جانى
گيتار، وسترن داغ هنرمندانه
فتحالله بینیاز
نگاهی به ارزشهای هنری فیلم جانی گیتار
موسيقى فيلم جانىگيتار تا اين زمان با دهها اجراى مختلف تنظيم
شدهاست و كمتر راديو و تلويزيونى در جهان
وجود دارد كه بارها
قطعهاى از آن را پيش و بعد از برنامههاى اصلى خود به گوش
شنوندگان و تماشاگران نرسانيده باشد.
ويكتور يانگ آهنگساز جانىگيتار، پيش و بعد از اين فيلم، براى
فيلمهايى مانند «سامسون و دليله»، «زنگها براى كه به صدا در
مىآيند»، «شين» و «دور دنيا در هشتاد روز» موسيقى تدوين كرده بود،
اما به اعتقاد اكثر صاحبنظران، جاودانهترين آهنگهاى اين
ويلونيست چيرهدست، فيلم سامسون و دليله و همين جانىگيتار
مىباشند و نه حتى فيلم دور دنيا در هشتاد روز كه پس از مرگ
بهخاطر آن جايزه اسكار گرفته بود.
«لئونارد برنستاين»، آهنگساز برجسته آمريكايى و رهبر سابق اركستر
فيلارمونيك نيويورك كه خود نيز علاوه بر ساختن آهنگهاى كلاسيك،
براى فيلمهايى مانند «دربارانداز» و «داستان وستسايد»، موسيقى
نوشت، بر اين اعتقاد بود كه انطباق موسيقى و تصوير در فيلم
جانىگيتار به عالىترين سطح ممكنه مىرسد. اگر تماشاگر، صداى فيلم
را خاموش، ديالوگها را از روى نوشته بخواند و در همان حال موسيقى
فيلم را از دستگاه ديگرى بشنود، به ذوق سرشار و خلاقيت ويكتور يانگ
در انتخاب ملودىها و پاساژهاى منطبق بر فضاها، چهرههاى شخصيت و
ديالوگها پى مىبرد.
خودِ فيلم جانىگيتار از ديد صاحبنظران مختلف، از همين اعتبار
برخوردار است و به اتكاى تلاش و زحمت فيلمنامهنويس و كارگردان و
فيلمبردار و نيز بازى هنرپيشهها توانسته است جايگاه خاصى به خود
اختصاص دهد - فيلمى لطيف و عاشقانه در ژانر وسترن، با گرايش عميق
روشنفكرى و روانشناسى.
اين فيلم در سال 1954 ميلادى بر اساس رمان خستهكننده، ازهم گسيخته
و نهچندان موفق «روى چنسلر» ساخته شده است. «فيليپ يوردان»،
فيلمنامهنويس چيرهدستى كه فيلمنامههايى مانند «شاهشاهان»،
«السيد»، «يك وجب خاك»، «شجاعان» و «سقوط امپراتورى رم» را در
كارنامه خود دارد، با همكارى «نيكلاس رى»، كارگردان فيلم، داستان
روى چنسلر را بهصورتى براى فيلم نوشت كه يكپارچگى كل موضوع و وحدت
هدف فيلم، بهسطحى عالى ارتقاء يافت. اين دو نفر، با پنج بار
بازنويسى فيلمنامه و روزها جر و بحث، توانستند شاهكارى تمام و كمال
خلق كنند؛ تا جايىكه محتوى فيلم عملاً ژانر وسترن را به عنصرى دست
دوم تبديل مىكند و به حوزه روانشناسى - روشنفكرى راه مىيابد. به
لحاظ ريختشناسى هنرى، در اين فيلم عاشقانه، عشق و نفرت، نه در حد
رمانهاى داستايفسكى، اما در سطحى نو و حتى قابل ارجاع، به نمايش
در مىآيد. شيوه انتقال عشق، نفرت، التهاب، گرايش عاطفى، تحقير و
حيرت به تماشاگر، شيوهاى حساب شده است و نيكلاس رى، براى اين
منظور، از ميميك صورت، نوع نگاه، سكوت، ديالوگهاى كوتاه، انتخاب
فضا، و حتى حركت اشيا، مثلاً افتادن گيلاس از روى پيشخوان، استفاده
مىكند.
