من پايان غرب را تجربه كردم
ترجمهي بهنام ناصح
نوشتهي ميلان كوندرا 6 ژانويهي 1985
ترجمه به انگليسي از مايكل هنري هايم

نوشتهاي كه در پي خواهيد خواند قسمت
دوم (آخر) مقالهاي است كه در ماه
گذشتهي ماندگار با نام
مقدمهاي بر تغييرات ملاحظه فرموديد.
7
دستيابي به اختصار، انعكاس صادقانه تمايلات رايج عصر ما است. اين
باعث ميشود فكر كنم روزي تمام فرهنگ گذشته باز نويسي و متن قبل از
آن تماماً فراموش خواهد شد. اقتباس از رمانهاي بزرگ براي سينما و
تئاتر چيزي بيش از نوعي *Reader's Digest نيست.
مقصود من، دفاع از بكارت مقدس آثار هنري نيست. حتي شكسپير هم
كارهاي ديگران را بازنويسي ميكرد. او اقتباس نميكرد، بلكه مضمون
يك اثر را در نسخه تغيير يافته خود بهكار ميبرد. از اين رو است
كه مؤلفي يگانه و مقتدر شد. ديدروت داستان كاملjacques را از اشترن
وام گرفت، او را زخمي كرد و به وسيله بانوي زيبايي از آن پرستاري
كرد. اما در اين كار نه زياد تقليد شده و نه زياد اقتباس. او
نسخهاي ديگر از مضمون اشترن نوشت. برخلاف نسخههاي تغيير يافته
«آنا كارنينا» در تأتر يا سينما كه آدابته شدهاند، يعني مختصر
شدهاند. هرچه هماهنگ كننده سعي كند محتاطانه پشت رمان پنهان شود
بيشتر به آن خيانت ميكند. بهاين وسيله نه فقط جذابيت اثر را
بلكه معناي آن را ضايع ميكند.
تولستوي از ژست اعمال انساني به شيوه راديكالي جديد در طول تاريخ
رمان، پا فرا تر نميگذارد. او به نتيجه مصيبتبار فرار از عقلانيت
در تصميمگيري پي برد. آنا چرا خودكشي ميكند؟ تولستوي تا آنجا
پيش ميرود كه تقريباً «جويس»وار براي توصيف سلسه انگيزههاي غير
عقلانياي كه قهرمانش را به پيش ميبرد؛ از تكگويي دروني استفاده
ميكند. هر اقتباسي از اين رمان به خاطر طبيعت روش خلاصه سازي،
ميبايست كوشش كند توجيهاي عقلاني براي توضيح رفتار و انگيزههاي
آنا بيابد. چنين اقتباسي نفي خلوص و سادگي اصالت رمان است.
و برعكس: اگر معني رمان در فرآيند اقتباس جان بدر ببرد، دليل غير
مستقيمياست براين كه آن رمان، رمان متوسطي بودهاست. در كل ادبيات
دو رمان وجود دارد كه مطلقاً خلاصه نشدني و غير قابل اقتباس است:
''Tristram Shandy'' و ''Jacques le Fataliste.''. چطور ميتواند
چنين اختصاري با اغتشاشي كه به وجود ميآورد چيزي از اثر باقي
بگذارد؟ درست است كه كسي ممكن است داستاني از Mme. de La Pommeraye
را يردارد و آنرا به نمايش يا فيلم تبديل كند؛ آنچنان كه انجام
شدهاست. اما همهي آنها حكايتي كاملاً مبتذل و غير جذاب ميشوند.
از این رو زيبايي قصه از چگونگي بيان «ديدروت» جدا نشدني است؛
چراکه 1) يك زن بازگو كننده يك سري اتفاقاتي است كه خارج از بصيرتش
از مقام اجتماعي گرفته شدهاست.2) تمام شقوق هويت دراماتيكي به
خاطر اين حقيقت كه داستان بهطور مكرر و غير مقتضي با ديگر حكايات
و اظهارات شخصيتها از هم گسيخته شود؛ خنثي شود. و3) دائماً مرور
كردن، تجزيه كردن، بحث كردن اما 4) از آنجا كه داستانme. de La
Pommeraye يك داستان ضد اخلاقي است هر كدام از منتقدين برداشت
متفاوتي از آن دارند.
چرا وارد همهي اينها شديم؟ چون من ميخواهم به همراهJacques le
Fataliste فرياد بزنم: بكشيد كسي را كه جرئت بازنويسي آنچه را او
نوشته به خود ميدهد....اختهشان كنيد و گوشهايشان را ببريد.
8
و البته بايد توضيح داد كه «ژاك و اربابش» يك اقتباس نيست، آن
نمايش مال خود من است، نسخهاي از ديدروت است كه مال خودم است يا
از آنجايي كه حامل تحسين است؛ تجليلي از ديدروت است. اين نسخه
(وارياسيون) نشانگر چند

در مواجهه با شب بيپايان روسيه، من پايان دشوار فرهنگ غرب را( آنچنان كه
در طليعهي عصر مدرن، مبني بر فرديت و خردورزياش با پولوراليسم فكري و
تسامح معني شدهبود) در پراگ تجربه كردم
 |
رويارويي است: مواجههي بين دو نويسنده
بلكه دو قرن. و مواجههي رمان و تئاتر. هميشه شكل يك كار نمايشي تا
اندازهاي قانونيتر و غير قابل انعطافتر از رمانش بودهاست.
