ماجراجوییِ متنی که به انکار خودش برمی‌خیزد

 

محسن بنی‌فاطمه

دانلد بارتلمیاین‌که بخواهیم برای این‌ مطلب توضیحی نوشته شود شاید به نوعی نقضِ‌غرض منتهی شود، علی‌الخصوص که بخواهی خودت را گلاویز کنی با متنی که غریب است. این‌که این متن نوشته می‌شود خودش سرچشمه‌ی تناقض است. همین که این کلمات... بگذریم... پیشاپیش درباره‌ی این متنی که با خودش سر جنگ دارد بگویم که می‌خواهیم درباره‌ی موضوعی صحبت کنیم که معمولا مترجمان درباره‌ی آن حرف می‌زنند و کاتب این نوشته نه مترجم است و نه اصلا مترجمی را دوست دارد. و این‌که حالا درباره‌ی ترجمه و زبان ترجمه صحبت می‌کند از یک کنج‌کاوی شروع شد که؛ "متنِ اصلی داستان‌ها چه حسی را می‌توانند به خواننده بدهند که در متنِ ترجمه نیست" و حالا در این متن به یک ماجراجویی ختم می‌شود. بحث درباره‌ی ترجمه و زبان‌ترجمه خود برای خودش صلاحیتی می‌خواهد که یک مترجم کارکشته و استخوان‌خورد کرده می‌تواند داشته باشد و حالا که ما داریم در این باب حرف می‌زنیم آگاهیم که صلاحیت آن‌را نداریم فقط از دید یک داستان‌نویس به این مقوله نگاه می‌کنیم و این متن اعلام می‌دارد که؛ هیچ ادعایی ندارد.
برای این‌که ببینیم یک متن کلاسیک در زبان دیگر به زبان فارسی چگونه می‌شود، باید با گذراندن متن انگلیسی از کانال تبدیل کلمات و قواعد آن‌را به زبان فارسی تبدیل کرد و دید به زبان ما چگونه می‌شود، به این پروسه در لسان عرب می‌گویند "ترجمه" و در لسان پارسی؛ "برگردان". ولی اما در مورد متون ‌مدرن ظاهرا تنها گذراندن از آن مدار و تبدیل قواعد زبان خارجی به زبان فارسی کافی نیست. در این نوع داستان‌ها درگیری نویسنده و به تبع آن خواننده با زبان است، با مولفه‌هایی از زبان که در متونِ تخت از آن‌ها استفاده‌ای نمی‌شد. اینجا تو با صداهای حروف سر و کار داری با ارجاعات این‌صداها با شکل کلمه سر و کار داری با فرم جمله و ترکیب. با ارجاعات خارج از کلمه و با سبقه‌ی کلمات و از آن جا که این ارجاعات به فرهنگ و زبان مبدا بر می‌گردند و تبدیل آن تا جایی حتی غیرممکن می‌نماید، برای درک این قسمت‌ها نیاز به ایرانیزه کردن کلمات، عبارات و مفهوم‌هاست که در این‌جا نیز پای صلاحیت مترجم و حق مترجم در دست‌کاری متن به میان می‌آید و این‌گونه صحبت‌ها. و این است که این متون، شعرانه، ترجمه نمی‌پذیرند و برای برگردان کامل آن باید به چیزی فراتر از ترجمه رفت.
حالا این‌جا یک داستان نامتعارف کوچک از دانلد بارتلمی به نام Wrote a Letter... را با سه ترجمه از سه کانال مختلف کنار هم می‌گذاریم تا خواننده خود ببیند که این متن چگونه ترجمه می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد. بعد قسمت سوم از پوسته‌ی مترجم در می‌آییم و با قلم یک قصه‌نویس به کاری که قدیم‌ترها به آن می‌گفتند؛ (اگر اشتباهی درکار نباشد) ترجمه‌ی آزاد. البته نه با ذهن خلاق ذبیح‌الله منصوری. بلکه با وفاداری به متن اما نه به صورت کاملا مومنانه و کلام به کلام. گفتم که این قلم مترجم نیست. اما حداقل قلم خواننده‌ی حرفه‌ای‌ست که دلش ‌نمی‌خواهد هر خزعبلی را چه ترجمه و چه تالیف به نام‌های غریب به‌خورد مغز ناکارش بدهد که این مثلا پست‌مدرن است و از حرف‌ها و حالا بگذریم تا ببینیم...

