شعر

داود حضرتي


عين خيالم
كه از پنجره بيرون زده
به خيال دستمالي كه درختش مشخص نيست،
اين درخت هم
عين خيالش آلبالو نيست.
همين خيالتان را كه دستمالي شد ببخشيد!
ولي يك آلبالو
نديد كه عين خيالش سبز
شده باشم و شما
ريزش دستمالتان را گم كنيد؟

من خيالات بَرَم داشته
بي خيالم نشويد!
 

حسين فاضلي


بعضي روزها!

درختها
جان مي‌دهند
براي تكاندن من
دستانم را تاب مي‌دهم مي‌پيچم خودم را
بر دور گردن برگهاي بي فصل سفيد
تا
تاب بازي كني و
از كلروفيل تو برگهايم نوشته شوند در شام آخر صرف شوم در تو
و فيلش ياد خانه‌ي شما را بنويسد بي هوا
بي هوا بودآمد
تا چند دستي تنفسم بنويسي/ (اينو اونم گفت)
تا راه رفتن را ياد نگيرم نگويم...
درخت مي تكاند مرا
خاكي شده بودم سخت از آسمان خودم...
...
حالا اين روزها
در روبروي هرآيينه كه مي‌نويسم
چقدرتو را شانه مي‌زنم با درخت روي شانه‌ات
من
نه
اين
درخت سفيد ِ چشم ـ
هايش دفتر
 

 

 

هنر و طبقات اجتماعي

فيلسوف هميشه تشنه

داستان

 

شعر

 ذهن زجر ديده يك نقاش

منشاء ظهور امپرسيونيسم

سرمست از عشق

 

«براندو » افسانه‌ي قرن ما بود

 

معرفی کتاب