فرار از سكوت تفكر

 حسن روشان

 

جستاري درباره‌ي ماهيت موسيقي

در تمام طول زندگي بشر، موسيقي براي انسان‌ها از اهميتي والا برخوردار بوده . «افلاطون» مي‌گويد:«موسيقي يك ناموس اخلاقي است، كه روح به جهانيان و بال به تفكر و جهش به تصور و ربايش به غم و شادي و حيات به همه چيز مي‌بخشد؛ جوهر نظمي است كه خود برقرار مي‌كند و تعالي آن به سوي چيزي است، كه نيك و درست و زيباست و با اينكه نامرئي است، شكلي است، خيره كننده، هوس انگيز و جاويدان.»

موسيقي به دليل بسط معنايي و احساسي كه در خود دارد، هنري است فراگير و زبان مشترك نوع بشر؛ در حالات  متفاوت، در هر زمان و مكان، موسيقي «از حيث باز نمودن جهان، به حد اعلا، يك زبان جهاني است كه نسبت آن با كليت موسيقي، هيچ شباهتي با كليت بي‌مغز و ميان تهي بيان انتزاعي ندارد. بلكه به كلي غير از آن است و نوعي است، كه با دقت و روشني مطلق، همراه است؛ از اين لحاظ شبيه اشكال هندسي و اعداد است؛ كه در عين آنكه صورت كلي همه اشياء موضوع تجربه اند و با قضاوت پيشين شامل همه چيز مي‌گردند، ولي به هيچ وجه انتزاعي نيستند. بلكه بر عكس شهودي و كاملاً مشخص‌اند.»

«و به كلي از حدود هنرهاي ديگر خارج است، ما در آن هيچ گونه تقليد و شبيه‌سازي مثالي از ماهيت دنيا نمي‌يابيم. از طرف ديگر اين هنري است، عالي، شگفت‌انگيز، قادر به برانگيختن لطيف‌ترين احساسات انسان و نوعي است كه عميقاً و كاملاً‌ درك مي‌شود و مانند يك زبان دنيايي است، كه از شهود عيني هم روشن‌تر است.»


انسان با موسيقي زيسته است و موسيقي
 با انسان رشد كرده است. حتي در جنگلها
 انسان‌ها با صداي طبل‌ها و كرناها، هم نوعان
 خود كشته‌اند و باز با همين موسيقي،
 به غم كشتگان خويش نشسته‌اند.

مهمترين و بزرگترين رسالت موسيقي، ايجاد نوعي احساس و درك دروني و شهودي در شنونده است. هر چند «موسيقي به دليل نداشتن واژه يا تصويرهاي عكس مانند، به نظر مي‌رسد كه درون‌گراترين هنر باشد؛ اما در همان حال، به دليل نوعي از آگاهي بر پيوندهايي كه در ميان گروهي از شنوندگان پديد مي‌آورد، بي‌آنكه مانعي فراراهش خودنمايي كند، اجتماعي‌ترين هنر نيز هست با آنكه ظاهراً هنري دروني است، خصلتي متمايل به جهان خارج دارد. حالت‌هاي دروني موسيقي تفسيري از زندگي به شكلي است كه در اجتماع جريان دارد.»

تأثير موسيقي بر زندگي فكري و اجتماعي آدمي به گونه‌اي بوده است، كه گاه متفكران بزرگ، سخناني بر زبان رانده‌اند كه آدمي را به تعجب و تأمل وا مي‌دارد.

«كنفوسيون» مي‌گويد:«موسيقي بهترين عامل اصلاح آداب و رسوم و اخلاق جامعه و موجي دوستي و نيكخواهي است.»

«شوپنهاور» گفته است:«فقط موسيقي مي‌تواند حقيقت ژرف جوهر وجود، اراده مطلق، جبر غم‌انگيز و هويت اساسي ما و جهان را آشكار كند.»

«كانت» معتقد است كه:«موسيقي از همه هنرها مطبوع‌تر است. ولي چون چيزي نمي‌آموزد، از تمام هنرها پست‌تر است.»

«هگل» نيز گفته است:«موسيقي هنر بيان احساسات است. يعني بوسيله تركيب و هم آهنگ كردن اصوات، احساسات را آشكار مي‌كند. از اين رو مي‌تواند، موجب نجات و رستگاري روان، به اعلاء درجه شود.» هم‌چنين هگل موسيقي را هنري، به «طور ناب ذهني» و عاطفي‌ترين هنرها مي‌داند. هنري «ابژكيتو» كه «مكان و ابعاد» را نفي مي‌كند. كه در آن نه فقط مكان و ساحت‌ها، كه «تداوم و حضور هر عنصر مادي از ميان مي‌رود.»