{1}
نامه‌ای به رییس‌جمهورِ ماه
دانلد بارتلمی
ترجمه‌ی سیدمحسن بنی‌فاطمه

نامه‌ای به رییس‌جمهور ماه نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن‌بالا جایی برای پارکِ ماشین‌های توقیفی دارند؟ پلیس‌ها ماشین هوندایم را با جرثقیل به این‌طورجایی برده‌اند و این برایم خوشایند نبود. برگرداندن آن هفتاد و پنج‌دلار برایم هزینه‌دارد، به‌علاوه‌ی اثبات سلامت عقل و روانم. هیچ‌وقت دقت کرده‌اید که جرثقیل چه‌طور یک ماشین فسقلی را بکسل می‌کند؟ آیا دیده‌اید آن‌ها چه‌طور یک "امپریال‌کرایسلر" را می‌کشند؟ نه؛ ندیده‌اید ...
رییس‌جمهور ماه با خوش‌روییِ تمام پاسخ داد که؛ ماه به هیچ‌وجه چنین پارکینگی ندارد. و اضافه کرد که در ماه سلامتِ عقل فقط یک‌دلار هزینه دارد.
خُب، من آن هفته واقعا به سلامت عقلم احتیاج داشتم، بنابراین در جواب نوشتم که فکر می‌کنم اگر سفینه‌ی فضایی شاتل قولش را نشکند بتوانم در بهار سال 81 به آن‌جا برسم. نوشتم که مقداری سلامتِ عقل را برایم گرم نگه دارد که به آن احتیاج دارم و سوال کردم آیا می‌توانم برای او یک ظرف شیشلیک که در سُس قرمز خوابانده‌ شده به عنوان تعارفی ببرم؟ چیزی که اگر او بخواهد حاضرم با کمال میل برایش تا آن بالا ببرم.
رییس‌جمهور ماه در جواب نوشت که بسیار محظوظ خواهد شد اگر ظرفی شیشلیکِ خوابانده‌شده در سُس داشته باشد و این‌که اگر من به کدپستی او نیاز پیداکردم این شماره‌ی آن است: 10011000000000
به او تلگرافی فرستادم با این مضمون که؛ شش بسته آبجوی "رولینگ‌راک" هم برای نوشیدن همراه شیشلیک‌ها برایش خواهم فرستاد. در ضمن وضعیت آپارتمان در آن‌بالا چه‌طور است؟
با یک ورق پلاتیدینیوم جواب داد که وضع آپارتمان خراب است و حدود یک دلار در سال خرج دارد، او می‌داند که زیاد است اما چه‌کار می‌توانست بکند؟ گفت که این قیمت برای یک آپارتمان چهارخوابه با سه حمام، اتاق بیلیارد، سردابه، و بالکنی با چشم‌اندازی به سمتِ دریای کامیابی است. گفت که؛ شاید به خاطر این‌که من یکی از دوستداران ماه هستم بتواند برایم آپارتمانی اجاره کند.
نامِ ماه برایم آهنگی شبیه یک مکان زیبا و دل‌پذیر داشت. یک دلار به صندوق شاتلِ سریع‌السیرِ فضایی فرستادم.
در حالی‌که محکم بر کیلومترشمار ناو که دهانه‌اش با فرکانس ماه تنظیم شده بود می‌کوبیدم، از او درباره‌ی اشتغال، پوشش خدمات پزشکی، مزایای بازنشستگی، معافیت مالیاتی، کارت‌های تسهیلاتی و صورت‌حساب کلوب‌های کریسمس سؤال کردم.
پیام مفهوم شد، با نورِ ماه پاسخ داد که؛ یک دلار همه‌ی این‌ها را جواب می‌دهد و اگر یک دلار را هم نداشته باشی می‌توانیم از محل مکانیسم "توسعه‌ی اقتصادی ماه‌ِبزرک" به تو قرض بدهیم.
درباره‌ی جنگ‌وصلح چه؟ به وسیله‌ی یک برنامه کوچک کامپیوتری به زبان الگول که خودم در کامپیوتر اپلم به هم بافته‌بودم سوال کردم.
رییس‌جمهور ماه به‌وسیله‌ی یک شبه‌ِبمبِ‌اتم جواب داد؛ چیزی که در این‌باره می‌تواند بگوید این است که مثل دوزبازی هرکس تا جایی که می‌تواند پیش می‌رود و هرکه زودتر خانه‌ها را پر کرد برنده است.
با روشی خاص از طریق بال‌زدن فرشتگان به او گفتم که به نظرم می‌آید او آن‌جا همه چیز را در یّدِ قدرتش دارد و آیا فکر می‌کند شانسی دارد ‌که حتی اگر نیاز شد به‌صورت پاره‌وقت رییس‌جمهورِ ما باشد؟
او در بارانی از ذرات آستروئیدی دسته‌دوم با برچسب‌های سبزآبی جواب منفی داد. گفت که به نظر می‌آید مبارزات انتخاباتی نامزدها را تخریب می‌کند و به آن‌ها ضربه‌ می‌زند. آن‌ها هر چیزی را با دستگاه‌های بادی روسی به سر و کله‌ی هم می‌زنند و یا عاقبت چیزهای احمقانه در باب درختان می‌گویند. گفت که؛ بدش نمی‌آید "دیزی گیلسپی" [1] باشد.

