سخني کوتاه بر حرمت از دست رفته انسان
خانم فارغ التحصيل يکي از رشتههاي هنري پس از گذراندن شرايط دشوار
کنکور کارشناسي ارشد، خاطره روز مصاحبه حضورياش را با لحني بغضآلود اينگونه تعريف ميکند:
« وارد اتاق مصاحبهگران شدم، مکاني که تحکم در آن موج ميزد و بيشباهت به اتاق بازجويي نازيها نبود آن چنان که خيال ميکردي در
صورت عدم قبولي تو را به همراه ديگر محکومان مادرزاد، به اتاق گاز
روانه خواهند كرد. اساتيد نشسته بودند و ما علي رغم اضطراب زياد
ميبايست ايستاده پاسخ ميداديم . - با کدام اساتيد در دوره کارشناسي کارکردهايد؟ - ...
در اين هنگام استاد ارجمند با شنيدن نام يکي از اساتيدم با تمسخر
گفت: کدام دوره از کارهاي ايشان مورد علاقه شما است لابد همان دوره
که نميدانسته چه کاره است؟! - !!!
بعد نوبت به رساله دوره کارشناسيام رسيد که در مورد يکي از
هنرمندان اصيل ايراني بود. با چند سوال، کل شخصيت هنري اين بزرگوار
زير سوال رفت و بکلي هنرمند بودنش نفي شد. اين استاد در ادامه
اضافه کرد: حتماً شما هم تفکراتي همچون او داريد که اين موضوع را
انتخاب کردهايد.
باز شانس آوردم چون به يکي از دوستانم که رساله کارشناسياش مربوط
به دههي 60 امريکا بود گفته شد:
شما يک فيمينيست غرب زده هستيد پس بهتر است براي ادامه تحصيل به
امريکا برويد و...
يکي از استادان با ديدن نمرههاي خوبم که به بهاي بيخوابيها،
تحمل سختيها، انجام کارهاي عملي و تمرينهاي
نظامهاي حكومتي (ونه الزاماً دولتها) تمايل بسيار نشان ميدهند تا همه
چيز را در سيطره خود درآورند واين كار مستلزم مسخ انسانها است
مستمر به دست
آمدهبود، با لحن زشتي عنوان کرد: شما دانشجوي دانشکده ....بوديد.
دانشکده شما بسيار سخاوتمندانه به دانشجويانش نمره ميدهد براي
همين است که ريز نمرات شما اين چنين درخشان است!
زخم ديگر را استاد ديگر زد چرا که ما ايستاده بوديم تا زخم بخوريم،
عقدههاي سرکوب شده دوران کودکي بازجويانمان را ما ميبايست تاوان
ميداديم: - آيا شما با خانوادهتان در رابطه با کارهاي هنريتان مشکلي
داريد؟ - خير ، هميشه مورد حمايت ايشان بودهام.
جناب استاد در حالي كه آلبوم آثارم را ملاحظه ميكرد با قاطعيت
فرمود: ولي كارهاي شما با اين خطوط تند و تيز خلاف اين را نشان
ميدهد.
اينجا بود كه خون جلو چشمانم را گرفت چرا كه علاوه بر اين كه يك
استاد هنر، بدون داشتن صلاحيت و مدرك روانشناسي با قطعيت روابط
خوب من و خانوادهام را زير سوال برده و به استناد اين آثار به
دروغگويي متهمم كردهبود؛ تمام نقاط قوت آن طراحيها كه زير نظر
يكي از استاديد بسيار مجرب و صاحبنام انجام گرفته را بيارزش و به
عنوان نقطه ضعف و نشان از مشكلات خانوادگي دانسته بود.
هيچوقت اين قدر افسوس نخوردهام كه چرا شهامت اين را ندارم كه
بتوانم با لنگه كفش برسر چنين آدم احمق و از خود راضياي بزنم تا
ديگر با استفاده از موقعيتي كه دارد به تحقير ديگران اقدام
نكند.حيف كه چنين شهامتي ندارم.»
گفته ميشود پس از آب و غذا و سرپناه، اولين نياز ضروري بشر امنيت
است. معناي امنيت امروزه تنها در امان ماندن از حيوانات درنده نيست
بلکه امنيت شغلي، امنيت اقتصادي، امنيت اجتماعي و از همه مهمتر
امنيت حيثيتي جزء جدايناپذير زندگي متمدنانه محسوب ميشود. حرمت
نهادن بر شخصيت انساني، الزامي است که از نهاد خود بشر ريشه
ميگيرد و امري کاملاً انساني است پس بدون در نظر گرفتن نژاد، رنگ
پوست و مذهب و مليت تمام افراد بشر و تمام حکومتها موظف به رعايت
آنند.