«اييانس زناكيس» موسيقي‌دان و معمار معاصر، مي‌گويد كه:«موسيقي براي ما هنري است، كه قبل از تمام هنرها ميان هوش و ذكاوت مجرد آدمي و پديده‌هاي محسوس، الفت و هم آهنگي برقرار مي‌كند. يعني تا آن مايه از عظمت خود مي‌كاهد كه بتواند در محدوده‌ي انديشه بگنجد موسيقي هم آهنگ كننده‌ي گيتي است؛ اما در عرصه‌ي انديشه‌ي متعارف و معمولي، چهره‌اي انساني به خود گرفته است.»

از سوي ديگر گستردگي فضايي كه در موسيقي موجود است، به گونه‌اي است، كه همه هنرها به نوعي زيرمجموعه، و متأثر از آن هستند. شعر نوعي از موسيقي است كه تا حد معنا خود را بالا كشيده است؛ رقص نيز گونه‌اي سيال از موسيقي است و اين سخن «گوته» كه مي‌گفت:«من معماري را موسيقي منجمد مي‌نامم.» خود حاوي نگرشي گسترده به هنر و موسيقي است. «والتر پتر» گفته است:«همه هنرها مي‌كوشند تا به حالات موسيقي برسند.»

نكته‌اي كه در ارتباط با موسيقي اهميت دارد، اين است كه، در موسيقي مخاطب و هنرمند بي‌هيچ واسطه‌اي به همديگر مي‌رسند، و همديگر را در مي‌يابند.

انسان با موسيقي زيسته است و موسيقي با انسان رشد كرده است. حتي در جنگلها انسان‌ها با صداي طبل‌ها و كرناها، هم نوعان خود كشته‌اند و باز با همين موسيقي، به غم كشتگان خويش نشسته‌اند.

با موسيقي عبادت كرده‌اند. در «يونان» باستان، خداي موسيقي يكي از خدايان بوده است. كه با نه فرشته خود، در كوه «پارناس» بسر مي‌برده. كه به آن «آپولون»‌ مي‌گفته‌اند. و هر يك از اين فرشتگان هنرهاي زيبا را «موز» مي‌گفتند. مي‌گويند لفظ «موزيك» (موسيقي). از اين كلمه مشتق شده است

چينيان نيز بر آن بودند كه:«با خدايان با زبان موسيقي، مي‌توان سخن گفت. پس زنگهاي عظيم مي‌ساختند و براي برانگيختن خدايان و راندن شياطين، آن را به صدا در مي‌آوردند. همچنين مسيحيان قرون وسطي باور داشتند كه صداي زنگ، داراي قدرتي جادويي است و ديوان را مي‌ترساند.»

در نام‌گذاري كواب و سيارات نيز، ايرانيان يك سياره را به موسيقي اختصاص داده‌اند. و «زهره» را نوازنده و خنياگر فلك دانسته‌اند و اين نشان از اهميت موسيقي در نزد ملل دارد. موسيقي پيوندي جدا نشدني با بشر داشته است. گاه به كليسا رفته است و گاه در حلقه‌ي سماع عارفان در آمده است.

گاه وسيله تعالي و سلوك آدمي بوده، و گاه آلت نفاق نام گرفته است. گاه تقدس شده و گاه تكفير. هر گاه تكفير شده است، باز آدمي نتوانسته است، از موسيقي جدا شود. مثلاً‌در جامعه‌ي اسلامي ـ ايراني خودمان، وقتي كه بر اثر فشار قشري‌ها، موسيقي و آواز تكفير مي‌شود؛ دراويش، دف و دايره را به خانقاه‌ها و زورخانه‌ها مي‌برند، و قطعات مذهبي و ديني اجرا مي‌كنند و آواز خوانان به جاي آواز، نوحه سرايي و مرثيه‌خواني به راه مي‌اندازند و بر طبل و سنج و ني، مي‌كويند و مي‌دمند. و با حربه‌ي مذهب، به مقابله با تكفير مذهبي بر مي‌خيزند و موسيقي، همچنان به حيات خود ادامه مي‌دهد. البته اين در مورد بسياري از هنرهاي ديگر نيز صادق است، به عنوان مثال، بسياري از خطوط و طراحي شكسته و مورب كه در طراحي و تزئين اماكن مذهبي ديده مي‌شوند؛ خود گونه‌اي از نقاشي و تصويرگري است و چون در اسلامي تصويرگري و تجسم جايز نبوده است، اين گونه خود را استتار كرده‌اند و در يك ابهام و ايهام هنري فرو رفته‌اند. تا بتوانند به حيات خود  ادامه دهند.

