نگاهی جامعه شناختی به فردیت نویسنده
اگر بپذيريم تمامی فعاليتها و کيفيات روانی انسانها ناشی از
زندگی اجتماعی آنهاست؛ به تعبیری ديگر در گروی محيطهای جمعی است
که چنين کيفياتی شکل و معنای خاصی به خود میگيرند- چرا که اساسن
در جامعهشناسی؛ انسان به عنوان پديدهای جمعی تعريف میشود- به
راحتی خواهيم پذيرفت تراوشهای فکری او نيز ما حصل نقش عوامل ذهنی
و شرايط اجتماعی- سياسی خواهد بود.
هم چنين اگر بپذيريم هنرمند نيز به عنوان پديدهای انسانی زاييدهی
شرايط اجتماعی خويش است آنگاه در يک تحليل واقعگرايانه و عينی
ضرورت درک رابطه آفرينش ادبی با زندگی اجتماعی؛ رابطهای غير قابل
ترديد خواهد بود که در تعريف اين ارتباط؛ هر نوع اثر ادبی و هنری
را همانقدر پديدهای اجتماعی خواهيم دانست که ديگر پديدههای
زندگی را.
اما با تمام چنين دانشی؛ نوسانهای کيفی عصر حاضر؛ بين نگاه
جامعهشناختی به ادبيات و هنر و همچنين نگاه به مفهوم فردگرايی
(انديويدوآليستی)زادهی نظام سرمايهداری؛ مسبب کجرویهايی در
حوزهی انديشه به خصوص در جوامعی که دچار فرهنگی وارداتی و
تقليدیاند شده که به راستی نياز به تامل و تعمق بيشتری دارد.
نوع رابطهی فرديت نويسنده - که البته به عنوان فرديت خلاق نيز
تعبير شده -و ضرورتهای اجتماعی به مثابهی مبنايی برای شکلگيری
ادبيات؛ هنر و فرهنگ هر جامعه که بسياری از فيلسوفان و
جامعهشناسان از جمله:« لوسين گلدمن »؛ « لوکاچ » و... به آن
پرداختهاند؛ میتواند ما را در عرصهی يک بينش علمی؛ به خاستگاه
پديدههای فرهنگی و ادبی جوامع که البته
مفهوم آگاهی همواره از خودانگيختگی به وجود می آيد؛ شکل میگيرد و از آن
میگذرد و حتا به مقابله با آن بر میخيزد
بدون ترديد تجربه روانی و
فرد جويای کشف در آن بیتاثير نيست؛ رهنمون سازد. اگر چه به طور
کلی « فرديت خلاق » در آفرينش ادبی نقش به سزايی دارد اما به قول «
گلدمن » چنين فرديتی به تنهايی نمیتواند مورد نظر باشد؛ بلکه هر
اثر ادبی؛ بيان نوعی آگاهی جمعی است و از آن جا که چنين آگاهیای
به هيچ عنوان از معنایی تجريدی و انتزاعی برخوردار نيست و خود از
فعاليتهای روانی و شرايط ذهن (شعور) تک تک افراد جامعه ناشی
میشود که در نهايت با تاثيرهای متقابل ذهن و عين؛ باعث خلق
پديدهای ادبی میشود؛ به راحتی میتوانيم به مفهوم رابطهی
ديالکتيکی بين فرديت خلاقانه يعنی آگاهی هنرمند و نويسنده با زندگی
اجتماعی (حالتهای روانی جامعه يا روانشناسی اجتماعی يا خودانگيختگی جمعی ) پی ببريم.
در اينجا بايد توجه داشت که در ارتباط بين آگاهی هنرمند و نويسنده
با خودانگيختگی جمعی- که کشف چنين ارتباطی در نقد ادبی و هنری
بسيار حايز اهميت است- در يک حالت عمومی؛ مفهوم آگاهی همواره از
خودانگيختگی به وجود میآيد؛ شکل میگيرد و از آن میگذرد و حتا به
مقابله با آن بر میخيزد. چرا که چنين نيروی شکل يافتهای- که
کيفيت شکلگيری آن و مدت زمان برای رسيدن به چنين آگاهیای بستگی
مستقيم با شعور هنرمند دارد- ديگر نمیتواند با بعضی از احساسها؛
حالتها؛ رفتارهای سنتی عقب مانده و ارتجاعی؛ کنار آمده و در نتيجه
آن را پس خواهد زد.
کهنه گويد: همين گونه که هستم؛ از ازل بودهام
نو گويد: باش؛ ولی اگر خوب نباشی بايد بروی(۱)
همين آگاهی است که خود را به مثابه فکری پيشرو نشان داده و سعی
میکند تا با شناخت هر چه بيشتر از حالات و احساسات جامعه؛ آن را
در مسيری آگاهانه به حرکت رهنمون سازد و در نهايت تکامل فرهنگی
جامعه را رقم زند.
اشتباهی که گريبان جوامع مبتنی بر«سود» را گرفته؛ جوامعی که در آن
روابط آدمها؛ بر مبنای؛ «پول» و «کالا» تعريف میشود- و درست به
همين علت بايد ادعاها و روشهای چنين جوامعی از اساس مورد تجديد
نظری کاملن علمی قرار گيرد- در يک سو انحرافی است که در بها دادن
به مسايل و قوانين روانی فرد؛ همچنين در تعيين مسايل فرهنگی و
ادبی به وجود آمده و در سويی ديگر؛ نگاه سودجويانه به اجتماع؛ مردم
و فرهنگ آنان است.