انسان بدون کرامت انساني، هيولايي دوپا است که انجام هر عملي را بر
خود جايز ميشمارد موجودي است که آسانترين راه را براي رسيدن به
هدف بر ميگزيند و نه الزاماً شرافتمندانهترين راه را. چنان که
ديده ميشود عموم قاتلان و بزهکاران زندانها را افرادي تشکيل
ميدهند که دچار بحرانهاي شخصيتياند يا به نحوي عزت نفس خود را
از دست دادهاند. حرمت داشتن انسانها و بي مقدار کردن آنها به هر
شكلي خواه ناخواه تبعاتي به دنبال دارد که کل شئون زندگي انسانها
را در جامعه تحت شعاع قرار ميدهد.
در سربازخانهها اولين دستوري كه به سربازها داده ميشود اطاعت
كردن محض است. براي اين كه يك فرد به يك سرباز خوب تبديل شود ابتدا
ميبايست از تمام خصوصيات فردي و ويژه خود جدا شود. براي انجام چنين
امري درجهداران آموزشدهنده، اقدام به خرد كردن شخصيت افراد
ميكنند تا از آنها سربازاني مطيع بسازند. شايد براي حفظ يك
سرزمين و در شرايط زماني – مكاني خاص مثل دوران خدمت و پادگانها
ايجاد چنين شرايطي غير قابل اجتناب باشد اما آيا تسري چنين شرايطي
به كل جامعه واقعاً ضروري است؟ پاسخ اين سوال مثبت است البته براي
حكومتهايي كه براي بقاي خود راهي غير از اين ندارند. نظامهاي
حكومتي (ونه الزاماً دولتها) تمايل بسيار نشان ميدهند تا همه چيز
را در سيطره خود
واداشتن افراد به دروغ گفتن نوعي شكستن غرور آنان محسوب ميشود چرا كه
گويندهي دروغ خود بهتر ميداند كه سخنش تا چه اندازه از ضعف ناشي ميشود
و انسان ضعيف سرنوشتي جز برده شدن ندارد
درآورند واين كار مستلزم مسخ انسانها است. اين
عمل در حكومتهاي سرمايهداري، با دردست گرفتن سرمايه و سوق دادن
مردم به مصرفگرايي، در حكومتهاي توتاليتر(همچون حكومتهاي
كمونيستي) با كنترل و جيرهبندي نيازهاي مردم و در حكومتهاي
خودكامه با تنگ كردن معيشت محقق ميشود. در سيستمي كه نيازهاي
اوليه مردم برآورده نميشود روابط انسانها بر اصل تنازع بقا
استوار است. بيگمان فقر مردم در كشورهاي ثروتمندي كه حكومتهايي
اين چنيني دارند از روي اتفاق نميتواند باشد چرا كه درچنين جوامعي
كار و تحصيل و...از قطرهچكان حكومتها ميچكد و هركس كه مطيعتر
باشد نصيب بيشتري ميبرد.
گزينشهاي اخلاقي و ايدئولوژيك بر خلاف آنچه خود حكومتها از آن
ياد ميكنند براي يافتن انسانهاي متعهد (با تعريفي كه خود دارند)
نيست بلكه بيشتر به منظور در هم شكستن عزتنفس آنان است. هر
مصاحبه شوندهاي گناهكاري بالقوه است كه با گفتن چند دروغ و
سخناني كه به مذاق بازجويش خوش ميآيد ميتواند از مهلكه بگريزد و
يا از قطرهچكان كذايي قطرهاي بچشد. واداشتن افراد به دروغ گفتن
نوعي شكستن غرور آنان محسوب ميشود چرا كه گويندهي دروغ خود بهتر
ميداند كه سخنش تا چه اندازه از ضعف ناشي ميشود و انسان ضعيف
سرنوشتي جز برده شدن ندارد.
هر عملي در اجتماع حتي اگر از روي اجبار، پذيرفتهشود در نهايت
عادي شده و به صورت عادت درميآيد. هر عادتي در جامعه در ضمير
ناخودآگاه جمعي رسوب ميكند و به فرهنگ آن مردم تبديل ميشود حتي
اگر آن عامل مجبور كننده ديگر از ميان رخت بربسته باشد.از ميان
رفتن حرمت انساني و حريم خصوصي اشخاص، تفتيش عقايد، رفتار سليقهاي
در گزينش افراد اگر به صورت فرهنگ درآيد روزانه شاهد خدايان كوچكي
همچون آن استاد محترم خواهيم بود كه بدون اين كه بداند خود بازيچه
و قرباني خدايان كوچك ديگري است.