در رابطه با منشأ موسيقي و پيدايش آن، نظريات متفاوت و گاه متناقضي، بيان شده است. هر كسي از ظن خود سخني گفته است. طبيعت‌گراها، منشأ پيدايش همه هنرها، از جمله موسيقي را در طبيعت جستجو كرده‌اند و گروهي ديگر، قوه خلاقه‌ي آدمي را اصل رسيدن به هنر مي‌دانند.

عده‌اي تلاش براي رفع حوائج زندگي، و قرن اخير متفكراني كه انديشه‌هاي سوسياليستي داشته‌اند، كار را منشأ هنر مي‌پندارند. براي هنر انگيزه‌ها و منشأهاي ديگري نظير: غريزه‌ي بازي، غريزه‌ي تناسلي و غريزه‌ي تزيين و وزن را نيز، دخيل دانسته‌اند. اما حقيقت اين است كه، اين سخنان تك بعدي، بيشتر به داستان تمثيلي فيل‌شناسي «مثنوي مولانا» مي‌ماند. هر چند هر كدام از اين‌ها به گوشه‌اي از حقيقت رسيده‌اند. اما همه حقيقت را نديده‌اند و يا خود را به تجاهل زده‌اند و از آن گذشته‌اند. در هر حال همه‌ي اين نظريات، با هم مي‌تواند، نمايي از حقيقت باشد.

انسان در بطن طبيعت به دنيا آمده است و به هر كدام از مظاهر طبيعت كه نگريسته است، از صداي آبشاران، تا ريزش باران، حركت برگ درختان، چهچه مرغان خوشنوا و حركت موزون پاي حيوانات، و حتي حركت و صداي خود انسان، نوعي آهنگ و موسيقي و توازن را ديده است و بعدها بر اثر ميل تقليد و خلاقيت خويش، به تكرار و تقليد و گسترش اين نغمه‌ها پرداخته است و به گوشه‌اي از دنياي بي‌كران موسيقي رسيده است.«بستگي موسيقي به زندگي واقعي، از ترانه‌هاي مردم ابتدايي موجود، استنباط مي‌گردد. مثلاً در موسيقي هندي، صداي طبيعي جانوران، مانند فيل و طاووس به حد وفور تقليد شده است.». در موسيقي محلي «كرمانج‌هاي» شمال خراسان، آهنگ «ترفه»، از حركت فراز و فرود و پرواز پرنده‌اي به همين نام، گرفته شده است. و تقليد آواز اين پرنده است كه با ساز دمي «قشمه» يا «دوزله» اجرا مي‌شود و يا بسياري از حركت‌هاي ريتميك ساز دوتار، در بين كرمانج‌ها و تركمن‌هاي خراسان، هماهنگ با صداي پاي اسب است. و «موسيقي هندي كنوني مشتمل است بر صدها قالب موزون به نام «راگا» (Raga) يا «تالا» (Tala) كه هر كدام با يكي از امور و اشياء و حالات و اوقات زندگي ارتباط دارند.»

«مردم ابتدايي در حين كار جمعي، رفتاري موزون داشتند. با يكديگر پيش و پس مي‌رفتند، دست‌ها را بالا و پايين مي‌برند، ابزارها را به كار مي‌انداختند و دم مي‌زدند. همانطور كه هيزم‌شكنان كنوني هنگام زدن تبر به چوب، نفس خود را به شدت و با صدا از سينه بيرون مي‌رانند، مردم ابتدايي نيز، موافق حركات موزون خود، شهيق و زفير مي‌كشيدند و از حنجره اصواتي اخراج مي‌كردند. اصوات ناشي از حنجره، كه با اصوات ناشي از برخورد ابزارهاي كار بر مواد مورد عمل، ملازم بودند، به سبب وزن كار، بهره‌اي از هماهنگي داشتند. بديهي است كه انسان‌هاي ابتدايي در ضمن كار، به مقتضاي احوال خود، كلماتي هم بر زبان مي‌راندند. از اين كلمات كه در نظر آنان عواملي جادوئي به شمار مي‌رفتند، و منظماً به وسيله «فريادكار» و «صداي ابزار» قطع مي‌گرديدند، ترانه‌هاي ابتدايي فراهم آمد.

