مظاهر شهامت

 

ديشب ديدمش . دير وقت بود ، خوابم نمي آمد . مانده بودم با بيداري سمج ونا آرام خود چه كنم . در خانه كه مثل همه جاي شهر در سكوتي سنگين و موحش فرو شده بود ،تنهايي ام ورم كرده بود. قدم زدم ، با سايه ام روي صورت گچ ديوار بازي مي كردم . در آينه چشم در چشم خود دوختم اما در هر حال حجم تنهائيم پر نشد . به حياط رفتم . بوي قديمي و غم آلود ديوار هاي كاهگل به مشام مي آمد . پاييز آرام و دزدانه ، درختان بيد ، گيلاس و گردوي پير را از برگ عريان مي كرد .مه از شاخه ها حلق آويز بود . نور چراغهاي حياط در دورترهاي شب مه آلود تحليل مي رفت . باد خنك در ميان درختان غمگين، سرگردان بود .
مادر بزرگم درست يك روز قبل از آنكه فتيله چراغ لامپاي قديمي اش را پايين كشيد و گفت : « ديگر ديرم شده است » و مرد، به من تعريف كرد ،چرا بخاطر يك گور در وسط حياط سالها كوشيده و رنج كشيده است .او هر روز و شام به دفعات مكرر ، گل هاي اطراف آن را آب مي داد . روي سنگي اش را وسواسانه مي شست . بچه ها و حشرات را كه نزديك مي شدند با فحش و تكان دست مي تاراند . آيه هاي نجوايي اش را با سايه ها و شب هاي روي گور مخلوط كرده ، فوت مي كرد و به اين ترتيب ، شيطان و مورچه هاي موذي شاخدار را مسموم مي كرد . گور از آن پدر بزرگش بود .وقتي سالهاي عمرش از صد گذشته بود ،گفته بود : « وقت ديگر تنگ است ، من بايد يكبار ديگر عاشق بشوم . » زنش از شدت كفر او كه بال پروانه ها را مي چيد و مثل يك طوفان سياه، فاصله ها را پر مي كرد ، غش كرده بود . و وقتي كه به هوش آمده بود ،چراغ لامپاي قديمي را پر نفت كرده ، دوده هاي فتيله اش را گرفته و روشنش كرده بود . آنگاه فتيله روشن را پايين كشيده ، به شوهرش گفته بود : «يا اله زود باش ، رو به قبله دراز بكش ، وقت مردنت است .» اما مرد با لجاجت از سوي قبله برگشته بود . زن قهرآلود به پستوي خانه رفته ، در را روي خود فرو بسته بود . نزديك هاي سحر شوهرش را صدا كرد . مرد با معطلي پيش او رفت . ديد رگ هاي جانش خاليست و يك قيچي زنگ زده، بركه اي از خون را گاز مي گيرد . با تأثر به زنش نگاه كرد ، گفت : « احمق ، من مي خواستم عاشق تو بشوم . »
پيرمرد از سالها پيش ، دور از چشم با شيطان دوستي مي كرد . هراز گاهي ، وقتي كه همه در خواب بودند به كنار تالاب شورابيل مي رفت ،آواز « آفتابا » را سر مي داد . دوستش از كناره هاي دور، آنجا كه در نهايت نگاه، آب و خاك از هم جدا مي شدند ، پيدا مي شد . دوان دوان در حالي كه قل قل نمك و حباب ،آهنگ هيجان آوري را مي نواختند، از روي آب مي آمد، به او مي رسيد . دست هم را مي گرفتند و با هم از خود دور مي شدند . اكنون كه زنش مرده بود ، در وسط حياط نشست .« آفتابا » را خواند . شيطان نشسته روي پلكان و رودي حياط ،نمايان شد. او رفت و در كنارش نشست 0 او گفت،زنش مرده و مي خوا هد هر طور شده به كسي ،هر كسي كه باشد، عاشق شود .گفت قبل از مردن اين آخرين نياز اوست0 شيطان گفت: «كمك مي كنم،دوباره معشوقت را مي بيني. بار اوّل براي عاشق شدن و باردوم براي مردن. بين اين دو، فاصله زيادي خوا هد بود .