|
...
و قابيل هم بود
يک داستان بلند
يوسف
عليخاني
ماندگار ميلکم – مادرزمين،
و
به او که خواهر نگاهم بود
و
پيشکش به زنده ياد ساعد فارسي رحيم آبادي
که
تمام آن شب بهاري، در خوابگاه سنايي، نشست و به اين داستان گوش
داد.
قبل از شروع
گفتم:
- عشق!
دور
بود. از بي نهايت سرش را برگرداند. لبخند در کنج لب هايش گم شد و
سياه. نزديک شدم. دور شد. گفتم:
-
دوستت دارم.
باز
خنديد. گريه ام گرفت. راه افتادم. يک راه جلوي پايم مي آمد، کوه
بود و بي آبي . تشنه ام شد. راه به لاي دره ها کشيدم. خشک بود و
قحطسالي. کوه بعد و کوه بعد. کوه نمي دانم چندم، سياه بود و
لابلاي آن گودال هايي پر از ماندآب. آب صاف کن ها آنجا دور مي زدند
و به خيالي واهي آب صاف کن بودند. نوشيدم. آب صاف کن ها ديگر آبي
نداشتند. کمي از آب را بالا آوردم. ديگر آبي نبود. با زهري که در
درونم جوشيدن گرفته بود يکي شده بود.آب صاف کن ها حشراتي شده بودند
که براي تصفيه آب جان خود را از دست مي دادند و من عقده داشتم.
کنار نشستم و قلم چرخيد:
- گنبد
که سياه بود و کبود، هيچ چيز را دور خود نگاه نمي داشت.
کسي
گفت:
- دروغ
است.
-
گنبد؟
- نه، تو.
- هنوز که چيزي نگفته ام.
- پيداست که چه خواهي گفت.
نشستم
به نوشتن، اما نخواند. گفت:
-
حوصله با من نيست.
راه
افتادم. از دور بهشت را مي گفتند. نشان به آن نشان که اگر روزي حرف
از آن بگويند نزديک مي شود و اگر بوي سبزه بيايد، سبزه زار نزديک
خواهد بود.
داستانم که ته کشيد. احساس کردم کسي مي آيد. از دور يک نور بود.
لاي درخت ها. ياد موسي افتادم و درخت آتشين. خنده مي آمد و کسي که
آمده بود نزديک تر. گفتم:
- سواد
داري؟
- حال
قصه ندارم.
- گوش داري؟
- داستانت به دل نمي نشيند.
خواندم. ديگر نظرش را نمي خواستم. به پايان که رسيدم، گفت:
- که
چي؟
ماندم
. نفسم بند آمده بود. قلمم داشت مي سوخت. دفترم داشت دود مي شد.
آسمان پر از غوغا بود. دورتر ها ابرها جان مي گرفتند و اشک دفتر و
قلمم ، داستاني شده بود. از بالاي کوه ها ، ذره هايي خشک جان مي
گرفتند. حشرات آب صاف کن، غرق شده بودند اما آواز مي خواندند و
سرود داشتند بر لب. يک نفر پرسيد:
- از
خودت چه داري؟
- هيچ.
- تو که با قلم و دفتر همه بودي، حالا چه؟
حرفي
نزدم. ساکت شد. دود شد و ديگر ديده نمي شد، اما قلم و دفتري برايم
گذاشته بود. شروع کردم. آهنگي وزيدن گرفت. سردم شده بود. همان روح
آمده بود که " که چي؟"
دور
شده بودم. هر قدر پايين تر مي رفتم آرامشم بيشتر مي شد و رهايي در
خود مي ديدم.
سرازيري بود و بي فکر بودم به برگشتن. زير اين سرازيري، سنگي بود و
زير سنگ غاري که سال ها قبل در يک داستان به آنجا رفته بودم. حلبي
نفتي که آنجا لاي شکاف ها پنهان کرده بودم، بوي شربت مي داد. روي
چوب ها که ريختم. آتش نگرفت. کبريت گل مي شد و چوب ها نان برشته
شده بودند، خشک و خوشمزه. باز دور شدم. احساسي به من مي گفت قلم با
تو غريبه است و کاغذ ناآشنا.
دل به
دريا زدم و ساده شدم. نوشتم:
- عشق.
شروع
ماه از
پشت درخت، پشت لايه غليظي از مه، آن دورها بود که ديگر ماه نبود.
برگ درختان هم ديگر روي زمين نمانده بودند. گويي زمين دهان باز
کرده بود. ديگر چيزي نمي ديد. روي زمين دراز کشيده بود تا کرختي
ايجاد بشود و ببيند که برف مي آيد.
برف مي
آمد. گرمي بيشتر مي شد و برف، لباسي ديگر تن او مي کرد. زير برف جا
خوش کرد و ماندگار شد. شايد هم در خواب بود که مي ديد:
"
برفها آب مي شدند. بالا از سر شروع شد. يک لايه جنگل، کم پشت که
برف ها که کم شدند و آب، جنگل ها بيشتر بشوند. زير آن يک لايه سنگ
بود و خاک. صاف اما نه که کمي هم برجستگي داشتند و البته پر از
دره، لايه لايه. شروع چشمه از همين جا بود. پايين تر باز غارها و
باز جنگل ها، جنگل که نه، درخت زارهايي بودند که بعدهايي نه نزديک
، سر بر مي داشتند و کسي آنها را هرس مي کرد. از نزديک ريشه، گردنه
شروع مي شد که گذشتن از آن ، دو راه داشت و هر دو راه به يک جا ختم
مي شد. در طرف چپ، پايين تر از گردنه، چشمه جان مي گرفت و جان مي
داد . مرکز شده بود. گاه پايين حساب مي شد، گاه بالا. تنها به او
بود که بغلتد به اين پهلو يا پهلوي ديگر – زمستان هم غلتيده بود –
و دو راهي بالاتر از قلب رو به زمين بود.
ديگر
زمين شده بود. دو طرف گردنه هر کدام به يک سو مي رفتند. تا آخر که
چند راه بود. پايين تر از آنها ، باز وجود بود و خاک و دو راهي و
بعد پنج راهي بن بست.
نفس که
کشيد. جان گرفت. چشمه زمين درخشيدن گرفت. قلب کارش را آغاز کرده
بود.
*
فقط مي
دانست از يک باغ شروع شد. همه جاي باغ پر از درخت بود. جلوتر که
رفت، از پستان مادر نوشيد. خودش هم نمي دانست که چطور او را شناخت.
شايد از سرچشمه به آنجا رسيد . راه را گرفت و در خلاف آب به چشمه
رسيد. گواراتر بود. نشست. هيچ نمي فهميد. شير بود؟ - که بعدها به
او آموختند – يا که چيز ديگري؟ در هر حال سفيد بود.
وقت
آغاز گذشته بود و چشمه داشت به پايان مي رسيد، ديگر اشکي نداشت. مي
دانست وقتش تمام شده است.
نفس که
مي کشيد گرسنه اش مي شد. همان طور که تشنه اش شده بود. پدر – پدري
که هرگز او را نديد، باز مادر را ديد لااقل پستان هايش را – زحمتش
را کشيده بود. ياد مي داد که آن آبراه نيمه خشکيده را بايد به ريشه
هاي يکي از آن خيلي درخت ها رساند. کمي از آب نيز با اکراه نوشيد.
به شيريني آن شير نبود. پدر که درخت را بارور کرد، خود نيست شد. يک
ميوه از درخت ، ميوه ديگري را به ذهن آورد. ميوه ها شيرين بودند.