در اين فيلم، جانى لوگان، ششلولبند ماهر، پنج سال بعد از آنكه
محبوبهاش، ويانا را رها مىكند و قول ازدواج با او را زير پا
مىگذارد، به شهرى مىرود كه ويانا در آنجا زندگى مىكند و صاحب
يك بار است. ويانا بهشدت مورد نفرت يك زن بانكدار و با نفوذ به
اسم «اما اسمال» است. ثروتمندان و مارشال ايالتى هم از «اما» حمايت
مىكنند؛ درنتيجه بيشتر مردهاى شهر عملاً در تقابل با ويانا قرار
مىگيرند. وقتى برادرِ «اما» كشته مىشود و «اما» اين جنايت را زير
سر ويانا مىداند، تقابل به اوج خود مىرسد. اين اوج، درست نقطه
شروع فيلم است و نيم ساعت اول آن را تشكيل مىدهد.
در اين نيم ساعت، بهجز جانى لوگان، كه خود را جانىگيتار معرفى
مىكند، و باب مستخدم بار، بقيه عصبىاند. فضا بهشدت سرشار از
تشنج و تنش است. كارگردان، كليه شخصيتهاى فيلم را در همين فضا،
دور هم جمع مىكند. خلق فضا و حال و هواى عدهاى انسانِ عصبانى در
يك فضاى بسته در يك فيلم وسترن - كه اساساً مكان (لوكيش) اصلى
رخدادهايش فضاى آزاد است - و هدايت بازيگران و كل فيلم، يكى از
نقاط قوت كارنامه هنرى كارگردانى نيكلاس رى است. توفان پر سر و
صداى گرد و خاك كه در تمام اين نيم ساعت لحظهاى قطع نمىشود، به
نواى اصلى اين سكانس تبديل مىشود و وقفه بين ديالوگهاى
پرخاشگرانه شخصيتها را پر مىكند. چهرهها عبوس و حالتها تهاجمى
است، گروه چهارنفره راهزن كه ورودى پر غوغا دارد، نگاههاى چپ چپ
ماليگان (ارنست بورگناين) يكى از اين چهار نفر و آمادگى دستهايش
براى شليك، سرفه ناگهانى كُرى (جان كارادين)، گيتار نواختن جانى
گيتار و رقص كوتاه جيم سردسته راهزنها(اسكات بريدى) با «اما» كه
نوعى تخليه عصبى است - آنهم با شروعى عالى و يك ايست عالىتر -
تمهيداتى است براى شخصيتسازى و در عينحال واقعهپردازى.
جانىگيتار هم، تلاطم درونىاش را - بهدليل ديدن ويانا و احساس
ندامت و ابهام آينده - پنهان مىكند، اما خونسرد جلوه مىكند. او
از جيمِ عصبانى سيگار و از ثروتمندترين فرد جمع كبريت مىگيرد، و
از سيگار و قهوه خوب و نيز حضور در آنجا ابراز خشنودى مىكند، اما
وقتى سردسته راهزنها مىگويد كه جانىگيتار اسم نيست، موقعيت خود
را نشان مىدهد و آمرانه مىپرسد: «كسى هست كه بخواهد عوضش كند؟»
درهم آميختن نفرت، عشق، كينه و آزاد و بسط آنها تا حد يك فيلم
پركشش و مؤثر و دقت در اجتناب از خنثى شدن سكانسهايى از فيلم،
باعث شده كه بخش روايى فيلم هم از تعليقى مؤثر برخوردار شود. مثلاً
ويانا براى زجر دادن جانىگيتار، حكايت مىكند كه طى پنج سال
گذشته، با مردهاى زيادى بوده است. جانى نمىخواهد اين حرفها را
بشنود، اما ويانا كه هنوز جانى را دوست دارد، بهطرز بيمارگونهاى
ادامه مىدهد تا او را آزار دهد؛ چون هنوز جانى را دوست دارد. گويى
به قول داستايفسكى مىخواهد كسى را كه دوست دارد، زجر دهد. اين كنش
و واكنش، كه در دو سكانس - با فاصلهبندى اقناعكننده - به تصوير
كشانده مىشوند، به لحاظ روانشناختى بيانگر روح بيزارى عاشقانه
است؛ آن چيزى كه ادگار آلن پو، بودلر و هدايت در تصوير و توصيفش
استادى به خرج مىدهند. گره مستتر در اين سكانسها به دليل
غيرفونكسيونال بودنش، كشش نيم ساعت اول را ندارد، ولى به هر حال
براى تماشاگر تعليقى ايجاد مىكند كه سرانجام با شادمانىِ آشتى
جانى و ويانا به اوج مىرسد، و ويانا كه خود با گفتن چنان
حرفهايى، بيشتر از جانى زجر مىكشيد، به خنده واقعى دست مىيابد.