در اين فاصله تو بين مرگ وزندگي، زنداني خواهي ماند0 آيا مي پذ يري؟» پير مرد پذيرفت و اشك شوق روي گونه هايش را به پشت دستش بخشيد 0 شيطان دست او را گرفت، به ميان درختان بيد ، گيلاس و گردوي پير برد. آوازي خواند با مطلع « بازآبازآ، نگارا، من به ويراني خويش آمده ام ». ناگهان صداي ترك خوردن سطح آبي آ‎سمان بگوش رسيد. زيباترين فرشته،پرزنان از اوج آسمان پاره فرود آمد.در برابر پير مرد ايستاد.چشم در چشم او دوخت و چند لحظة ديگر پرواز كرد.دور شد وآسمان پاره به هم آمد…….
پير مرد ،فرزندان و نوه هايش را دور هم جمع كرد. به آنها گفت ، مرا در ميان درختان حياط دفن مي كنيد. به مادر بزرگم كه دختركي بيش نبوده ،گفت : « هر وقت بزرگ شدي بياد بياور مثل تو زيبا بود . »آنگاه به اتاق رفت . چراغ لامپاي قديمي زنش را از راه پنجره به سنگفرش حياط كوبيد و شكست . سپس به آرامي دراز كشيد و مرد تا سالها سال زنده بماند . اهل فاميل به وصيت او عمل كرده ، در ميان درختان حياط دفنش كردند و مادر بزرگ، سالهاي سال از گورش حفاظت كرد .
با خاطرات مادر بزرگ و داستان پدر بزرگ او در حياط قدم زدم . مهِ و اندكي سرما ، مرا به سوي پلكاني مي كشيد كه از درحياط شروع تا به مسجد ارواح مي رسيد . صداي موذني غمگين از وراي زمان بگوش مي رسيد ،كه هنگام شيفتگي را يادآور مي شد ، من ناخواسته به اركان نمازي انديشه مي كردم كه مي بايد مراوهمه را به ركوع ببرد و به سجده نشاند .
روي يكي از پله ها كه سرد و نمور بود نشسته ، چشم به گوري دوختم كه ميان درختان بيد ، گيلاس و گردوي پير، مردي را در خود آسوده بود . در سكوتي كه غلظت آن روي برگ و هر چيز ديگر ، حتي روي خيال من رسوب مي كرد . آوازي خوش ، از زير خاكي كه هر دم افزونتر ورم مي كرد، بامطلع : « بِازآ ، بازآ ، نگارا ، من به ويراني خويش آمده ام . »برخاسته و به شكل گازهاي هزار رنگ در هزار سوي شب جاري مي شد . كلمات ،تمامي اندام تمنا را مي پيمودند . آهنگ موسيقايي شان ، قدمت رنج آور شيدايي را به درازا مي كشيد . من خيره ، منكوب يك عظمت توصيف نا پذير شده بودم . تا ناگهان احساس كردم هاله ايي رنگين از دورترهاي تاريك آسمان ، نزديك مي شود . بادي تند ،شاخه هاي درخت ها را مي لرزاند . برگ هاي ريخته را در فضا به پرواز درمي آورد و موي سر مراپريشانتر مي كرد . رفته رفته ، آواز درون گور ، بلندتر بگوش مي رسيد و گور، بيشتر ورم مي كرد . گويي آواز خوان شتاب داشت .كلمات ترانه به هم نزديك مي شدند ، هم اندازه مي شدند و همين ، آدمي را به تماشاي خوشبختي تحريك مي كرد.
فرشته كه در كنار قبر، بر زمين نشست ، اسكلت پدر بزرگ مادر بزرگم از زير خروارهاي خاك