شيريني يک رويا را داشتند همه را خورد. تمام که شد راه افتاد. چشمه
اي ديگر از زمين چشم باز کرد. پا به زمين کوبيد. آبراهي ساخت، آن
را راه انداخت و باز همان کار پدر را انجام داد.
داشت
ميوه اي مي خورد که درختي به سخن درآمد:
- وقت
آن است که چشم به روز بيستم داشته باشي؟
- روز
بيستم؟
آبراهي
ساخت. ناخودآگاه، آن را به دو درخت رساند. هر دو را بارور ساخت.
درخت ديگري هم کاشت تا در سال بعد، خود درخت بشود چون باقي.
شب
نوزدهم شده بود و او چون مادر به پهلوي راست خوابيده بود. قله بازو
و کتف چپ ، بالا بود. با يک غرش از خواب بي خواب شد. نفسي کشيد.
آزاد شد. ديد که يکي مثل او از دل زمين مي آيد. به خود نگاهي
انداخت. خنديد. گفت:
او
بايد سرانجام من باشد؟!
جلوتر
که آمد. حرفي نداشت بگويد. چشمه شيري زمين از خواب برخاست. با
خميازه لبخندي زد و او را برداشت. گفت:
-
دخترک نازنيم!
تازه
يادش آمد . آن بار گذشته که مادر او را در آغوش پستان جا داد.
صدايش کرد:
- پسرک نازنينم!
گفت:
- اين
خواهر تو نيست.
-
خواهرم نيست؟
- نه . نيست.
دخترک
، خواهر نگاهش ، زود ده روزش شد. اين بار ديگر پدري نبود . او درخت
مي کاشت و دخترک برايش آبي مي آورد. در فکر بود:
- پس
چرا موهاي او؟ پس چرا موهاي من؟ پس چرا او با تن نرم؟ اما من؟؟؟؟؟
پشت هم
او سوال ها مي کاشت. نفسي تازه مي کرد و درختي بر مي داشت. آنقدر
که ديگر زمين، مادري در نظر نمي آمد. با خودش زمزمه مي کرد:
- اگر
روزي کسي اينجا بيايد، نمي داند مادرش کي بوده، کي اين ها رو
کاشته.
دخترک
مي خنديد. پسرک داشت به تنهايي، چهل روزه بودنش را جشن مي گرفت که
دختر از راه رسيد:
-
مبارکه؟
پسر با
اين که سرخ شده بود اما خنديد و ديد که دختر سرش را پايين انداخت.
*
روزي
چند نفري از راه آمدند. نه چون او پر زور و نه چون خواهرش پر مو
اما همگي آتشين تن و زيبا بودند. يکي شان گفت:
- از
جلوووووووووو ... نظظظظظظظظظام!
هر دو
خنديدند. آن آتشين تن گفت:
- من
شما را به آنجا که بايد برويد، مي رسانم.
- اما
ما که جايي نمي خواهيم بريم!؟
آنها
مدتي در کلاس چوبين ديواري که آن تازه واردها ساختند، مشغول آموختن
شدند.
- بگو
خداي ما يکي است.
- خداي
ما يکي است.
- بگو خداي ما عادل است و ظالم نيست.
- خداي ما عادل است و ظالم نيست.
- بگو!
-...
- بگو!
-....
آنها
که خودشان را فرشتگان مقرب معرفي کردند، زود پر گرفتند و سوختند و
رفتند. او ماند و خواهرش.
- حالا
چکار بکنيم با اين همه آگاهي؟
*
پسرک
ماند تا دخترک خوابش ببرد. بعد بلند شد. درخت ها در آواز بودند.
فندق ها خود را نشان مي دادند. دست جلو برد. اما دلش از خوردن
بازماند. زغال اخته ها روي درخت ها چشمک مي زدند. آن دورتر ها
بالاي درخت تنومند و پير گردو، لاي شاخه ها و برگ هاي دراز، گردوها
هنوز نرسيده بودند و بوي تندي مي دادند. قيسي آرامش داشت. زردآلو
کنارش خواب بود. آلبالوها ، گيلاس ها،،،، ياد يک باغ افتاد. تنها
يک باغ بزرگ را مي ديد. شروع کرد:
" که
يک باغ تنها در نظرم
اگرش من
پيرتر
نبودم
او را
کس شناخت نتوانست
مار
پيرم را نيز
زمين
دوشت داشتني را هم. "
خواند،
عوض کرد. مي دانست که خودش نگفته بود، تنها با زبان او شده بود. به
دختر که رسيد، هنوز خواب بود. در خواب مي خواند:
" که
يک باغ تنها در نظر ما
اگر
پيرتر نبوديم
او را
کس شناخت نمي توانست
مادر
پيرمان را نيز
زمين
دوست داشتني را هم. "
اشکش
چون شعرش بود. مي آمد و مي ديد که دخترک هم، چنين حالي دارد . اشک
او نيز چون شعرش، دسته مرواريدي مي شد. زير لب زمزمه مي کرد:
" براي
من
براي او
که من
و او،
يک
زمين قديمي."
نشست
به نوشتن. يک چيزکي نوشت. آن را براي کبک ها خواند. گفتند که مي
توان داستان خوبي از آن ساخت.
داستان؟
ما
اينجوري شروع مي کنيم: " يکي بود يکي نبود. زير گنبد کبود، هيچکس
نبود. يک روز صياد، دام که پهن کرد. ديد برف مي آيد. دامش را جمع
کرد. نشست، فکر کرد. بعد با چند تکه چوب ، يک دام ساخت. زمين را
کند و گود کرد. برف آب شده بود، خاک خيس بود. روي گودالي را که
درست کرده بود با برگ هاي خشک پوشاند. يکي از ما به طرفش رفت، توي
آن همه سفيدي برف که نمي شد رويش پا گذاشت ، خشکي ديد. رويش نشست.
دهان بره باز شد و داخلش افتاد. هرقدر زور زد بيرون بيايد،
نتوانست. زير پا، برف آب شده بود و بالاي سر تخته هاي چوب به سرش
مي خوردند. سرش را از بس به چوب ها زد، خوني شد. صياد که او را
آورد کچل شده بود..."
کبک
پير ساکت شد. پسرک اصلا با او نبود. داشت براي خودش مي نوشت. کبک
ها از آنجا رفتند. پسرک داستانش را که تمام کرد پيش دخترک برگشت.
تازه از خواب بيدار شده بود. دخترک گفت:
- دوست
دارم داستانت را براي من بخواني.
- کدام داستان؟
اين ها
را با چشماني که از حدقه بيرون زده بود، گفت.
*
و از
همان زمان بود که فکر کرد او تنها کسي است که مي تواند با او يکي
بشود . دخترک را بوسيد، دخترک اما خنديد و نبوسيد. راه افتادند.
درخت ها را به پسرک داده بودند.
-
فندق، گردو، کونوس، کري، انار، ....
دخترک
هم پرنده ها را مي شناخت:
- کبک،
کبوتر، عقاب، شاهين، ققنوس...
هر يکي
راهي مي رفت. همگي را مي شمرد. خواهرش آرام گفت:
- يکي
نيست... ققنوس نيست...
- چنار پير من هم بيمار شده ...
خواهر
از راهي رفت. داد مي زد:
- هاي
ققنوسکم! ققنوسکم!
او از
راهي ديگر مي رفت:
"چون
مريضي در شما آمد، در پي درمان باشيد. يک به يک اين نعمت ها را
آزمايش کنيد. شايد علاج شما در آن باشد."