تئاتر هرگز لورنس اشترني نداشتهاست. با كوشش، كمديم را با اصول
آزادانهاي جان بخشيدم كه ديدروت رماننويش كشف كردهبود و ديدروت
نمايش نامه نويس هرگز نميدانست. نوشته من نه تنها تجليلي از
ديدروت است بلكه تجليلي از رمان است.
ساختارش اين است: بر بستر لطيف سفر ژاك و اربابش سه داستان عشقي
آرميده است: داستان ارباب، داستان ژاك و داستان Mme. de La
Pommeraye. هنگامي كه ابتدا آزاداند (دومي فقط خيلي آزاد است) با
پيآمد سفر مرتبط است ، سومي، كه دومين عمل را كاملاً به عهده
ميگيرد؛ تكيهگاه فني ناب و سادگي يك اپيزود است( روابط فرعياي
كه در عمل اصلي جريان دارد). يك نقض آشكار در قوانين ساختار
درآماتيك. اما همينجا بود كه من شرطم را درست كردم: انكار اكيد
وحدت عمل. من براي انسجام كامل، در جستجوي خلق واسطههاي
ماهرانهتري بودم: به وسيله تكنيك پليفوني (سه داستان به جاي اين
كه پشت سر هم نقل شود با هم آميخته ميشود) و تكنيك وارياسيون ( هر
سه داستان در حقيقت نسخههاي متفاوت ديگري هستند). )و همچنان كه
اين نمايش وراياسيوني بر ديتروت است همچنان تجليلي بر تكنيك
وارياسيون محسوب ميشود همانطور كه هفت سال بعد در رمان « كتاب
خنده و فراموشي» بكار گرفته شد.)
9
در مورد يك نويسندهي چك در دههي هفتاد، كسي فكر نميكرد كه
''Jacques le Fataliste'' (و همچنين نوشتار دههي هفتاد) هرگز در
طول عمر نويسندهي آن منتشر شود؛ مگر به صورت خصوصي و فقط به صورت
دستنويس بين خوانندگان محدود. روزگار ديدروت چهقدر متفاوت بود،
در پراگ دويست سال بعد تعداد زيادي از نويسندگان چك وجود داشتند كه
مغضوب مطبوعات قرار گرفتند و كارهايشان را تنها به صورت تايپ شده
ميشد ديد. اين مسئله با هجوم روسيه شروع شد تا زمان حال ادامه
دارد و آنطور كه از ظواهر امر پيدا است همچنان ماندگار است.
من ژاك و اربابش را براي ارضاي شخصي خود و شايد با اين خيال كه با
نام جعلي ميتواند در تئاتر چك اجرا شود؛ نوشتم. بهعنوان امضاء،
من متن را (با بازي ديگر، وارياسيون ديگر) با خاطرههاي مختلف از
كارهاي گذشتهام علامت گذاري كردم. ژاك و اربابش شبيه به دو دوست
در «سيب طلايي ميل جاودانگي» The Golden Apple of Eternal Desire
هستند (در عشقهاي خندهدار) . اشارهاي است به «زندگي جاي ديگري
است» و «مهماني خداحافظي». بله آنها خاطرههايي هستند، نمايش كامل
از خداحافظي با زندگي نويسندگيام، بدرودي به شكل يك مهماني.
«مهماني خداحافظي» كه آخرين رمانم قرار بود باشد را
تقريباً در همان زمان كامل كردم. با وجود آنكه آن دوره را بدون
مزهي تلخ شكست فردي، دور از خانه زندگي كردهام؛ وداع شخصيام مرا
بكلي با ديگري تركيب كرد، كسي بيكران بزرگ، كسي كه برتر از من
تعالي يافتهبود:
در مواجهه با شب بيپايان روسيه، من پايان دشوار فرهنگ غرب را(
آنچنان كه در طليعهي عصر مدرن، مبني بر فرديت و خردورزياش با
پولوراليسم فكري و تسامح معني شدهبود) در پراگ تجربه كردم. در يك
كشور كوچك غربي من پايان غرب را تجربه كردم. آن وداع بزرگي بود.
10
دونكيشوت يك روز به همراه يك روستايي بيسواد بهعنوان خدمتكار،
عزمش را جزم كرد كه با دشمنانش وارد جنگ شود. صد و پنجاه سال بعد،
توبي شانديToby Shandy باغش را در يك مدل بغايت بزرگ به ميدان نبرد
تبديل ميكند. در آنجا او زمانش را به يادآوري دوران جوانيش در
ارتش با حضور صادقانه شخصيت مردش« كرپورال تريم»Corporal Trim
اختصاص ميدهد. تريم که با مرد لنگي به راه افتاد درست مانند ژاك
كه ده سال بعد پذيراي اربابش در سفرشان بود؛ است. او همانقدر وراج
و كلهخر است كه سرباز Svejk بود، يعني كسي كه 150 سال بعد در ارتش
اتريش-مجارستان مجذوب و مرعوب فرماندهاش ستوانLukac شد. سي سال
بعد از آن، در انتظار گودو، ولاديمير و استراگون روي صحنهي خالي
روزگار، تنها هستند. سفر پاياني.
طريق خدمتكار و ارباب، سراسر تاريخ مدرن غرب را به وجود
آوردهاست. در پراگ شهر بدرود عظيم من، من صداي خندهي بيفروغشان
را شنيدم. با عشق و اندوه، من به آن خنده آويختم همچون كسي كه به
چيزي ظريف و شكننده ميآويزد به چيزي محكوم به فنا.
* نام مجله ماهيانهاي در آمريكا است كه مقالات ديگر نشريات را به
صورت خلاصه مجدداً چاپ ميكند. م
منبع:
www.kundera.de
|
|
|