|
شعر
بهنام ناصری
ناراحت ميكند اين آفتاب زن آدم را
با اينكه
نياز دارد به نفرات بعدي
نياز دارد
گاهي كه اين
حربه موضوع ندارد
و چنين
حربهاي يا قبول واقع شود و يا
با يك سرم
درد ميكند
همه چيز را
از اول از سر دوباره ميگيرد ول ميكند
ميگيرد
ول ميكند
اين
آدم ميخواهد عقل هر دوتايمان در ديده شود
سر
لعنتي كارم را به خيرخواهي ميكشاند
مثل روز
ميدانم
در ميزنم
يك برادر پشت
پدر بيشتر ميخواست بفهمد تا بفهماند
از اهالي
خانهات هيچكدام نميشناسد
روي دنياي آب
اگر خوابم
از چشمهاي
نرفته چطور پريده باشد؟ بخورد زمين؟
انحراف به
زير كه نداريم نداشتهايم
خواهر چي؟
نه،
نيست نداريم
سرپايي
سيگار روشنت
را بيا براي شب براي بالا
هي پشت هر
ماشين صداي بوغ
صداي پاشنهي
در ميآيد
بر
پدرم لعنت كه نميآيد
به هر كه
نگويم دست كم
براي تو
ميخندم لااقل
و اگر بپرسد
كسي/ چه كارش كردي ديوانه؟
از سوالي كه
سرم برايش درد ميكند تند و تند
با خودم مدتي
است حرف ميزنم
نميداني
هنوز
چه كارت كنم
تعجب دارد يا ثابت ميكنم
تا اين
صحنه را بازي كني براي من و نبوده تا به حال
دود اين كنده
به چشم من قبول
يك پيشنهاد
اما
براي هر دو
نفر
با همكاري
نفرات بعدي
راس ساعت
ميرويم پايين
روزهاي
آفتابي
حال حرف زدن
اتفاقي است كه آنجا رخ ميدهد
بعد خلاصه خيره ميشويد و
مثل
مارگزيدهها اگر سر بچرخاند برنميگرديد
دستت را از
روي سرم بردار
اين نشاني را
كه احتمال ميرود سري است
يادداشت كن
ممكن
است پيشنهادم را پس بگيرم!

دو
شعر از كريم
شفائی
وقتي من شعر گفتن بلد نيستم
زماني كه تو شعر خواندن نمي تواني
شاعر جنازه اي بيش نيست

كتاب ها دروغ نوشته اند
وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند
مسيح هم اگر باشي
وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!
|