به اين ترتيب خنده هم، كه تا آن زمان نقشى جز نفى خنده و شادى يا
فرافكنى نداشت، جايى در فيلم پيدا مىكند. نيكلاس رى، اجازه
نمىدهد اين وصال و بازتاب سكونگرايانه آن در فيلم، چندان دوام
بياورد. بعد از رد و بدل نگاه عاشقانه جانى و ويانا، بهسرعت به
فيلم ديناميسم مىبخشد: ويانا و جانى را به بانكِ «اما» مىكشاند و
در همين هنگامه همان گروه چهار نفره راهزن به بانك دستبرد مىزنند.
ساعتى بعد، «اما» اين سرقت را به گردن ويانا مىاندازد تا بتواند
او را به كلى نابود كند. چهارنعل تاختن «اما» و پرت شدن روسرى
عزايش در گرد و خاك از جلوههاى ناب هنرى اين فيلم است.
نيكلاس رى از اين بهبعد هم، ساختار منسجم و پركشش فيلم را حفظ
مىكند. تعليقهايى كه حركات دوربين، ميزانسها و ديالوگها به
وجود مىآورند و گرههاى داستانى شكلگرفته در فرايند فيلم،
تماشاگر را تا به آخر همراه فيلم مىكشانند. نشانهاى از
ديالوگهاى طولانى و شعارگونه نيست. آنجا هم كه گفتگو طولانى
مىشود (سكانس هجوم مردان مسلح مارشال و بانكداران به خانه ويانا،
درحالىكه او پيانو مىزند و خود را خونسرد نشان مىدهد)، تماشاگر
انتظار دارد كه هر لحظه چيزى اتفاق بيفتد - كه چنين هم مىشود.
فيلم در سطح خود زير سلطه دو زن است، اما در عينحال، در لايه
زيرينش، نگرش مردسالارانه اجتماع آن روز آمريكا را به تصوير
مىكشاند و گرايش قدرتمندان و ثروتمندان را به زورگويى، خصوصاً بر
زنها، نشان مىدهد.
اين وسترن، فيلمى عميقاً عاشقانه و لطيف است در فضايى تشنجآلود،
كه سرانجام با گذشتن جانى و ويانا از زير ريزش آب (نماد تطهير) و
صداى دلنشين پگى لى به اتمام مىرسد.
استرلينگ هيدن در نقش جانىگيتار (يا جانىلوگان) بازى معمولى خود
را ارائه كرد. جون كرافورد هنرپيشه نامدار كه به شكل درخشانى در
فيلمهاى «ميلدرد پيرس» و «محموله عجيب» ظاهر شده بود، در حد و
اندازههاى هميشگى نبود - خصوصاً در صحنهاى كه از «اما» تير
مىخورد. جان كارادين، در نقش ششلولبندِ سارق و هميشه بيمار و
هميشه كتابخوان، و تا حدى رئوف و جوانمرد، يكى از بهترين نقشهايش
را ايفا كرد. ارنست بورگناين در جلد ششلولبند بىاحساسى كه به
لباس، نوشيدنى، زن و اسب بىتوجه بود و فقط خودش را دوست دارد،
بازى ارزندهاى داشت. اما بىترديد، قوىترين بازى به مرسدس مك
كمبريج تعلق داشت كه در نقش «اما»، زنى حسود، عقدهاى، سرشار از
كينه و نفرت، تماشاگر را ميخكوب مىكند؛ خصوصاً در سكانسهايى كه
مردها را به هجوم به خانه ويانا تحريك مىكند، و نيز آتش زدن
ساديستى بار، و موقع دار زدن ويانا. چهره «اما»، زمانى كه ويانا در
آستانه اعدام است و «اما» بار او را به آتش مىكشاند، عقب عقب رفتن
«اما»، چرخيدن و لبخند هيستريك او چنان است كه تا مدتها از ياد
نمىرود.
بازنمايى واقعيتِ اين زن، شخصيتهاى فيلمهاى را در چنان فضاى عصبى
و سرشار از تشويشى گرفتار مىكند، كه نه خودِ او و نه آنها، فرصت
فكر كردن به خوبى و بدى را ندارند. همه، از فرط آشفتگى ذهنى و نفرت
و نيز قدرتنمايى، به ناتوانى عملى و يا عمل خارج از دايره اراده،
رانده مىشوند. تنها شخصيت تك بعدى اين فيلم هم، همين «اما» است كه
دليل وجودى او با منطق فيلمنامه همخوانى دارد.
چه خوب بود اگر اصل رمان و نيز هر پنج نسخه فيلمنامه يوردان - رى
در دسترس فيلمسازان جوان ايران قرار مىگرفت تا به ارزشِ مشقت
هنرمندانه پى مىبردند و كشف مىكردند كه چهگونه مىتوان حتى
رمانى ضعيف را به يك فيلم وسترن «داغ» ِ عاشقانه - روشنفكرانه -
روانشناسانه تبديل كرد. 
|