پی‌نوشت:
[1] نوازنده‌ی معروف موسیقی جَز
......................................................................................

{2}
نامه نوشتم به...
دانلد بارتلمی
ترجمه‌ی شیوا مغانلو

براي رئيس‌جمهور ماه نامه‌يي نوشتم و از او پرسيدم كه آيا آن بالا محوطه‌هاي توقف ممنوع دارند يا نه. پليس ماشين هونداي مرا جرثقيل‌كش كرده‌بود و من از اين موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برايم هفتاد و پنج دلار آب مي خورد، به اضافه‌ي بهداشت روان. هيچ دقت كرده ايد كه كاميون‌هاي جرثقيل‌دار چطور به ماشين‌هاي كوچولوي ظريف گير مي‌دهند؟ هيچ ديده ايد كه يك كرايسلر امپريال را دنبال خودشان بكشانند؟ ‌نه، نديده ايد.
رئيس‌جمهور ماه با احترام بسيار جواب داد كه ماه هيچ رقم محوطه‌ي توقف ممنوع ندارد. و اضافه كرد كه بهداشت روان هم در ماه فقط يك دلارخرج برمي دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوري به بهداشت روان احتياج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم كه فكر كنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفينه‌ي فضايي به وعده‌اش عمل كند، وگفتم چند تا بهداشت روان برايم آماده نگه دارد كه بهشان احتياج دارم، و ديگر اين كه آيا مي‌شد توجه‌اش را به يك قابلمه كباب دنده‌ي با سس قرمز جلب كنم يا نه، چيزي كه اگر دوست داشت ميتوانستم با كمال مسرت برايش ببرم آن بالا.
رئيس جمهور ماه برايم نوشت كه از داشتن يك قابلمه كباب دنده با سس قرمز خيلي خوشحال خواهد شد، و اين كه كد پستي‌اش هم اگر لازم باشد 10011000000000 است.
برايش تلگراف زدم كه شش بطر آبجو رولينگ‌ راك مي آورم تا با كباب دنده‌ي سس‌ زده بخورد، و در ضمن از وضعيت آپارتمان‌هاي آن جا هم پرسيدم.
او با يك صفحه كليشه‌ي درخشان جواب داد كه بد است. قيمت آپارتمان سالي تقريباً يك دلار است، خودش هم مي داند كه نرخ بالايي است اما چه كار مي تواند بكند؟ گفت كه اين آپارتمان ها چهارخوابه اند، با سه حمام، كتاب خانه، اتاق بيليارد، سرداب شراب، و ايواني رو به درياي سعادت. گفت كه شايد بتواند در اجاره‌ي آپارتمان برايم تخفيف بگيرد، چون من يكي از دوستان ماه هستم.