و سنگ بيرون آمده اكنون رو در روي ميهمان خود ايستاده بود . زيبايي ميهمان آنقدر سحر انگيز بود كه شب و سكوت را تعطيل كرده بود . آنها همصدا ، در حاليكه دست در دست هم به آرامي مي رقصيدند ،قديمي ترين ترانة وصال را مي خواندند . اما شب از نيمه گذشته بود ، خواب خروس به پايان مي رسيد و وعده دوستانة شيطان به سرانجام مي آمد . ترانه به پايان رسيد . اسكلت از مفاصل فرو پاشيد . فرشته، در تكانه هاي تند اندام خود مي لرزيد . باد از هر به هر سوي مي وزيد . پرهاي رنگين فرشته، مثل برگ درختان ، دانه دانه از تن او كنده، در نهايت هاي چهار سوي شب، ناپديد مي شدند تا به آنگاه كه از آنها عريان شد . اشكريزان و آهسته آمد ، از كنار من گذشت و از در خارج شد . صداي مويه حز ن افزاي شيطان ، از نمي دانم كجاي زمين، بگوش مي آمد .
صبح در راه بود . رنگ طوسي در سرانجام شب، پخش مي شد . تنهايي شبانة من پر از خاطره بود .يادم آمد بايد خود را براي مسافرت آماده كنم . بايد به پارس آباد مي رفتم و دربارة اساطير و افسانه هايي كه گاه به گاه خواب مردم را مي آشفتند ، تحقيق كنم . پس درون خانه رفته ، ساك دستي ام را برداشته ، بيرون زدم. مه در سراشيب خيابان جاري بود و بوي جمعه ،فضا را آكنده بود .
به ميدان وحدت رسيدم ، آنجا كه يك ماهي بزرگ در وسط آن، حسرت دوري از دريا را به آسمان تف مي كند و اندوه در جاي جاي پيكرش كپك مي زند . فكر مي كردم در اين صبح زود جمعه براي مقصدم ماشيني پيدا نخواهم كرد . اما خيلي زود اتوبوسي در جلويم ترمز كرد . پرسيدم : « پارس آباد ؟ » . راننده كه مردي تنومند بود و چهرة سوخته اش نشان مي داد، مي تواند تعجب خود را پنهان كند، با سر به نشانة مثبت جواب داد . سوار شدم . صندلي ها پر از زنان و مرداني بود كه گويي در هواي طلسمي ، كلمات را فراموش كرده بودند . آنها به نقطه نامعلومي خيره بودند و همگي شاخه اي گل مريم در دست چپ خود گرفته بودند .
اتوبوس ،به آرامي با مسافران غريبش در مه پيش مي رفت . بعد از گذشت تقريباً دو ساعت از زمان ، در حاليكه من ديگر به حواس خود شك كرده بودم ، چرا كه از اول شب تا اكنون كه روشني نشان مي داد روز آغاز شده است ، تمامي آدمها و اشياء با صورت ها و اشكال تازه و عجيب با من روبرو شده بودند ، اتوبوس كنار جاده به آرامي ايستاد . مسافران و راننده بي هيچ سخني پياده شدند ، پيش رفتند و درمه فرو شدند . من ماندم و تنهايي و بلاتكليفي ام. تا مدتي كه فكر كردم بايد پياده شده و به دنبال رد آنها بروم .
زمين گويا از باراني كه به تازگي بند آمده بود ، خيس بود . گل چسبنده ، راه رفتنم را مشكل مي كرد . مه از ميان رفته و خورشيدي غمناك ، نوازشگرانه مي تابيد . در نزديكي ، دهي پيدا بود . با اميدهاي بسيار به سوي آن روانه شدم .
در كوچه هاي تنگ پيش مي رفتم . سكوتي موحش در فضا زوزه مي كشيد . گردباد كوچكي از خماخم كوچه ها مي گذشت ، غبار را بر صورت آسمان مي پاشيد . ديوار كاهگلي خانه ها از تنهايي ديرينه ¡ ترك خورده بودند . صداهايي كه در دورترهاي زمان از زندگان ده بر مي خاسته است ، اكنون در اشكال و اندازه هاي مختلف در فضاي بالاي آبادي خشكيده و آويزان مانده و به همراه وزش باد تكان مي خوردند . در وسط ميدان كوچك ده ، پير زني را ديدم، با لباس ژندة كبود رنگ روي خاك چمباتمه نشسته ، دست چپ خود را ستون چانه اش كرده ، نگاه خيره اش در خطي تا دورترهاي انتظار، سنگ شده بود . به او نزديك شدم . سلام كردم ، پاسخ داد . صدايش وقتي كه جوابم را داد، از قعر عميق ترين چاه ممكن مي آمد . پرسيدم ، نام تو چيست ؟ گفت ، مرگ . با تعجب پرسيدم : « اينجا چه مي كني ؟ » . روي برگرداند و با لحني اندوهناكش جواب داد : «از تنهايي مرده ام .تو هم از اينجا بگريز ، اين ده ميدان ديگري ندارد در آن بنشيني» هراسناك از او گذشتم . ترس و تعجب و خستگي، ناي جانم را گرفته بود . بيخ ديواري نشستم .
به آن تكيه داده ، چشم هايم را بستم .
از صداي خنده ايي خوش ،از خواب جهيدم . نوعروسي با دختر جواني نزديك مي شدند . لباس رنگ به رنگ ايلاتي ، گونه هاي گلگون ، هياكلي كه زيبايي سختي ها را در طول سال هاي عمر از آن خود كرده بودند . بر پا خاسته ، نگاهشان كردم . با تعجب ¡ آنسان كه آنها ايستاده ، نگاهم مي كردند . نو عروس، سبويي آب بر شانه و دختر جوان سبدي پر از انار روي سر داشتند . سلامشان كردم . شادان جوابم را دادند . زيبايي دختر نگاهم را دزديد . نوعروس با خنده شيطنت آميز ، سويي را گرفت و رفت . دختر اما ماند و نگاهم كرد . از او پرسيدم : او كه بود ؟ گفت : كسي كه صبحگاهان در ميانة راه مي نشيند و به جنگ كودكان يأس و اميد مي انديشيد .
ـ : و تو ؟
ـ : من دختري هستم به تماشاي مفهوم داغ لاله ها از آسمان آمده ، پر و بال به تاوان دادم .
: ـ تو را آيا مي توان دوست داشت ؟ … سرش را پايين انداخت . لبخندي سرخ پهناي لب هايش را پيمود . از درون سبد ، درشت ترين انار، در دست خالي ام افتاد . او را بوسيدم . پرسيدم :
ـ اكنون وظيفة من چيست ؟
ـ : به شهري كه مي خواستي برو و تماشايش كن .
گفت و آرام رفت . گردباد سرگردان ، لچك سرخش را ربود و او پشت در تنهاترين خانه ناپديد شد . پس از چند لحظه راه افتادم .
شفق، ملحفه طلايي اش را براي آفتاب گسترده بود كه من به شهر نزديك شدم . گيج و خسته بودم . انتظار وقوع حوادث تازه تر به وحشتم مي انداخت . انار،در دستم سنگيني مي كرد . به تماشاي شهر ايستادم . هزاران پر رنگارنگ در فضاي شهر، در بادي سرگردان مي رقصيدند . جمعيت مردم ، كوچك و بزرگ ، هر يك به دنبال يكي از آن مي دويدند . اعجاب يك زيبايي سيال و بي مثال ، جان مرا از شوق لبزير كرده بود . انار را بي اختيار جلوي چشم هايم گرفتم . پوست شفاف قرمزش ، ناگهان با هزار ريشه تركيد . من سرخ جامه بودم .
ساعتي بعد ، شب و سكوت ، شهر و ساكنانش را در خود غرق كردند تا من در اتاق محقّر مسافرخانة مهتاب بنشينم و در روشناي يك چراغ لامپاي قديمي بنويسم : ديشب ديده بودمش ، ديروقت بود ، خوابم نمي آمد … .
 

 

 

داسـتان

مرتضي كربلايي‌لو

 رويا شاپوريان

مظاهر شهامت

مهدی مرعشی

پيمان اسماعيلي

الهه محمد حسينی

فريبا چلبي ياني

شـعـر

 

جواد مجابي

علي بابا چاهي

فرخنده حاجي‌زاده

ابوالفضل پاشا

آفاق شوهاني

بهنام ناصري

علی ملک پور

سينا بهمنش

ترانه جوانبخت