شعر
دو شعر از رضا ترنیان
قدم زنان....
حساس شدهام
از مرگ نازکتر به من نگوئید
گرگ میکشد شبیه کسی که قرار است بیاید
( در این صفحه نیست)
مطمئن امروز چوپان نمیآید
و هیچ هواپیمایی آسمان را قدم نمیزند
قدم زنان
تا دم دره میرسیم
جعبهی سیاه این هواپیماها را
گویا گرگ خورده
که به اخبار نمیرسیم
 
پشت چشم برخی منتقدین
جر خوردهام
که جنونم را ببینی
از سر جویی نپریدهام
جگر میخواهد از این همه جنگل جیرجیرک جدا جدا بگذری
(کلمات را دست کم گرفته
از بند جیم...)
از این سطر بالا که بگذری
میفهمی
آدم دم دمی
دمی
دم میکنی در این دالان دلگیر دنیا
( نشنیده بگیرید حالا « دال»ها را ردیف کرده)
برادرم !
همیشه دود
مدلول دنیا نیستم
و هیچ فکر فلسفی در من انباشته نمیشود
فقط گاهی اوقات
فلسفهی رنگ برگشتهی الفبا را
با غزل دریا اشتباه میگیرم
«دریا دریاست میان دریا بالی است
حرفم ساده است اگر چه دریا خالی است...»
خالی نیستم
هی پشت سرهم ریف شدهام درمن
من...من...من
ردپای من ردیف شدهاست برای در غلطیدن در خاک
تیر را به تیرانداز دادهام
تبر را به دستم
شلیک را بهانه نمیکنم
دوپایم را میزنم
به تو میبخشم
که آهسته بگذاری کنار خانهای که مردش شاعر بود
چشمم را به همسرم
که همیشه بگوید:« چشمهای کوچولوت
تیزتر از تیر تیرانداز است که...»
و خیال خودکار خاک خوردهام را به دخترم تا بزرگ شود و
شعری بنویسد:
«راستی پدر
جگر میخواهد از این همه جنگل جیرجیرک
جدا
جدا
بگذری»
حالا برخی منتقدین مینویسند:
«زنده یاد ترنیان»
|
|
|