پسرک
زود گياهي را يافت. داشت مي ساييد که خواهرش، ققنوسک را پشت کوهي
ديد:
-
اينجا چرا؟
ققنوس
داشت مي سوخت. تنها گفت:
- چون
از من چيزي ماند، آن را بردار و ببر دورترها، پشت آن کوه ها که کسي
را آگاهي نيست.
دخترک
روزها رفت. سال ها گذشت . دست آخر برگشت، سوار يک خر بود. با خر،
تا که برگردد، دوست و همراه شده بود.
- کجا
بودي تو؟
- نمي
دانم...
- من ترا گم کرده بودم؟!
- شايد...
آن ها
با هم آمدند. پسرک طبابت کرده و خسته بود. نشست. دخترک آمد. پسرک
خنديد. دختر که ديگر زني شده بود براي خودش ، خر را نشان داد:
- ما
حالا داريم سه نفر مي شيم.
پسرک
در دل خنديد. اما هيچ نگفت. گفت تنها:
- برو
پاي کوه بلند، پي گياهي باش خوشرنگ، برگي بگير از او امانت، بيار و
بساو و بريز دامانت.
بعد؟
- درمان من.
دخترک
راه افتاد. با خرش از آنجا دور افتاد. رفت و رفت و رفت، گياه را هم
يافت، گياه را هم خواست، گياه را هم ساييد، در دامانش هم ريخت، اما
خر ، خر خود را به مريضي زد. دخترک، دلش درد آمد.
-
خرکم! خرک خوب و عزيز!
خر
دامانش را نشان کرد. دخترک ماند در ميان او که برادر مي خواندش و
او که خرک مي ديدش. خر را در آغوش گرفت و خر شفا يافت.
پسرک
همچنان نالان، چشم به دنبال دوا و درمان، اما هيچ خبري باز نيامد.
پسرک داشت مي مرد. دخترک با خر زندگي مي کرد و شاد بود. دختري
زاييد . خرک او را سواري مي داد. پسري هم آورد. خرک او را صاحب خود
ناميد. دخترک فکر که مي کرد مي ديد فرزندها مثل او و پسرک هستند
اما کارشان خريت و عادتشان خر بودن است.
پسرک
از جا جست. راه افتاد. به زمين مي افتاد اما باز بر مي خاست. به
چنار پير تکيه زد، چنار او را در آغوش خود پذيرفت.
(1)
" که
بالا بودم، کز اين جا بالاتر
لاي آن
بوزارها
کمي
دورتر از اينجا ها..."
دوره
اش کرده بودند. همه از او امضاء مي گرفتند. ارواحي خاص بودند که
لباس هايشان کفن بود – وقتي گفتم کفن، يکي آمد و گفت: " روح نه،
مرده هايي هستند در انتظار – همه بيکاري شان را با او صرف مي
کردند. نزديکش آمده بودند و او مي سرود:
" يک
گل سرخ
کس اگر
مي آورد اينجا
گلزاري
مي شد ساخت
از تخم
همان تنها يک گل،
آن يک
گل سرخ."
يکي از
کساني که تازه آمده بود، نگاهي به خودش کرد. دسته اي گل روي لباسش
– بخوانيد کفنش – باقي مانده بود. پوسيده بود، ولي بوي زنده بودن و
بالا را مي داد. ياد خيلي ها را برايش زنده مي کرد. نمي توانست آن
گل را از خود دور کند. از جمعي که دور شاعر جمع شده بودند، دور شد.
مرده ها او را گرفتند و محکم بستند. گل را مي خورد که به دست کسي
نيفتد.
-
نخور!
-
بهتر از اين است که از کفن بدهم.
- ؟
بعد از آب شدن گوشت تنم، لااقل استخوان هايم بويش را
خواهند داشت.
پيرمردي خنديد. جلو رفت و او را بوسيد. کفن خود را کنار زد و
استخوان هايش را به همه نزديک کرد و نشان داد:
راست
مي گويد.
همه
کنار کشيدند. به شاعر نگاه کردند و گفتند:
-
استخوان شده اي؟
حرفي
نداشت بگويد. همان که تازه وارد بود و هنوز پوست و گوشتش آب نشده
بود، جلو رفت، به خشونت. از مدت ها قبل همه در سر داشتند که چرا
شاعر ، کفنش ، کفن نيست، يک دست با بقيه. لباسش رنگي بود، همان
لباس هاي مرسوم بالا. جلوتر رفت. شاعر عقب کشيد:
- اگر
جلوتر بيايي، شعر من تو را عقب خواهد راند.
جوان
خنديد:
- جوان
تر از اين حرف ها هستم که بترساني ام.
عقب
عقب مي رفت. شاعر در قبر تازه اي که براي تازه واردي کنده مي شد،
افتاد. صورتش هنوز چشم داشت. اسکلت سر همه ، به سر او متوجه شد.
صورتش هنوز چشم داشت. بقيه صورت شان اسکلتي استخواني بود. بعضي چند
تار مو داشتند و باقي همه جاي سرشان بي مو بود. اما شاعر شاعري کچل
نبود. موهايش زياد بود و پشت گردنش را مي پوشاند. سبيل هايش هم
پرپشت بود و تا سرچانه مي رسيد، ريش اما نداشت.
جوان،
کفن شاعر را کنار زد. شاعر هنوز نمرده بود. فرياد زد:
-
غريبه است.
شاعر
به گريه افتاد.
- هنوز
خام هستي.
پيرترين شان جلو آمد:
- شعري
بگو!
- نمي
آيد.
جوان
جلو آمد.
- شعر
به چه دردي مي خورد.
- هنوز
جواني.
يکي
جوان را عقب کشيد و گفت:
- تنها
به شعر است که نمي تواند جعل کند.
جوان
داشت پا به سن مي گذاشت . شاعر در خودش غرق شده بود.
*
" ...
که حمام باشد و طهارت و صعود به بالا
اما...."
از
طبقه دوم به زيرزمين ، از پله ها ، از سکوت همه بروي، بروي تا داخل
، بعد احساس کرختي بکني و گريه راهت ندهد. غرق بشوي در کارهايي که
يادت نيايد. انگشت ها پر از چرک و خون و خاک، دل زمين را چرا
شکافته اي و آمده اي داخل؟
چقدر
با انگشت زمين را بکاوي که خودت را ، انگشت ها و دستانت را دفن
کني، بروي داخل، بوي نم و رطوبت؟!
يک لذت
جانانه مي آيد سراغت. نفس نفس مي زني. از مرگ نفسي نه، از نفس نفس
زدن يک زندگي. به سوي اوج. که قبل از اين چرا؟ چرا نيامده اي؟ آواز
مي خواني . انگشت ها را در شکاف دل جا مي دهي و خاک کنار مي زني.
هي مي زني و مي خواني . هي مي زني و مي خواني. نه مثل بالا. دف و
ني و گيتار و ويلون، که فقط مي زني و مي خواني . از دل انگشت ها و
قلب خاک، يک چيز مي سازي و با آن خودت را مي نوازي. پاک مي شوي،
راحت. خنک است اينجا! داخل که مي روي گرم مي شوي و برمي گردي سرجاي
اولت. اما پيدايش نمي کني. کجا بود؟ باز دست به دل خاک جا مي دهي و
مي نوازي. شايد آهنگ است که فرق دارد. آهنگ هر انگشت با خاک يک صدا
دارد. انگشت ها همان انگشت ها، اما خاک؟ خاک هم خاک است. اما خاک
آنجا؟ خاک آنجا؟ آنجا کجا بود؟ به سوي کجا مي روي؟ دوباره مي خواني
و مي زني. پشت سر هم پايين تر که مي روي. داغ مي شوي و داغ. نمي
تواني نفس بکشي. زندگي برايت سخت تر مي شود. داغ مي شوي . خودت را
هم نمي تواني ببيني،فقط مي خزي. جاي خزيدن يکي ديگر را هم مي بيني.
