جونده‌ها

 
محمد تيرانی

راه تنفسش داشت بند مي‌آمد. يك دست گلويش را فشار مي‌داد و دست ديگرش به تاريكي مطلق اطرافش چنگ مي‌انداخت. مه سرد و سنگين، سراسر محيط را در معده‌ي بزرگ و ترسناكش فرو مي‌برد. پاهايش ديگر از زمين كنده نمي‌شدند. ناگهان سرماي ديوانه‌كننده‌اي جاي خود را به تب سوزان در بدنش داد تا ته‌مانده‌ي حيات را از وجودش خارج كند. با وجود اين لحظات سخت‌ و كشنده، ذهنش كاملاً هشيار بود. كوچك‌ترين صدايي كه نشانه‌ از حضور انسان ديگري باشد به گوش نمي‌رسيد. ديگر چيزي حس نمي‌كرد. پلك‌هايش باز باز درجايشان خشك شده‌بود و نگاهش خيره به نقطه‌اي در بي‌انتها...
دراين حال سوالي ذهنش را مشغول كرد: «آيا من زنده‌ام؟!» هيج حركت و احساسي نداشت درست مثل يك جسد اما همه چيز در فكرش دست نخورده‌بود و دنيا همان دنياي قبل مي‌نمود.
همين كه خواست سوال را با خود تكرار كند؛ جونده‌اي عجيب و مضحك به طرف صورتش خيز برداشت و تكه‌ي بزرگي از آن را كند و به سرعت دور شد، از وحشت داشت ديوانه مي‌شد كه در همان لحظه چيزي مثل برق از ذهنش عبور كرد؟ « چرا هيچ دردي ندارم؟! حتي از صورتم خوني نيامد. چه اتفاقي افتاده‌؟»
فرصتي براي سوال بعدي پيش نيامد چون چند جونده‌ي پشمالو به تمام بدنش حمله‌ور شدند و در زماني كوتاه بيش‌تر تنش را خوردند. اما هنوز به سراغ چشم‌هايش نرفته‌بودند. حالا ديگر از مرگ خود مطمئن بود « اما اين ديگر چه‌طور مردني‌است؟! چرا روح از بدنم جدا نمي‌شود؟»
جونده‌ها ول‌كن نبودند و مي‌خواستند تا آخرش را بخورند. تقريباً از دست‌هايش چيزي جز استخوان‌هاي بزرگ متصل به شانه‌ها باقي نمانده‌بود. استخوان‌هاي كوچك را با آرواره‌هاشان خرد مي‌كردند تا كار پاك‌سازي طبيعت به خوبي انجام گيرد. تا ساعتي ديگر چيزي باقي نمي‌ماند.
هيچ كاري جز انتظار از او برنمي‌آمد. پس منتظر ماند تا تمامش را بخورند بلكه روح از بدنش جدا شود.«نكند روحي در كار نباشد و بعد از خوردن كامل، چيزي باقي نماند و همه چيز پايان گيرد!؟»
نمي‌دانست به چه فكر كند، ديگر از ديدن چنين صحنه‌ي فجيعي نمي‌ترسيد بلكه تمام حواسش به اين بود كه سرانجامش چه خواهد شد.«همه بعد از مرگ تكليفشان روشن مي‌شود اما من بعد از مرگ هنوز در اين جهان معطل و لنگ درهوا مانده‌ام! نكند فرشته مرگ مرا از ياد برده‌است؟!» از گذشته‌اش چيزي به ياد نمي‌آورد. انگار سال‌ها در چنين وضعيتي، تنها به‌سر برده‌بود.
صورتي خالي از گوشت بدون آرواره پايين، دنده‌هاي سينه‌ي تا نصفه، ستون فقرات و استخوان‌ لگن، استخوان‌هاي بزرگ و شكسته‌ي پا تنها چيزهايي بودند كه هنوز مي‌شد ديد و چند حيوان پشمالوي ديگر  که مشغول جويدن آن‌ها ‌بودند.
چشم‌هايش كاملاً دست نخورده داخل حدقه باقي مانده‌بود و او با همين چشم‌ها بود كه مي‌توانست ببيند. «اين ديگر چه مرگ مسخره‌اي است پس چرا اتفاقي نمي‌افتد؟!»
اولين چشمش توسط آرواره بلندي بيرون كشيده‌شد و لحظه‌اي بعد همه‌جا تاريك بود و ديگر تنها، صداي جويده‌شدن تند و ريز جونده‌ها بود كه به گوش مي‌آمد.خرچ خرچ خرچ ...




 
حکايت خدايان کوچک
دغدغه‌ی مرگ «من نويسنده»
مقدمه‌اي بر تغييرات
به حاشيه آوردن معناى تاريخ
داستان
شعر
يك نويسنده چگونه متولد مي‌شود؟
جانى گيتار، وسترن داغ هنرمندانه
شعر، هنر و زندگي است
معرفی کتاب