از آن لحظه به بعد ماه به نظرم جاي قشنگ و دلپذيري مي آمد. يك دلار را با سفينه‌ي فضايي هري آپ فوند فرستادم.
روي يك كنده‌ي توخالي شياردار ضربه‌هاي محكمي زدم كه با فركانس ماه تنظيم شده بود، و از او در مورد وضعيت بازار كار، پوشش بيمه‌ي درماني، مزاياي بازنشستگي، معافي مالياتي،‌كارت‌هاي اعتباري، و صورت حساب باشگاه‌هاي كريسمس پرسيدم.
او هم با اشعه‌ي مهتاب پاسخ داد كه افتضاح است، همه‌اش به يك دلار سر مي‌زند، و البته اگر آن يك دلار را نداشته باشي از محل نظام توسعه‌ي ماه بزرگ‌تر به تو قرضش مي دهند.
در مورد جنگ و صلح چي؟ اين را از طريق مدارهاي كوچك و پيجيده‌ي ALGOL كه خودم به كامپيوتر اپلم نصب كرده بودم،‌ پرسيدم.
رئيس جمهور ماه (با استفاده از استعاره‌ي MIRV’D ) پاسخ داد كه اگر حرفي براي گفتن داشته باشد تنها اين است كه بازي جورچينX و O تا هرجا كه بشود نوشتش، و تا هرجا كه طرفين بتوانند پيش بروند، ادامه پيدا مي كند.
به وسيله‌ي پرواز جمعي از فرشتگان كه آموزش‌هاي خاص ديده بودند، به او گفتم كه به نظر مي رسد آن بالا بر اوضاع خوب مسلط است، و پرسيدم هيچ شانسي وجود دارد كه رئيس جمهور ما هم بشود، حتا اگر شده به شكل نيمه وقت؟
او هم (با رگباري از سيارك‌هاي ماشين قراضه كه روي سپرهايشان برچسب‌هاي سبز و آبي داشتند) گفت نه، به نظرش مي‌رسيد رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري ما، نامزدها را اذيت مي‌كند و بهشان لطمه مي‌زند. مثلا آنها شروع كرده‌اند به يكي به دو با يكديگر در مورد روس‌هاي خالي بند و گفتن چيزهاي بدجور احمقانه در مورد ايل و تبار هم. گفت كه فكر نمي كند دیزی گيلسپي باشد.

[1] Hurry-up fund صندوق مالي بجنب! .م
[2] يك نوع زبان برنامه نويسي كامپيوتري، و نيز ستاره­يي درخشان در كهكشان پرزئوس. .م
[3] نوعي سلاح هسته يي متصل به دنباله ي موش هاي پرتابي بين قاره يي.م
[4] - Gillespi Dizzy نوازنده‌ي ترومپت آمريكايي (1993-1917). خود کلمه­ی به معنای گیج است و دیزی نبودن به معنای گیج نبودن هم هست، اما بازی زبانی بارتلمی در ترجمه چندان درنمی­آید. م

منبع: http://www.jenopari.com/article.aspx?id=47
.....................................................................................