قبل از خودت آنجا بوده است.
دوباره
يک شادي پنهان مي آيد توي دلت. حال است! شروع مي کني که باز بخواني
. دست بزني به خاک. حالا که بالا نه، چرا مثل خودت را پيدا نکني.
مي روي، داد مي زني. کسي مي گويد:
- بيا!
-
بيا!
- بيا!
خاک در
خاک، خاک مي شود و شيار کوچکي... سنگ ها گوش خود را مي گيرند که
نشنوند. خاک شده؟ پس چرا سنگ ها گوش دارند؟ جلو مي روي و درد مي
آيد تا دل انگشت هايت. به سنگ ها مي زني. آهنگ دل سنگ ها چه بيشتر
به دل مي نشيند. سنگ ها گوش ها را باز مي کنند که بشنوند. چه آهنگ
دلنشيني . اي انگشت ها! سنگ ها ريز تر مي شوند و داد مي زني. کسي
مي گويد:
- بيا!
-
بيا!
- بيا!
سنگ ها
اشک مي ريزند و آب زير پايت مي آيد. سوار مي شوي يک لايه آب هست.
تنت خيس مي شود. گرمي آن پايين را پس مي دهي. آب چرا سرد مانده؟
نفس نفس مي زني. باز انگشت ها به خاک آب ها مي خورد. خاک مي پرد،
مثل گرد خاک يا غباري خاکي. دستت آهنگ آب مي گيرد. نفس مي زني. جاي
پايت را آب حذف مي کند.
يک
راحتي، يک گم کردگي خيال. فالي مي زني، در آب مي اندازي، کجا مي
رود؟ يعني مي شود تا آن داخل رفت؟ سرد است! نه داخل آب مي تواني
بروي و نه مي تواني بيرون بماني. انگشت ها را که به آب مي زني ومي
خواني صداي شرشر آب ، خاک مي شود و سنگ ها از دور مي زنند زير
گريه. گريه مي کني. از ته دل گريه مي کني. انگشت ها از کار مي
افتند. از دلشان فرياد مي چکد. چرا چرک؟ يکي سنگ شده است در اين
اطراف. زيرزميني هم اينجاست، پر از نم. به سنگ ها قانع هستي اما آب
جلو مي رود و بر نمي گردد. پا مي گذاري به خيال که داخل آب بروي.
برخلاف مسير آب شنا بکني. شايد برسي به همان سنگ ها و خاک ها و
لايه لايه بروي بالا. برسي به داخل، خنکي آنجا و روح. پا بلند مي
کني. نفست پرواز مي گيرد. آب خاک مي شود. اصلا خاک نيست. سنگ هم
نه. راه را همه چيز جلو برده است. خاک کنار مي زني. آب مي نوشي.
راهي نيست.
يک
آواي وحشي از دور مي آيد. نفس پشت نفس، به ترتيب قد، يک صداي آشنا.
يکي قصه مي گويد. شبي دارد سياه. حرف از يار است و گذر. بدنبالش مي
روي. اين همان بود که بود؟ مي دوي. داخل مردابي از نه آب ، نه خاک
و نه سنگ مي روي، تا زانو. فقط انگشت ها بيرون هستند. دل درد کشيده
شکوه ها دارد که به نوک انگشت ها برساند. مي زند به لايه رويي آن.
مرداب در خود مي گريد:
- قاضي
درگاه! قاضي درگاه! قاضي درگاه! قاضي درگاه! قاضي درگاه! قاضي
درگاه!...
انگشت
ها تا آخر مي نوازند حتي تا بيرون بودن نصف ناخن ها. صدا مي آيد.
صدايي آشنا و بعد تاريکي.
- شب
سياه قصه را هواي تو سحر کند ( اين از من نبود و مال سياووش قميشيه
بگمانم).
آنجا
هم بو دارد. غريبه نيست. خواب نيست. رويا با تو نيامده. همه را
آنجا گذاشته اي. حتي شکوه هاي ديگران را.
- مقصد
و مقصودم تويي! چاره و کار ما تويي! ياور و يار ما تويي! ( اين
نوار قميشي هم دست بردار نيست ).
که
بگويي ديگر به انتهاي خود رسيده ام.
غرق
غرقتر
غرقترين
غرقترين غرقترين
غرقترين غرقترين غرقترين...
فقط يک
آه. يک آه سفرخواه. يک نفس . براي يک نفس عالم بالا را خواستن. به
پريدن. حکايتي را به نزدت مي آورد که گوش مي شود:
" شاعر
در خودش غرق شده بود. انگار او نبود که مي گفت:
" که
منم
يکي از
آن بالا
چه
فرقي در اين
که
مرگي
رابط گردد
ميان
من و مردن
که
من خود
مرده ام به شعر
هنگام
که
افتادم
به خاک يک گل
به
آغوشم برنگرفت
به
عقده
خاک
کنار زده ام
وينک
در خاک
شده ام، گلي شايد
تا
نشان شوم
از
صداقت
ليک
افول
با من گشته اشت
صعودي
نداشته ام هرگز
کز قله
هاي پيچ در پيچ اين گورها."
پير
اشک مي ريخت، کسي آن را نمي ديد و سنگ ريزه هاي زير سنگ قبرها
بيشتر مي شد، يکي گفت:
- سنگ
قبري کنار زنيد! پير تنگي نفس دارد.
شاعر
برخاسته بود. مي خواست از همان سنگ قبر که همگي نادانسته و براي
کار ديگري کنار مي زدند بيرون برود اما مانع او شدند. پير گفت:
-
بالا، در قبرستان شب حاکم است. بترسانيدش، مي ميرد و از ما مي شود.
شاعر
تنها زماني تصميم به برگشتن گرفت که يادش آمد ديوان اشعارش را بالا
جا گذاشته است.
(2)
دسته
جديد آماده حرکت شده بود. گروه قبلي رفته بودند. وقت، وقت ما بود.
شال کلاه کرديم و قبل از حرکت بقيه، سر راه ايستاديم. به من لبخند
مي زدند. راه افتادم. کسي متوجه من نبود. گريه کردم. کمي مرا ساکت
کردند:
-
گرسنه است؟
- تشنه
است؟
- مريض است؟
بعد از
استراحتي کوتاه ، باز حرکت شروع شد. سعي کردم مثل بزرگترين شان ،
آنکه جلوتر از همه در حرکت بود، حرکت کنم، حتي قدم هايم را با قدم
هاي او ميزان کردم، چپ به چپ، راست به راست. چپ راست. شروع کردم به
آواز خواندن. همه سربرگرداندند، خنديدند ومرا جلو بردند:
-
شيرين زبان!
آوازم
همه را به ايستادن واداشته بود. يک گفت:
- چي
شد بچگي هاي ما؟
يکي
ديگر مي گفت:
- يادش
بخير!
دستور
حرکت را که صادر کردند. همه حرکت کرديم. سرپيچ دوم با يکي همشکل و
همقد خودم همراه شدم.
- تو
قبلا با اينا رفتي؟
-
کوچيک بودم
- به قدر من؟
- نه، توي شيکم مادرم بودم.
خنديدم. ساکت شد. نگاهش کردم، گفت:
- خوش
به حال شما پسرها؟!
بعد
خودش را به من نزديک کرد.