جامعه گرچه از افراد تشکيل شده؛ اما پروسهی رشد و حرکت پديدههايش
مستقل از پروسهی حيات و نيازهای فردی جريان میيابد. در اينجا
چيزی که از قلم افتاده فرآيند آگاهی فردی هنرمند و خودانگيختگی
جمعی است که به هيچ عنوان نمیتواند و نبايد جدا از هم بررسی شود.
همانطور که نمیتوان منشا اين پديدهها را از فرد دانست بلکه بر
عکس محيط اجتماعی است که حالات و عادات روانی خود را به وجود میآورد.
هنگامی که چنين آگاهیهايی تکامل يافته و به يک نيروی مادی و شکل
گرفته در میآيد؛ نقش پيشاهنگ را به خود میگيرد که در مقولهی
ادبی همان نويسنده است. از اين روست که آگاهی هنرمند را بايد محصول
فرآيند تکامل قبل و بعد جامعه دانست. درست همين جاست که میگوييم
ذهنيت فردی با عينيت جامعه در يک رابطهی ديالکتيکی قرار گرفته و
پديدهای هنری را خلق می کند. البته آگاهی و خودانگيختگی بايد بر
يک ديگر اثر بگذارند. در اين اثر گذاری؛ عنصر آگاهی يعنی هنرمند و
نويسنده؛ ناگزير به مکمل خود يعنی خودانگيختگی جمعی توجه داشته و
دارد؛ نه به خاطر اين که خود را هم سطح آن کند؛ بل آن چه را که با
نيروی خلاق خود کشف کرده به او منتقل کند.
شناخت رابطهی علمی بين اين دو؛ همان ضرورتی است که در جامعه
شناسی ادبيات به آن توجه بسيار شدهاست. توجه
آگاهی تاريخی به ما نشان داده و میدهد که رابطهی انسان با انسانهای
ديگر؛ هم چنين رابطهی ادبيات با مردم و با مخاطب اش؛ «من» فردی را از بين
برده و در يک زمينهی جمعی تعريف میکند
به فرهنگ عامه و مردم
و آداب و رسوم مردم و... نيز در اين راستاست که معنا می يابد.
همچنين فرد نويسنده به مثابهی کسی که از ميان اين خودانگيختگی
جمعی برخاسته است؛ به سطحی از درک و شناخت میرسد و با توجه به
تاثيرات اقتصادی و اجتماعی و سياسی به آفرينش ادبی با معيارهای
زيبايی شناسی میپردازد و در نهايت؛ همهی اين فرآيند؛ با استفاده
از پيشينهی آگاهی و با نگاه به مقولههای اساسی انسان و با درک
ضرورتهای تاريخی جامعه و در يک کلام با استفاده از تمام آن چه در
اختيارش گذاشته؛ نمود می يابد.
«لوکاچ» با چنين دغدغههايی است که هنر را از ديدگاه هستی شناختی؛
بازآفرينی فرآيندی میداند که انسان از رهگذر آن؛ تمام زندگی خود
را در جامعه و طبيعت؛ همراه با همهی مسايل و اصول خوشايند يا
ناخوشايند در نظر میگيرد و زندگی را تعيين کرده و به آن مربوط
میکند.(۲)
با توجه به همهی اينهاست که میگوييم هيچ اثری نمیتواند بيان
تجربهی صرفن فردی باشد؛ بل در مجموع جامعه بسط يافته يا در ميان
قشرهای جامعه که خود هنرمند از ميان آنها برخاسته؛ نمود می يابد.
آگاهی تاريخی به ما نشان داده و میدهد که رابطهی انسان با
انسانهای ديگر؛ هم چنين رابطهی ادبيات با مردم و با
مخاطباش؛
«من» فردی را از بين برده و در يک زمينهی جمعی تعريف میکند.
در طول تاريخ همواره هر نويسندهای در پيرامون خود؛ رشتهی
گستردهای از انديشهها را میبيند که از ميان آنها تاثير
میگيرد. بنابراين چنين تاثيری میتواند و بايد خود را در رابطهی
ميان فرم ادبی و ساختار محيط اجتماعیای که اين فرم از درون آن
تکامل يافته؛ يعنی رابطهی داستان؛ رمان و...با جامعه فردگرای مدرن
نشان دهد.
جامعه شناسی ادبيات با چنين دغدغههايی به کشف اين عناصر می
پردازد. با چنين نگاهی؛ ديگر میتوانيم هم عقيده با «لوکاچ»
بگوييم: « ادبيات و فلسفه در سطوحی متفاوت مبين يک جهانبينیاند و
جهانبينیها؛ اموری فردی نيستند بلکه اموری اجتماعی اند» و سپس
همراه با او نتيجه بگيريم که اين جهانبينیها به وسيلهی شرايط
اقتصادی و اجتماعی؛ به گروهها و طبقات اجتماعی تحميل میشوند.
با توجه به اين تعاريف؛ آيا وقت آن نرسيده به صراحت بگوييم که آثار
ادبی تنها در ارتباط با خواننده (مخاطب) است که می`توانند ارزش -
ارزش واقعی- داشته باشند؟ و آيا فرآيند زيبايیشناسی ادبی؛ وابسته
به تعيينکنندههای اجتماعی آن نيست؟
پی نوشتها:
۱.نقل از «زندگی گاليله»نوشتهی «برتولت برشت» و ترجمهی
«عبدالرحيم احمدي»
۲.به نقل از «درآمدی بر جامعه شناسي» گزيده و ترجمهی «محمد جعفر
پوينده»