همچنان كه وزن كار، موجب موزونيت حركات بدن و اصوات انسان و پيدايش ترانه شد، اصوات ابزارهاي كار هم، انسان را به ساختن ابزارهاي موسيقي كشاند. حتي برخي از ابزارهاي موسيقي مستقيماً از ابزارهاي كار پديد آمد.» كه مثلاً‌مي‌توان به چنگ اشاره كرد. كه شكل آن شباهت بسيار نزديكي به كمان دارد. البته طبيعت‌گراها اعتقاد دارند كه سازهاي زهي،؟ از توجه بشر به طبيعت، مثلاً به تار عنكبوت، ساخته شده است. «دالامبر» اعتقاد داشت كه :منشأ هنرها، تقليد صرف از طبيعت نيست، بلكه منشأ آنها فعاليت كار و فني انسان است و مي‌گويد:«فكر پديد آوردن يك وزن (يا ضرب) نه از نغمه‌ي پرندگان، بلكه از صداي پتك، كه با آهنگي پي‌درپي، منظم، و به وسيله كارگران كوبيده مي‌شود، منشأ گرفته است.»

كارل بوخر دانشمند اجتماعي آلمان و «والاشيك»، از نظريه «دالامبر» دفاع كرده‌اند. بوخر در پيدايش آوازهاي بدوي انسان، به اين نتيجه رسيده است كه:«ابتدا ريتم (Rythme) و نواي موسيقي (Melodie) به وجود آمد. سپس براي تسهيل خواندن، شعر روي آن ساخته شد. امروز نيز ترانه‌هاي محلي به همين ترتيب به وجود مي‌آيند. ابتدا يكي از كارگران مزارع، آهنگي را زمزمه مي‌كند؛ ديگري از روي آن شعر را مي‌سازد و روستائيان ديگر، دسته‌جمعي آواز مي‌خوانند و با آهنگ آن مي‌رقصند و كار مي‌كنند. به همين جهت مي‌توان گفت:كه شعر و موسيقي و رقص، تاريخ خود را از يك زمان آغاز كرده‌اند.»

انسان اوليه در جستجوي پناهگاه و غذا و انجام  كارهاي سخت، آن هم در زمان كه ابزار كار پيشرفته، در دسترس بشر نبود، متحمل دشواري‌هايي مي‌شد. اين كار سخت و جان‌فرسا، حركت و كمك دسته‌جمعي را مي‌طلبيده است. در جريان كار، دسته جمعي با هم حركت كرده‌اند و نفسها را با هم هماهنگ كرده‌اند، با هم فرياده زده‌اند. از اين طريق نوعي نظم و وزن به صدا و حركت‌هاي خود داده‌اند. كه جنبه‌ي صوتي كار به آواز منجر شده و جنبه‌هاي حركتي آن، به رقص منتهي شده است. هنوز نيز در هنگام كار دسته‌جمعي، افراد صداهايي گاه حتي بي‌معني كه فقط جنبه‌ي وزن و هماهنگي دارند، زمزمه مي‌كنند؛ تا به وسيله آن تهييج شوند و برخستگي غلبه كنند. بسياري از اين ترانه‌ها و حركتهاي بدني، هنوز به همان صورت بدوي و اوليه خود، در بين كارگران، بذرافشانان، هيزم‌شكنان و قايق‌رانان وجود دارد كه آهنگ روسي «ولگا» كه قايقرانان و پاروزنان زمزمه مي‌كنند، از اين گونه است.

به هر حال مدافعان اين نظريه اعتقاد دارند كه:«اولاً موسيقي با آواز آغاز شد و آواز از تكامل فرياد كار و صداي ابزار فراهم آمد و ثانياً ابزارهاي كار زمينه و مسطوره‌ي ابزارهاي موسيقي بودند.»

و ترانه و موسيقي و رقص را، زاده‌ي توليد و كار مي‌دانند. و هر سه‌ي اين هنرها را در ابتدا، هنري واحد به شمار مي‌آورند.«در يونان قديم، موسيقي و شعر و رقص با يكديگر توأم بودند. چنان چه گفته‌اند، اين سه هنر زاده يك مادرند. ارسطو فيلسوف معروف يوناني، شعر و رقص را از هنرهاي زيبا شمرده و آنها را دو شاخه از يك ريشه دانسته است و بعضي‌ها رقص را شعر متحرك ناميده‌اند.»

«اما پس از گسيختن تجانس ابتدايي جامعه و جدايي عمل از نظر، توليد از جادو، شئون مختلف زندگي از جمله رقص، موسيقي و صورت‌سازي دستخوش تجزيه شدند كار حركتي از كار لفظي جدا شد از يك سو نقاشي و مجسمه‌سازي، از موسيقي و رقص دور شدند. از سوي ديگر رقص از موسيقي، جدائي گرفت و از سوي ديگر، مقدمات تفكيك موسيقي‌سازي از موسيقي آوازي فراهم آمد.»