- مي
خوام مثل تو بشم.
عقب
رفتم. جلو آمد. دور شدم. نزديک شد. ترسي غريب چنگ مي زد. نفس هايم
به شماره افتاد. نزديک به خاموشي بودم. جلوتر آمد. با من فرق داشت.
بزرگتر از من بود. لب ها نرم، دست ها گرم... ما را از هم جدا
کردند. يکي گفت:
- عيب
نداره، بچه هستند.
يکي
ديگر به دختر تشر زد:
- تو
که بزرگتر بودي.
ديگر
او را نديدم. لحظه به لحظه دلم برايش بيشتر تنگ مي شد. او را
بردند.
- آخه
اونجا سرما هس. فصل گرما گذشه، زمسان نزديکه!
گريه
کرد. کسي توجهي نکرد. دور شدنش هنوز در يادم هست. دورتر از آنجا ،
همه اتراق کردند. هر کسي يک گوشه مشغول کاري بود. چند پيرمرد و
پيرزن ، جانمازشان پهن بود. چند جوان بازي مي کردند. مردان و زناني
هم از دور برمي گشتند. از اين طرف عده اي به همان سو مي رفتند که
آنها بازگشته بودند.
به دور
و برم که نگاه کردم يکي را ديدم که مثل من تنها بود:
- تو
دختري؟
-
خودت چي؟
دستش
را گرفتم و پشت تپه ها بردم. او را برانداز مي کردم. مثل دخترک
نبود. داشتم بيشتر دقت مي کردم که نکند اشتباه مي کنم که پس گردني
محکمي آمد و يکي داد زد:
- اين
آدم بشو نيس.
*
و مي
خواستم نقش يک درخت بکشم که ريشه دارد، نمي دانم چرا وقتي ريشه را
کشيدم. از تنه اش رفتم بالا. شاخه گذاشت برايش. بعد يک هاله، که
برگهايش باشد. نقاشي را برعکس کردم. ريشه ها ، شاخه شدند. براي
آنها هم يک هاله کشيدم که برگهايش باشند. از هر دو طرف درخت شده
بودند. نقاشي حال نمي داد. بايد آدم جلوتر برود. يک سفر به جلوتر.
از خاک داخل بروم. ... خب حالا رفتم... ريشه را با ناخن و دندان مي
تراشم و خودم را در آن جاي مي دهم. ريشه لباسم مي شود.
داخل
جاري است. يک آبراه که جوي پر از شيره ي لزج است. بوي بدي دارد.
شايد کود يا پهن باشد. راه هم مي رود. از ريشه بالا مي روم. به
چند راهي رسيدم. راه به راه. مي روم با کود؟ با آب؟ تارهايي مي
بينم. شروع مي کنم به نوازش . نوازشم آهنگ مي گيرد و مشغول مي شوم.
ريشه ها به رقص در مي آيند. مرا به هم پاس مي دهند. دست که رها مي
کنم جلوتر مي روم. مي خواهم اما بمانم. فقط بزنم و برقصم. آن ريشه
که به آن وصلم، ريشه ي پايم را مي گيرد. زمين مي خورم. دست هايم بو
مي دهند. ديگر نمي زنم. نمي رقصم. جلوتر مي روم. ريشه ها همه با هم
يکي مي شوند و يک تنه را مي سازند. چند راهي... از کدام بايد رفت؟
دست به تنه ها مي زنم. هر کدام آهنگي دارند. با کدام بايد همراه
بشوم؟ هل مي دهند. حق انتخاب ندارم. قدرتي با من نيست. کدام راه من
است. دست از نوازش بر مي دارم. خود را رها مي کنم. چشم ها را بسته
ام. پاها را آزاد گذاشته ام. رفته ام بالا. مي روم بالاتر. باز هم
بالاتر. دارم اوج مي گيرم. احساس مي کنم اگر چشم باز کنم ديگر
نيستم. ديگر بالايي نيست. چشم باز مي کنم. هست. مي روم. يک راه
ديگر. از شکاف شيشه اي و صاف، اطرافم را مي بينم. راه هاي ديگري هم
هست. صدا مي آيد. يک نوازش آرام و بعد يک آهنگ غريب. همصدايي ؟ از
کدام مي بايست مي رفته ام که آمده ام اينجا و اين راه؟ راه را مي
روم که به صدا روبرو برسم؟ صداي خودم دارد آواز مي خواند. راه باز
مي کند که من بروم. من برسم. " کجا؟"
راه
باز شده، باز چند راهي؟! کدام يکي راه من است؟ باز مي مانم.
يادآوري نوازش ها و رقصها و بعد آواز. هيچ از من نمي آيد. فکر هم
نيست. مي خواهم رها بشوم. هرجا که باشد. آواز هم باشد.
صدا از
کجا مي آيد؟ به خودم نهيب مي زنم:
- هاي!
برو به همانجا....هممممممممممماااااااااااااانننننننننننن
جاااااااااااااا....
با
رقص مي روم. يک شاخه بايد باشد. تنگي نفس دارم. شاخه لخت بايد
باشد. از شکاف مي روم بيرون. نفس ندارم. مانده ام. تا اينجا از کجا
نفس کشيده ام؟ ديگر نا ندارم. نا ندارم. نا ندارم. اينجا نمي شود
نفس کشيد. شاخه را شکاف مي دهم و بيرون مي روم. کلاهي نرم و چند رو
و سفيد دور سرم سبز مي شود.
نور
اينجا زياد است. زود پرهايم با پره هاي کلاهم پرواز مي گيرند و مي
روند. من اينجا مانده ام و اين شکم ورم کرده ام. من مي ترسم؟ اين
ترس از کجا سربرداشته است؟ ترس ترس ترس ترس... آرامش آرامش
آرامش... اين آرامش از کجا آمد. اطرافم را هم ديده ام. گلبرگ ها
ريخته اند و حالا جاي پايشان برگهايي مي آيند سبز. ... ترس ...
و حالا
دارم ورم مي کنم. بزرگ مي شوم. يک رقص راهبانه دارم با خودم. باورم
نمي شود يعني جايي بايد بروم؟ تصوير گنگي دارم که آن پايين بوده
ام. پايين را مي بينم. آدم هايي که نزديک مي شوند. به ما نگاه مي
کنند. نوازشمان مي کنند.
- چقدر
دوست داشتني هستيم!
مي
آيند و مي روند. بزرگ مي شوم.
بزرگ
شده ام. رنگ عوض کرده ام. زردي کنارم آمده است. لباسش را به عاريه
گرفته ام. " چقدر قصه که ته دلم مانده است؟! " خون گرفته ام. خيس
عرق شده ام. شل شده ام. دستي جلو مي آيد، با خودم مي گويم:
نجات
بخش؟
دستش
به تيغ کنار من مي خورد. دستش را پس مي کشد. قلبم مي ريزد. چشمم را
مي بندم تا رفتنش را نبينم. سردم مي شود. سرد سرد است اينجا. چقدر
دوست دارم به زمين بيفتم. ... باور کنيد مي افتم. به همين راحتي.
آمده که من را بچيند و بيندازد زمين و من آنقدر رسيده ام که وقتي
به زمين برسم با خاک يکي خواهم شد...
*
از آخر
گروه جلو فرستاده شده ام.
-
نزديک شده ايم.
مي
گويم:
- اصلا
کجا مي رويم؟
جايي
چند نفر گريه مي کنند. به خاک افتاده اند.
- کمک
مي خواهيد برادران!
فقط
نگاهمان مي کنند و سنگ بزرگ روبروي شان را نشان مي دهند.