{3}
نامه‌ای به...
دانلد بارتلمی
ترجمه‌ی افشین رضاپور

نامه ای به رییس‌جمهورماه نوشتم و پرسیدم آیا آن‌بالا پارکینگ پلیس دارند. پاسبان‌ها هوندایم را بوکسل کردند و حسابی پکر شدم. برگرداندنش با در نظر گرفتن بهداشت روانی هفتاد و پنج دلار برای‌ام آب خورد.هیچ دقت کرده‌اید که کامیون‌های یدک‌کش چه‌گونه ماشین‌های کوچک را بر می‌دارند؟ دیده اید که یک کریسلر ایمپریال را کشان‌کشان با خود ببرند؟ نه ندیده‌اید.
رئيس‌جمهور ماه با مودبانه‌ترین شکل ممکن پاسخ داد که در ماه به هیچ‌وجه از این جور جاها پیدا نمی‌شود و هزینه‌ی بهداشت روانی هم فقط یک دلار است.
خوب من آن هفته واقعا به بهداشت روانی نیاز داشتم و بنابراین نامه‌ای دیگری نوشتم و گفتم که به نظرم اگر شاتل فضایی به وعده‌ی پورسلین خود عمل کند و مقداری بهداشت روانی را برای من که به آن نیاز داشتم گرم نگه دارد شاید تا بهار 81 به آن‌جا برسم و دیگر این‌که آیا اجازه می‌داد بسته‌ای گوشت دنده‌ی خوابانده در سس قرمز پیشکش کنم؟ چیزی که اگر دوست داشت با کمال میل تا آن‌جا برایش می‌بردم.
رئیس‌جمهور ماه نوشت که از داشتن بسته‌ای گوشت دنده‌ی خوابانده در سس قرمز خوشحال می‌شود و دیگر این‌که شماره‌ی کد پستی‌اش 100110000000 بود.
به او تلگراف زدم که شش بسته آبجو رولینگ راک و گوشت دنده‌ی خوابانده در سس قرمز برایش می‌برم و پرسیدم اوضاع آپارتمان آن بالا چه‌گونه است.
او با اندوهی ساختگی جواب داد که وضعیت آپارتمان خیلی بد است و سالی یک دلار آب می‌خورد که به نظرش گران بود اما چه‌کاری از دستش بر می‌آمد؟ گفت اینها آپارتمان‌های چهارخوابه اند با سه حمام و کتاب خانه و سالن بیلیارد و انبار زیرزمینی و بالکنی که رو به دریای نیکبختی باز می‌شود. گفت شاید به خاطر دوستی‌ام با ماه بتواند برایم تخفیفی بگیرد.
از آن به بعد ماه به نظرم مکانی زیبا و رویایی می‌آمد. یک دلار به صندوق شاتل سریع‌السیر فضایی ارسال کردم.
در حالی که بی‌امان بر کنده‌ای پوک می‌کوبیدم که شکاف طولی‌اش به سمت ماه تنظیم شده‌بود از او درباره‌ی استخدام، خدمات پزشکی، مزایای بازنشستگی، معافیت مالیاتی، کارت‌های رفاهی و صورتحساب کلوپ‌های کریسمس پرسیدم.
او با نور ماه پاسخ داد پیام دریافت شد همه‌اش یک دلار می‌شود و اگر این را هم نداری ما از طریق مکانیسم توسعه‌ی ماه یک دلار به تو قرض خواهیم داد.
و اما درباره‌ی جنگ و صلح. از طریق ابزارهای موج‌دار مدار کوچک الگول که خود را به کامپیوتر اپلم پیوند داده‌بودم به جست‌وجو برآمدم.
رئیس‌جمهور ماه پاسخ داد (با نمادی قاره‌پیما[1]) تنها چیزی که می‌توانست بگوید این بود که جنگ و صلح از یک دوزبازی ساده فراتر نمی‌رود.
من با راهنمایی‌های خاصی از طریق پرواز فرشتگان برایش پیام فرستادم و گفتم که به نظرم او کلیه‌ی امور را تحت کنترل کامل خود دارد و دیگر این‌که می‌توانست رئیس‌جمهور ما باشد؟ فقط برای مدتی اگر لازم بود؟
او گفت نه. (در میان انبوهی از ماشین‌های دست‌دوم ستاره مانند با سپرچسبان‌های تبلیغاتی سبز و آبی) رقابت‌های ریاست‌جمهوری ما به نظرش به کاندیداها آسیب می‌رساند و به آن‌ها صدمه می‌زد. آن‌ها با روسی‌های بادی به سر و مغز یکدیگر می‌زدند یا نهایتا درباره‌ی درختان پرچانگی‌های احمقانه می‌کردند. گفت برایش اهمیتی ندارد که دیزی گیلسپای بشود.