همچنين انسان اوليه براي راندن ترس از خويش، كه اين ترس از عواملي نظير: تنهايي، تاريكي، طوفان، رعد و عوامل طبيعي و عدم شناخت عناصر پيرامون خود، ناشي مي‌شده است؛ به موسيقي رسيده است. به اين گونه، كه انسان از تنهايي مي‌ترسد؛ تنهايي با خود، تفكر و انديشيدن را دارد و انسان همواره از فكر كردن به چيزهايي كه براي او مشكل بوده و نتوانسته است آنها را رام كند، هراس دارد. در حقيقت ترس از تنهايي، ترس از تفكر است. حتي انسان امروزه نيز براي اينكه فضاي خالي را بشكند، چون از آن هراس دارد همواره سعي مي‌كند، اطراف خود را


 انسان اوليه براي غلبه بر اين سكوت و تنهايي،
 به ايجاد صداهايي دست زده است. مانند كوبيدن سنگ‌ها و چوب‌ها بر هم و حتي دست زدن و
 آواز خواندن؛ تا در ميان اين اصوات، فرصت
 فكر كردن و ترس را از خود بگيرد.

 با اشياء بپوشاند. دكور خانه و فضاي خانه را پر كند، چون فضاي خالي با خود ترس و انديشيدن به همراه دارد. و انسان اوليه براي غلبه بر اين سكوت و تنهايي، به ايجاد صداهايي دست زده است. مانند كوبيدن سنگ‌ها و چوب‌ها بر هم و حتي دست زدن و آواز خواندن؛ تا در ميان اين اصوات، فرصت فكر كردن و ترس را از خود بگيرد. پس به اين صداها نظم داده و همراه اين نظم، آوازهايي را زمزمه كرده است. سپس به آنها معنا بخشيده و گاه فقط ورد گونه‌اي بوده است، عاري از معنا و به اين طريق به نيايش و دعا رسيده است. نيايش با قدرتي برتر، كه به او كمك كند تا بر سختي‌ها فايق آيد و اينگونه موسيقي و آواز را در هم آميخته است. پس موسيقي مي‌تواند، ريشه در پرستش و خرافات نيز داشته باشد. اين‌كه اشاره شد كه يونانيان، الهه‌ي موسيقي داشتند و چينيان با زنگ‌ها خدايان را بر مي‌انگيختند، ريشه در اين تفكر دارد.

انسان در تلاش براي رام كردن طبعيت وحشي و سركش و نظم دادن به آن، به وسيله كار و رام كردن صداهاي طبيعت، به وسيله تقليد آنها و تسلط بر ترس و تنهايي خويش و مهار اين ترس و تنهايي، به هنر رسيده است. و هنرهاي زيبا چيزي نيستند، مگر تفكر صورت يافته و طبيعت رام شده. اين طبيعت مي‌تواند، صوت باشد يا ماده و يا حركت؛ همين كه انسان بتواند، آن را تقليد كند، يا مشابه‌سازي كند و يا به كنترل خود در آورد؛ يعني آن را رام كرده است.

انسان در پي رسيدن به نظم و هماهنگي و تناسب، به هنر رسيده است. در حقيقت «هنر عبارت از فعاليت و كوششي است، كه براي ساختن و بوجود آوردن زيبايي، بكار برده مي‌شود.»

مي‌بينيم كه منشأ هنر نه يك عامل، كه عوامل متعددي است. شايد بتوان چنين گفت كه: منشأ هنر، انسان و زندگي است. با تمام كليت و جوانب و زمينه‌هايش.

 

منابع:

شناخت زيبايي«استتيك» , فليسين شاله , ترجمه: علي اكبر بامداد

موسيقي ايراني , روح‌الله خالقي

نظريه‌ي موسيقي, روح‌الله خالقي

تاريخ موسيقي,سعدي حسني

جامعه شناسي هنر ,آريان‌پور

پيوند موسيقي و شعر, حسينعلي ملاح

كليات زيبايي شناسي, بندتو كروچه

بيان انديشه در موسيقي, سيدني فينكلشتاين, ترجمه‌ي محمد تقي فرامرزي

زيبايي شناسي‌در هنر و طبيعت, علينقي وزيري

 

دين , فرهنگ و  هنر

 

تو بمير تا من بمانم!

داستان

شعر

 

فرار از سكوت تفكر

اين مرد با « زردآلويي از بهشت»
 آمده است

از زخم و قلب و خنجر

دوست‌داشتني ترين قاتل سينما

معرفی کتاب