- شما
نمي توانيد؟
دور مي
شويم. چند نفر را آتش مي زنند. نزديک مي شويم:
-
نزديک نشويد که نياز، قرباني طلب کرده است.
جلو مي
رويم و عقب برمي گرديم. جلو و عقب. عقب و جلو. عجب قصه اي شده قصه
ي ما!
(3)
خواب
مي ديدم که چون از نور هستم، پس نور هستم و داشتم حساب مي کردم که
اگر فکر کنم همه من نور هست، پس خورشيد مي شوم.
تازه
فکرم را متمرکز کرده بودم که ديدم ترسي در جانم افتاده و شدت مي
گيرد. از خواب پريدم.
سرم از
تنم جدا بود و چون سرم اصل بود و نوراني تر، باقي ماجرا را مي
ديدم:
"
گوسفندي مرا به دهان گرفته بود. او فقط وظيفه داشت سر علف ها را
جدا کند و خود را سير کند و من داشتم در آب دهانش خفه مي شدم که
مرا بلعيد. پايين رفتم. خواب مرا مي کشت. فکر خورشيد رفته بود و
فقط خودم مانده بودم که خودم بشوم – همان که بودم- آرزوهايم فقط
آرزو شده شودند. بالا مي آورد مرا. زير رديفي از دندان هايش
جابجايم مي کرد و برمي گرداند و باز بالا مي آورد.
نشخوارش تمام شدني نبود. من ديگر خودم نبودم، سرم سر نبود، يک چيز
شده بودم که گوسفند بشوم . تکه اي از من رفته بود پشم مي شد، تکه
اي از من گوشت مي شد، موهايم – گل هاي ريزي که روي سرم بسته بود –
از او دفع مي شد. من مانده بودم که باز حتي آن سر باشم، اما نه ،
نه سر و نه اصل و نه هيچ، من هيچ مي شدم.
من
گوسفند شده بودم. خودم را پشت چشم هاي او مستقر کردم. چه محافظتي
مي کردند. چيزي کم نداشتم. آب! حاضر مي کردند. غذا! علف بود و
سرسبزي. جا! آغل بود و گرم.
و من
بودم و بقيه. با کسي دمخور نبودم تا اين که يکي از آنها پا پيش
گذاشت. مي گفتند به تازگي نر و ماده ها را با هم قاطي کرده اند. ما
هم زندگي مشترکي را در مشترک ديگران شروع کرديم. زندگي رنگ ديگري
گرفته بود. دوست داشتم بچه هايم رنگ پارچه هايي بشوند که چوپان،
وسط آغل آويزان کرده بود. سياه و سفيد بودند. سياهي همراهم بيشتر
بود. من سفيد بودم. يک چيز آن داخل فرياد برآورد:
- من
هم آخر حق انتخاب دارم؟!
*
زندگي
ريتم تندي گرفته بود. يک بره سفيد. ديگري سياه و چند دو قلوي سياه
و سفيد. ديگر آوازي نمي آمد که من بخوانم، زندگي فقط زندگي شده
بود. بايد کاري مي کردم اين نمي شد که بعد عمري آوازخواني، حالا بي
آوازي پيش بروم. از بچه دار شدن متنفر شده بودم. هيچکس را نمي
خواستم ببينم. گوشه گيري به غير اين معنا مي دهد؟
بچه
هايم را بردند. همراهم را بردند. من فقط لاغر شدم. داشتم هيچ مي
شدم. کوه که مي رفتم بيشتر به تماشاي علف ها مي نشستم و لذتي در
خوردن شان در خود نمي ديدم. چوب چوپان از ني اش بر سرمان مي آمد.
جمع مي شدند. همه با هم جمع مي شدند. من تنها بودم. به جمع آنها مي
خنديدم که چه قانع هستند به آواز ني، در حالي که به آواز قدم
هايشان ، به آواز علف هايي که مي بلعيدند ، بي توجه بودند. من
آوازها مي شنيدم که آنها خوابش را هم نمي ديدند. من رقص ها داشتم
که آنها ديوانگي مي ديدند. تنهايي من چه زيبا بود.
يک روز
مرا تنها گذاشتند، شايد هم نه خودم تنها ماندم. داشتم از غرق شدنم
در تماشاي گل رنگارنگي، لذت مي بردم که ديدم تنها شده ام. اول
خوشحال شدم. تنهايي چه زيباست و لذت بخش. صدايي آمد. بدنم شروع کرد
به لرزيدن. شده بودم گوسفندي تمام عيار. من که بار ها و بارها تنها
شده بودم نمي دانم چرا حالا مي ترسيدم، بعد از ترس، گرگ آمد. شروع
کردم به خنديدن. به خودم خنديدم بعد به گرگک. خودم که زود به
گوسفند شدن تن داده بودم و به گرک که مي ديدم چه راحت راه علاج
خودش پا پيش گذاشته و آمده است تا من را خلاص کند:
" سر
به راه عقيده مي دادم و جايم بهشت مينو بود."
اما
اين دل صاب مرده را چکار بايد مي کردم که مرا به فرار تشويق مي
کرد. همين جا بود که ديگر نتوانستم فکر کنم و فرار را بر قرار
ترجيح دادم. کمي جلوتر يکي ديگر هم جا مانده بود که کاش مي دانستم
او هم به دنبال تنهايي است. گرگک که به من نرسيد، نيش دندانش را در
آن ديگر جا مانده، فرو برد. چاق بود. لابد مانده بود که بيشتر
ببلعد که بلعيده شد. دلم نمي سوزد برايش که مي دانم همان وقت لابد
خواب فرزندهايش را داشت و همراهش و علف هايي که هنوز نخورده بود.
مي گفت:
-
من هنوز جوانم!
ايستادم. سير که شد، رفت. ديگر حال نداشت به طرف من بيايد. از خودم
خجالت مي کشيدم:
-
چرا من نه؟!
اولين
بار وقتي سرم تاب برداشت يک نوع وحشت توي سرم دويد. ديگر ديدم که
خودم نيستم. گوسفند بودن را خوب درک کردم. يک گوسفند در اوج گوسفند
ها بودم. اين ديگر گوسفند بودن هم نبود. يک نوع آگاهي بود که آمده
بود تا بيشتر بتوانم ببينم و درک کنم که چه گوسفندي هستم من . دويد
توي ذهنم که :
" وه
که چه گوسفندي ام من
تنها
من
تنها
من
روح
گوسفندي با من
من يک
روح آلوده به گوشت
غرق در
علفزارها
مهار
شده به گله
تاب مي
خورم در تپه...
وه که
چه گوسفندي ام من .
کاش
گرگي مي بودم
کاش مي
دويدم
کاش
علف مي ماندم که
کمي از
من گوسفندي گردد."
من
گوسفند شده بودم.
*
کمي
درد که در رگ هاي آلوده به دودم دويد، نگاهم دور رفت و دورتر و خود
غرق شده ام را ديدم. چيزي نمي شنيدم جز يک آهنگ مرموز که نمي دانم
از کجا مي آمد و چه مي گفت. چوپان را هم کم مي ديدم که ني مي زد و
نمي دانست ني چيست. شده بود گوسفندي در دستان ني.
چوب
سيگارش افتاده بود. ني مي زد و من داشتم به ني چوب سيگارش مک مي
زدم. دود آواز داشت و حال مي کردم با خودم، با سيگار، با چوب سيگار
و اصلا نمي فهميدم که گوسفندها با آواز ني چوب سيگار چوپان که به
دهان من بود، غرق در رقص شده اند. داشتم از گوسفندي بيرون شان مي
آوردم. داشتم اوجشان مي بردم. مي فهماندم که گوسفند نيستند. هر
کدام چيز ديگري بوده اند. من آنها را از دور مي ديدم. در ني شعار
مي دادم:
"
گوسفند نيستيد
که
چوپاني بر سر
هي کند
شما را دائم."