1.موشک‌های قاره‌پیما که آن‌ها را می‌توان به سمت هر هدفی هدایت کرد. MIRVD
2.بادی. داری گار یا هوا
3. ترومپت‌نواز جاز آمریکایی

منبع:
مرد ماسه‌ای | دانلد بارتلمی | افشین رضاپور | نشر چنار |همدان 1382
......................................................................................


{4}
نامه‌نگاری با رییس‌جمهورِ ماه
ترجمه‌ی محسن بنی‌فاطمه

شاید خنده دار باشه اگه بگم اون ماجرا این‌قد منو از زندگی در زمین دل‌زده‌کرده بود که تصمیم گرفتم به ماه مهاجرت کنم. شاید هم اگر بگویم این ماجراجویی خودش یک شوخی بود که طی این نامه نگاری به یک قدرت‌نمایی و بعد هم چشم‌وهم‌چشمی ختم می‌شد بی‌راه نباشد. اول از همه لازم بود تحقیقی درباره‌ی زندگی توی ماه بکنم تا دوباره آن‌جا از این مشکلات نداشته‌باشم. پس برداشتم و یه نامه به رئیس‌جمهور ماه نوشتم و ازش پرسیدم ببینم اون بالا از این پارکینگائی که توشن ماشینای توقیفی رو نگه‌می‌دارن، دارن یا نه. اصل ماجرایی که منو وادار به این واکنش کرده بود این بود که پلیسای زمینی ماشین قراضه‌مو بکسل کرده بودن و برده بودن یه هم‌چین جایی و بعدش هم برای برگردوندن اون قراضه باهاس75 چوق می‌سلفیدم و تازه باید برای آقایون باید یه گواهی سلامت عقلی هم می‌بردم! واقعا که! دلم‌ نمی‌خواست بعد از این همه دردسر که برای رفتن به ماه می‌کشم دوباره از این ماجراها داشته باشم. نمی‌دونم دیدین چه‌طور پلیسا با جرثقیلاشون این ماشینای فسقلی رو می‌کشن و می‌برن؟ نه! ندیدین... حداقل این حس‌رو نداشتین که کشیده‌شدن یه ماشین کرایسلر فسقلی چه‌قدر غم‌انگیزه...
جناب رئیس‌جمهور ماه مثل این آدم‌های خیلی مؤدب و محترم جواب‌مو داد که اصلا و ابدا توی ماه این‌جور جاهایی پیدا نمی‌شه. اگر هم این‌جا بخوای ثابت کنی که عقل و روانت پاک نیست و سالمه یه‌چوق برات خرج داره.
خُب من حتما اون هفته به این برگه‌ی تایید سلامت عقل احتیاج داشتم. برداشتم یه نامه‌ی دیگه براش نوشتم و برای این‌که خیالش رو از رفتنم جمع کنم گفتم که اگر این سفینه‌ی شاتل برنامه‌اش به‌هم نخوره فکرکنم تا بهار سال 81 بتونم به اون‌جا برسم که خودش خیلیه و تا من به اون‌جا برسم یه مقدار عقل سالم برای من نیگه داره. و برای این‌که دل‌گرمش کنم و از یه طرف دیگه حق‌حسابی هم بهش داده باشم گفتم اگه دوست‌داشته باشه با کمال میل حاظرم یه ظرف بزرگ خوراک شیشلیک براش تا اون بالا ببرم.
رییس‌جمهور برداشت شماره‌ی کدپستی‌شو برام فرستاد که یعنی چه‌قد شیشلیک‌ِ سس‌مالی شده دوست داره! منم ‌نه گذاشتم و نه برداشتم و خواستم بیشتر خرش کنم. توی یه تلگراف براش نوشتم که همراه اون خوراک گوشت عتیقه براش پنج‌شش‌تا قوطی آب‌جو هم می‌فرستم تا اون گوشتا مزه‌ی عرقش بشن! بعدش هم تا تنور داغ بود چسبوندم و پرسیدم اوضاع خونه اون‌جا چه‌طوره.
