نميآمد که کجاي اين راه اتفاقي وهم انگيز برايت افتاده بود، تنها
گفتي که مادربزرگت گفته است که بي وقتيات شده، دستهايت را نوازش
کردم و سفيدي صورتت را، روي سفيدي بازويت رد خراشهايي بود از
سالهاي پيش، پرسيدم :
-اينها هم مال بي وقتي است!
جوابم دادي و از شکنجه هاي نامادريات گفتي و از جفاي روزگاري که
گذشت، خنديدي و گفتي اي کاش بازوي آدم پيچي بود و مي شد آنرا با
يدکياش عوض کرد، نميخواستم ديگر بشنوم آنها را، نميخواستم
ديگر بگويي!
تالاب دور سرم ميچرخيد، صداها حجم پيدا کردند، دهان عمو و چشمهای
مردان باز شدند، در گوشم، سفيدي بازويت زبان در آورده بود و عشق
براي آفتابي که بر سطح آينه اي آب ميتابيد مرثيهاي را نجوا
ميکرد،
-چيزي نگو!
تورا با همه گذشته و آيندهات پاک ميخواستم و چون نبودي و در جانم
بودی چه ميکردم اگر جاودانهات نميکردم براي من و پاکت نميساختم
براي اين تالاب، روي آن سفيدي نقش تالابي را کشيده بودي با
دايرههايي محصور درهم که طرح موهوم صورت يک زن و گيسويي ريخته بر
چشمي پنهان را تداعي ميکرد، ميان آن چشم را تنها من مي ديدم،
دايره سياهي که تنها من آن را يک راه مي پنداشتم، بي وقتي نقشي
داشت که بايد مي ديدم و چون نديدهها در آن ميپيمودم و گم ميشدم،
نقشي که کشيدي براي من يگانه بود و جاودانه شد و اکنون هر کسي جز
من که از تاريکي راه خانهات رد شود، من کمين کرده در سياهي آن چشم
پنهان را درسرما و تاريکي نخواهد ديد اما تاختنم را شهادت خواهد
داد، چرا که همرهي عشق و لانه کردن من وحشي اين تالاب در وجود
نگار، ديربازي نخواهد پاييد واين دنيا کمتر از آنست که معنای عشق
را برتابد و دريافتن نشانه آن روزهاي کوتاه، غنيمتي است که همه عمر
ميتوان از آن گرم شد و کليدي است که عشق را از تنزل به دروغ
ميرهاند و راهنمايمان ميشود به رمز تالاب و سر بي وقتي تاريکي
ندانستن و گويي تو هم اين را دريافتهاي که خواستي مرا به تالاب
بسپاري، من رسم آب را مي دانستم و تو رسم بوم را، اين بود که
دستهايت به سويم آمد و دستهايم به سويت رفت تا دايرههايي
درتالاب، به گردهم حلقه بزنند و چنين شود که يکيمان حکايت کند:
تنها من نيستم، هرکس آدمي را دارد زير سطح آيينهاي آب، آدمي که
هنوز رد سر خوردن و افتادنش مانده بر گلهاي کناره آن تالاب عميق و
تلاشهايش را مي تواني به خاطر آوري...
|