همه
باور داشتند. همه مي فهميدند يا لااقل احساس فطري شان وادارشان مي
کرد به خود بقبولانند که حق با من است. چوپان در ني اش بود و هيچ
نمي ديد. من چوپان شده بودم. يک لحظه به خودم گفتم:
-
شايد اين منم که از ني چوپان پرواز گرفته ام،
شايد اين منم که آخرين پک را که از چوب سيگارش مي زنم و فيلتر ته
سيگار دارد مي سوزد، دويده ام به ني چوپان و گوسفندها به اوج مي
روند؟
مي
رقصيدند ولي کاش زود نمي دويدند.
وقتي
جلوتر آمدند. چوپان زير دست و پا مانده بود. مرا فراموش کردند. چوب
سيگار چوپان از لب من افتاد. مرا کنار زدند. چوپان به دست و پاي
گوسفندها افتاده بود. براي چوپان سخت بود که گوسفندي، گوسفندان
ديگر را شورانده باشد. بلند شد. اول از همه کلاه نمدي اش را سرش
گذاشت. بعد هم چوبدستي اش را برداشت. گوسفندهاي گوسفند هم به محض
ديدن او و کلاهش که داشت چوب دستي اش را دور سرش مي چرخاند تا به
طرفشان پرتاب کند، دوباره گوسفند شدند.
و من
کنار مانده بودم. خودم را درمانده مي ديدم. خود را کنار کشيدم.
چوبش به گردن من که خورد، زمين و زمان برايم يکي شد. همه گله شده
بودند.
چوپان
لشم را مي کشيد و با کمک سگش گله را هي مي کرد. کشان کشان من را مي
برد. سگک آمد و گفت:
-
باز ... باز... شانس آوردي که همان جا حلالت
نکرد.
چه
بايست به او مي گفتم، او هم گوسفندي بيش نبود اگرچه پارس مي کرد و
گوسفندها فکر مي کردند که حال و روز او بسيار بهتر از ماست. شعار
نبود ديگر، شعر بود که از من روي زمين کشيده مي شد و روي خاک لايه
مي انداخت:
" هاي
شمايان که به اوج علف هاييد
شما را
مي خورند
هنگام
که علف به لب داريد
چوپان
گوسفندي بيش نيست
اوج
بگيريد از اين جاها."
چوپان
همه را مي راند. من را هم با کشيدنش مي راند. من را هي مي کرد. مرا
ناز مي کرد. گردنم را گرفته بود و مي کشيد که " عزيزکم من چي کم
گذاشتم برايت. آبت ندادم، نونت ندادم، بيابانت نياوردم؟ " ، چيزي
جوابش نمي دادم و او با کشيدن من همه را به راه مي آورد.
من
ديگر من نبودم. من ديگر علف نمي خوردم. علف ديگر براي من مزه
نداشت. کاش مي شد علف ها، گوسفند بخورند و من اولين خوراک باشم.
چوپان را هم من خودم بخورم – چوپان را که ناز مي داد اما ناز نداشت
آن همه ناز او.
روي
پاهايم بلند شدم و جلو رفتم. ريشخندش کرده بودم. خنده اش گرفت.
خنديد. دلقک شده بودم به درگاهش گويي. راهي ديگر به ذهنم رسيده بود
و مي ديدم که از اين راه شايد بيشتر بفهمانش که تو گوسفندي و من
چوپانم. فرمانبردارش شده بودم. جلو دويدم. همه پشت سر من دويدند.
چوپان عصبي شده بود. دويد جلوي من ايستاد. پشم هاي پشتم را کشيد.
پوست تنم فرياد داشت اما من خوشحال بودم. همه ايستاده بودند. از آن
همه گوسفند بودن شان ، لجم گرفته بود. چرا اين همه گوسفندي؟!
چوپان
مرا جدا کرد.
*
آرامش
تنهايي
رهايي
خلاصي
يک نفس
راحت
آزادي
*
خوابم
را برهم زد. مرا کشيد. همه را به هم آميخته بودند. درهم شده بودند.
-
رستاخيز است؟
-
قصه پايانش اينجاست؟
-
باقي علف هاي مزرعه...؟
-
براي باقي مانده است.
-
کدام علف؟
-
کدام گوسفند؟
-
گوسفندي ديگر نمانده است.
همه
درگير بودند. هر کسي حرفي مي زد. از صف شان که رد مي شدم، ديدم که
اشک هايشان جاري است و التماسشان به مرد چکمه پوش که شتک هاي خون،
رنگ چکمه هاش را عوض کرده بود، شتک مي زد. تن به جزا داده بودند.
او را قاضي درگاه دانسته بودند. شکوه ها داشتند اما حيف که گردن
نهاده بودند. اما من، من نه.
دارها
زده بودند به رديف. چند نفر همشکل و شتک خون خورده به پاها و چکمه
ها و سبيل هاي بناگوش در رفته، سر مي بريدند و بعد به دار مي
کشيدند و پوست از تن بيرون مي آوردند و مثله مي کردند و ... بدنم
مي لرزيد. بدنم مي لرزيد... بدنم مي لرزد... مي لرزد... چرا تا به
حال چنان روايت مي کردم که اين ها حکايتي است در گذشته و کاش گونه
اي مي گفتم که به دادم برسيد. کاش نمي گفتم که شاعر هستم. کاش
گوسفند مانده بودم کاش. ... کاش... کاش.
آب
دهانم را قورت دادم و شعر آخرم را چنين گفتم: ( لطفا با آه
بخوانيدش)
" چاره
و کاري نيست به چاه
که
همگي شده ايم فداي اين راه
خواه
که من چون باقي
خواه
که باقي چون ماه."
*
همه را
بردند بجز من. چوپان پير با من برگشت. مرا برگرداند. تنها شده بود.
هيچ چيز برايش نمانده بود. تنها من بودم که از خودم خجالت مي کشيدم
و از اين همه جابجايي خسته شده بودم. از انسان بودن ، خاک و درخت
و گوسفند شدن خجالت مي کشيدم. ني که مي زد، به طرفش نمي رفتم. ديگر
شعر هم نمي آمد. غذا غذا نبود. ديگر علفي زيبا نمي ديدم و سرخي
چشمگيري، دشت هاي سبز را پر کرده بود. دست به سرم مي کشيد. من ديگر
من نمي شدم.
*
چاقو
را زنش آورد. خون من که از گردنم روي تيغه چاقو و بعد به زمين
چکيد، من گوسفند شده از ميان آن سرخي، نور را ديدم و باز به زمين
برگشتم.
( 4 )
همان
هنگام نشست که همان تک درخت آتش گرفت. بوي خوشي داشت او را مي برد
به عقب تر که بچه بود و تازه آدم او را انتخاب کرده بود. فکر که مي
کرد مي ديد آدم او را مي خواست. او آدم شدن را در فکر داشت که مي
دانست تاريخ با اوست. برگي از همان تک درخت به يادگار داشت. درخت
دود مي شد. اول از موي سرش آغاز شد. آتش مي رفته به پايين. دود بود
که بالا را مي خواست. درخت کچل مي شد. تنها اسکلتي چوب مانده بود.