نمی‌دونم می‌خواست کلاس بزاره یا یه چیز دیگه. برداشته بود روی یه صفحه براق از اینایی که شبیه کاغذ آلومینیومن برام جواب داد. گفت وضع خونه خیلی خرابه و فکر کنم سالی یه چوق خرج داره. خیلی هم زیاده ولی اون چکار می‌تونه بکنه (این‌جوری می‌خواست خیلی خودشو رفیق نشون بده!) گفت این یه‌چوق کرایه‌ی یه خونه‌ی چارخوابه‌یه با سه تا حموم و اتاق بازی و یه تراس رو به یه دریای عجیب و غریب که شاید یکی از دریاهای اون‌جاس؛ دریای کامیابی. بعدش دسمال به دستی‌شو به حد اعلا رسوند و گفت به خاطر این‌که تو یکی از دوستای ماه هستی اونم شاید بتونیم برات یه خونه اجاره کنیم.
منم که کلمه‌ی "ماه" نشئه‌ام کرده بود زودی خر شدم و براش یه دلار فرستادم؛ اونم به‌خاطر این‌که کلاس بذارم با یه شاتل؛ از این موشکای فضایی.
بعد برای رو کم کنی هم که شده برداشتم با ضربه زدن به یک کیلومتر شمار ناو که نمی‌دونم از کجام در آوردم ازش سوال پرسیدن. درباره ی همه چیز ازش سوال کردم طوری که کم بیاره و از طرف دیگه خودم‌هم بفهمم اوضاع اون بالا چه‌طوره. ازش درباره‌ی وضعیت اشتغال وضعیت بیمه‌ی خدمات درمانی و بعد بازنشستگی و وضعیت معافیت‌های مالیاتی اون بالا و کارت‌های اعتباری و تعرفه‌ی کلوپ‌ها پرسیدم. می‌دونین یه جوری می‌خواستم رل یه خبرنگارو دربیارم.
این‌دفعه با نورماه جواب داد که پیغام من رسیده و بعد گفت که همه‌ی این‌هایی که گفتم فقط یه چوق اون‌جا خرج داره. و باز برای این‌که منو بکشه اون‌جا گفت که یه پروژه دارن به اسم توسعه‌ی ماه‌ِ بزرگ که اگر من یه چوق رو هم نخوام خرج کنم از اون محل بهم می‌دن.
یه‌دونه برنامه‌ی کامپیوتری روی کامپیوترم به هم بافته بودم و این‌دفعه با اون ازش درباره‌ی وضعیت جنگ و صلح توی ماه سوال کردم.
رییس‌جمهور ماه این دفعه با یه وسیله‌ی عجیب‌وغریب که شبیه‌ِ بمبِ‌اتم بود جواب داد؛ که جنگ‌ و زورآزمایی توی ماه حداکثر مثل یه دوزبازیه. از این‌بازیایی که هرکی زودتر بتونه یه خط رو با مهره‌هاش پر کنه برنده‌س و نمی‌دونم برای این‌که باز منو خر کنه گفت که؛ اصلا از خون و خون‌ریزی توی ماه خبری نیست.
من‌هم کم نیاوردم و با بال زدن فرشته‌ها (نمی‌دونم اینو دیگه از کجام درآوردم!) بهش گفتم که؛ این‌طور که معلومه تو اون‌جا همه‌چی رو شدیدا تحت کنترل داری. بعد ازش سوال کردم که اگه بشه می‌تونه بیاد رئیس‌جمهور ما بشه؟
این‌دفعه دیگه خواست حداکثر مهارتش رو نشون بده و با یه چیز عجیب و غریب که اصلا توی این جمله‌ها نمی‌شه توضیحش داد –یه‌چیزی توی مایه‌های یه بارون پلاستیکی که روش برای رسوندن حرفش برچسب سبز و آبی چسبونده بود- گفت؛ نه! گفت شماها اون‌جا توی زمین با این مبارزات انتخاباتی‌تون همه رو خراب می‌کنین چه خودتون و چه حریف رو. می‌شینین و با کس‌شعرهای روسی برای همدیگه حرف در می‌آرین و بعد درباب درخت و محیط زیست سخن‌رانی می‌کنین. آخر سر هم یه حرف عجیب و غریب‌تر از این اسباب و وسایلِ ارسال پیامش زد که من اصلا معنی‌شو نفهمیدم. برداشت و گفت که بدش نمی‌آد بیاد و توی زمین مثل دیزی‌گلیسپی مُطرب بشه!
......................................................................................