نگاه او که درخت را مي کشد. نقاشي اش هنوز نيمه کاره بود. مي خواست
حتي آن اسکلت را بکشد. خاک هاي زير پايش را به قلمي از چوب همان تک
درخت به نقش گرتفه بود. نقش مي زد. سر که بالا مي گرفت، چيزي از
درخت رفته بود. سر که پايين مي برد. مي ديد در نقاشي اش جاي گرفته.
باز بالا و باز نقاشي. درخت سوخت و رفت. نقاشي اش اما مانده بود.
هر وقت
برمي گشت تنها همان نقاشي را مي ديد و برگي که به يادگار برايش
مانده بود.
درست
همان روز بود که برگ را به آتش کشيد. مي گفتند آتش را که جرقه اي
بود، برادرانش آورده بودند. مي گفتند يک جا، تک درختي ، يک بغل آتش
دارد. او برگ را به آتش کشيد که نابودش کند. به دهان نزديک کرد.
لوله اش شده بود. کاغد آن برگ لوله شده، ميان دو انگشت دست راستش
بود. پک زد. سرگيجه آمد. درخت را ديد. درخت آرام بود، بعد تاب
برداشت و تاب خورد که از پهلو به زمين برگدد. برايش داشت مي گفت.
داشت درد دل مي کرد:
" از
آن آغاز، قابيل هم بود. آدم نشسته بود که ببيند درخت مي سوزد يا
نه، که درخت سوخت و او فکر کرد همه چيز تمام شده است. تنها درخت در
نگاهش بود و او تنها درخت را داشت که با آن درددل کند، درخت که
سوخت، نگاه برنگرداند. آرام همان جا دراز کشيد. آرام آرام با مات و
خاکستر شدن نگاهش، خوابش برد.
خوابش
برده بود. در خواب مي ديد که کاش مي شد، قبل از سوختن آن تک درخت،
طرحي از همان درخت برمي داشت که تمام نشود. گريه مي کرد. در خواب
درخت برايش زنده مي شد، اما نمي دانست چطور زنده نگه داردش.
*
کسي او
را از خواب بيدار کرد. حوا بود. مادر، سال هاي سال طول کشيد تا
توانست دانه همان تک درخت را از دوردست ها پيد اکند و بکارد و آبش
بدهد تا دانه آن تک درخت، همان درخت بشود. آدم درخت را که ديد،
نزديک شد. با قد او يکي بود. حوا هم ديده بود، تا که برگردد،
درخت بزرگ شده بود. نزديک تر شد. آدم هنوز خواب بود، بيدارش کرد.
آدم قبل از هرچيز به روبه رو نگاه کرد. ديد که درخت سرپاست. خوشحال
شد. با خود گفت که ديگر با کسي دردل نکند. رو برگرداند. حوا را
ديد. حوا سر تکان داد. خنديد. نمي دانستند چطور با هم آشنا بشوند.
آدم مانده بود که آيا مي تواند دوستش داشته باشد؟ بفهماند که دوستش
دارد؟ نزديک شد.
*
هابيل
که آمد، حوا ناراحت بود. زباني پيدا کرده بودند تا همديگر را
بفهمند و نشان بدهند که يکديگر را دوست دارند، اما به سود آدم بود.
هابيل هميشه با آدم بود. حوا رو برگرداند. آدم جلو آمد، با خودش
لابد مي گفت:
-
فداکاري من جبراني خواهد بود براي زنده ماندنم.
خواهر
هابيل هم آمد. يکديگر را بيشتر فهميدند و درخت ها از نوع همان تک
درخت کاشتند. چشمه ها جاري شد. چاه ها کندند که اگر چشمه ها
خشکيدند، تک درخت ها بي آب نمانند.
فکر
هابيل و خواهرش ، آدم و حوا را ناراحت مي ساخت. آنها چطور يکديگر
را بفهمند؟ باز نزديکي آدم و حوا آغاز شد. اين بار به يک بار،
قابيل و خواهرش آمدند: " قابيل خودش را شناخت. تا اينجا را قابيل
مي دانست، حتي مي دانست که همان که قابيل در کلام آدم مي ديد مدام
مي آمد و مي رفت. نمي دانست چرا در کلام آدم جاي نمي گيرد. خواست
بيشتر بداند پس داستان زندگي اش را اين گونه نوشت:
" ...
و باز مي گويم آغاز از اينجا بود. پيرزن – مادرم – خنديد. پيرمرد –
پدرم – با کبکي در دست، لب در از دويدن ايستاد:
-
قدم نو رسيده مبارک!
و بيست
روزم نشده بود که گفتند:
- زن
همسايه فرياد دارد.
و من
اشاره کردم که فرياد نه، درد و بعد هم آرامش.
پرهايم
ريخت. بال هايم سوخت. گوشتم آب شد. استخوان ها نيست شد. سرم تاب
برداشت. ديگر نه بالي براي پرواز هست و نه چشمي براي نگاه و نه
پايي براي رفتن. همه هيچ شده است. همه نيست شده است. مرا نيست کرده
اند. پيرزن دورتر نشست.
-
چي مي شد حالا زنده مي ماند؟
پيرمرد
به زور به من آب داد و سرم را - سري که حالا جدا افتاده کنار –
جدا کرد. خودم براي خودم عزاداري مي کردم. با چشماني که نيست شده
است. گريه کردم. سرم کنار بود. پشت چشم هاي سر جاي گرفتم. سرم بي
حرکت بود. باز برگشتم به بدن. پايين تر از سر بود. دست و پايي زدم.
پيرمرد کارد را که به سينه ام گذاشت ، تسليم شدم. دلم رقص مي
خواست. آهنگ رقص داشتم، پاهايم لايه برمي داشتند. دست هايم، دست
شده بودند. رقص من با خوني که از گردن – نصف در سر و نصف در تن –
فوران داشت، زمين را به آسمان دوخته بود. زمين سرد بود. سردم شد.
همه جانم نيست شد. سر برايم نمانده بود. استخوان هيچ. گوشت هيچ.
چشم هيچ. هيچ و هيچ و هيچ.
کمي که
در خون غلتيدم، گرم شدم اما خيلي زود کف گرم خون نيز با سردي آبي
که از آفتابه ريخته مي شد، از بين رفت. ماهي شده بودم افتاده از
تنگ بلور و مي لرزيدم، مي غلتيدم و مي رقصيدم. رقص من ماهي شده
بود. ماهي من وجود پيدا کرده بود. زمين تشنه بود، تشنه خون خواري
از من . سرم بي حرکت مانده بود و تنم ساکت. ماهي وجودم بالي نداشت
تا پرواز کند. اندکي لرزيدم، از نعمت رقصي که چنين شوم و شرمناک
آمده بود، بالي زدم، رقصيدم و رقصاندم، شايد جاني پيدا کنم ، شايد
زنده بمانم و شايد...
به
خودم آمدم، زمين سردتر شده بود. تنها يک بالم مانده بود. بال ديگر
را تنها در خاطره داشتم، با اين حال قناعت کردم به همان تک بال و
بالم ريتم مي گرفت. لنگ لنگان بال مي زدم. بال بال مي زدم. يک طرفم
سنگين بود.
پيرمرد، سر و پاچه ها به پيرزن داد. پيرزن تشتي در دست داشت. لشم
را – بي سر – بر دار زدند. هر تکه من هزار تکه مي شد و در تشت هايي
مي نشست که پيرزن مي آورد.
-
به سيخ بکش!
پيرزن
دندان هايش را نشان داد که من زير دندان هايش آب نمي شدم. مرا
بلعيدند. پيرمرد مي گفت:
- &nbs |