{5}
Wrote a Letter....
by Donald Barthelme


I wrote a letter to the President of the moon, asked him if they had towaway zones up there. The cops had towed away my Honda and I didn't like it. Cost me seventy-five dollars to get it back, plus the mental health. You ever notice how the tow trucks pick on little tiny cars? You ever seen them hauling off a Chrysler Imperial? No, you haven't.
The President of the moon replied most courteously that the moon had no towaway zones whatsoever. Mental health on the moon, he added, cost only a dollar.
Well, I needed mental health real bad that week, so I wrote back saying I thought I could get there by the spring of '81, if the space shuttle fulfilled its porcelain promise, and to keep some mental health warm for me who needed it, and could I interest him in a bucket of ribs in red sauce? Which I would gladly carry on up there to him if he wished?
The President of the moon wrote back that he would be delighted to have a bucket of ribs in red sauce, and that his zip code, if I needed it, was 10011000000000.
I cabled him that I'd bring some six-packs of Rolling Rock beer to drink with the ribs in red sauce, and, by the way, what was the apartment situation up there?
It was bad, he replied by platitudinum plate, apartments were running about a dollar a year, he knew that was high but what could he do? These were four-bedroom apartments, he said, with three baths, library, billiard room, root cellar, and terrace over- looking the Sea of Prosperity. Maybe he could get me a rent abatement, he said, 'cause of me being a friend of the moon.
The moon began to sound like a pretty nice place. I sent a dollar to the Space Shuttle Hurry-Up Fund.
Drumming fiercely on a hollow log with a longitudinal slit tuned to moon frequencies, I asked him about employment, medical coverage, retirement benefits, tax shelterage, convenience cards, and Christmas Club accounts.
That's a roger, he moonbeamed back, a dollar covers it all, and if you don't have a dollar we'll lend you a dollar through the Greater Moon Development Mechanism.
What about war and peace? I inquired by means of curly little ALGOL circuits I had knitted myself on my Apple computer.
The President of the moon answered (by MIRV'D metaphor) that ticktacktoe was about as far as they'd got in that direction, and about as far as they would go, if he had anything to say about it.
I told him via flights of angels with special instructions that it looked to me like he had things pretty well in hand up there and would he by any chance consider being President of us? Part-time if need be?
No, he said (in a shower of used-car asteroids with blue-and-green bumper stickers), our Presidential campaigns seemed to damage the candidates, hurt them. They began hitting each other over the head with pneumatic Russians, or saying terminally silly things about the trees. He wouldn't mind being Dizzy Gillespie, he said.

امیدوارم پس از خواندن چهار ترجمه‌ی خوب از یک داستان خوب حالتان از هرچه داستان پست‌‌مدرن است به هم نخورده باشد. من که پس از نوشتن این متن برایم اثبات شد که با این نوع ناداستان به عنوان داستان کنار نخواهم آمد چه به زبان پارسی و چه به زبان اصل. که تشخیص سره از ناسره در این نوع متن چه سخت می‌شود و تشخیص نویسنده از نانویسنده. و اصلا چه لزومی دارد این متن برای خواننده‌ی ایرانی. و اصلا چه لزومی داشت آوردن این چهار ترجمه و اصلا چه قدر نیاز است این حرف‌ها که در اول و آخر این متن که اصلا خودش هم مورد نیاز نبود و اصلا نیست... و حالا وجدان داستان‌نوسی آدم گل می‌کند که؛ نوشتن داستان به زبان محاوره‌ا‌ي و با نثر شکسته کار درستی نیست آقا!



 
ابزورد، پوچی که پوچ نیست
من پايان غرب را تجربه كردم
بارتلمی و هنر ندانستن
ماجراجوییِ متنی که به انکار
خودش برمی‌خیزد
داستان
شعر
نوشتن، گفتگو با جهان است
من كودكي ماليخوليايي بودم
معرفی کتاب