ديشب ديدمش . دير وقت بود ، خوابم
نمي آمد . مانده بودم با بيداري سمج ونا آرام خود چه كنم . در خانه
كه مثل همه جاي شهر در سكوتي سنگين و موحش فرو شده بود ،تنهايي ام
ورم كرده بود. قدم زدم ، با سايه ام روي صورت گچ ديوار بازي مي
كردم . در آينه چشم در چشم خود دوختم اما در هر حال حجم تنهائيم پر
نشد . به حياط رفتم . بوي قديمي و غم آلود ديوار هاي كاهگل به مشام
مي آمد . پاييز آرام و دزدانه ، درختان بيد ، گيلاس و گردوي پير را
از برگ عريان مي كرد .مه از شاخه ها حلق آويز بود . نور چراغهاي
حياط در دورترهاي شب مه آلود تحليل مي رفت . باد خنك در ميان
درختان غمگين، سرگردان بود .
مادر بزرگم درست يك روز قبل از آنكه فتيله چراغ لامپاي قديمي اش را
پايين كشيد و گفت : « ديگر ديرم شده است » و مرد، به من تعريف كرد
،چرا بخاطر يك گور در وسط حياط سالها كوشيده و رنج كشيده است .او
هر روز و شام به دفعات مكرر ، گل هاي اطراف آن را آب مي داد . روي
سنگي اش را وسواسانه مي شست . بچه ها و حشرات را كه نزديك مي شدند
با فحش و تكان دست مي تاراند . آيه هاي نجوايي اش را با سايه ها و
شب هاي روي گور مخلوط كرده ، فوت مي كرد و به اين ترتيب ، شيطان و
مورچه هاي موذي شاخدار را مسموم مي كرد . گور از آن پدر بزرگش بود
.وقتي سالهاي عمرش از صد گذشته بود ،گفته بود : « وقت ديگر تنگ است
، من بايد يكبار ديگر عاشق بشوم . » زنش از شدت كفر او كه بال
پروانه ها را مي چيد و مثل يك طوفان سياه، فاصله ها را پر مي كرد ،
غش كرده بود . و وقتي كه به هوش آمده بود ،چراغ لامپاي قديمي را پر
نفت كرده ، دوده هاي فتيله اش را گرفته و روشنش كرده بود . آنگاه
فتيله روشن را پايين كشيده ، به شوهرش گفته بود : «يا اله زود باش
، رو به قبله دراز بكش ، وقت مردنت است .» اما مرد با لجاجت از سوي
قبله برگشته بود . زن قهرآلود به پستوي خانه رفته ، در را روي خود
فرو بسته بود . نزديك هاي سحر شوهرش را صدا كرد . مرد با معطلي پيش
او رفت . ديد رگ هاي جانش خاليست و يك قيچي زنگ زده، بركه اي از
خون را گاز مي گيرد . با تأثر به زنش نگاه كرد ، گفت : « احمق ، من
مي خواستم عاشق تو بشوم . »
پيرمرد از سالها پيش ، دور از چشم با شيطان دوستي مي كرد . هراز
گاهي ، وقتي كه همه در خواب بودند به كنار تالاب شورابيل مي رفت
،آواز « آفتابا » را سر مي داد . دوستش از كناره هاي دور، آنجا كه
در نهايت نگاه، آب و خاك از هم جدا مي شدند ، پيدا مي شد . دوان
دوان در حالي كه قل قل نمك و حباب ،آهنگ هيجان آوري را مي نواختند،
از روي آب مي آمد، به او مي رسيد . دست هم را مي گرفتند و با هم از
خود دور مي شدند . اكنون كه زنش مرده بود ، در وسط حياط نشست .«
آفتابا » را خواند . شيطان نشسته روي پلكان و رودي حياط ،نمايان
شد. او رفت و در كنارش نشست 0 او گفت،زنش مرده و مي خوا هد هر طور
شده به كسي ،هر كسي كه باشد، عاشق شود .گفت قبل از مردن اين آخرين
نياز اوست0 شيطان گفت: «كمك مي كنم،دوباره معشوقت را مي بيني. بار
اوّل براي عاشق شدن و باردوم براي مردن. بين اين دو، فاصله زيادي
خوا هد بود .در اين فاصله تو بين مرگ وزندگي، زنداني خواهي ماند0
آيا مي پذ يري؟» پير مرد پذيرفت و اشك شوق روي گونه هايش را به پشت
دستش بخشيد 0 شيطان دست او را گرفت، به ميان درختان بيد ، گيلاس و
گردوي پير برد. آوازي خواند با مطلع « بازآبازآ، نگارا، من به
ويراني خويش آمده ام ». ناگهان صداي ترك خوردن سطح آبي آسمان بگوش
رسيد. زيباترين فرشته،پرزنان از اوج آسمان پاره فرود آمد.در برابر
پير مرد ايستاد.چشم در چشم او دوخت و چند لحظة ديگر پرواز كرد.دور
شد وآسمان پاره به هم آمد…….
پير مرد ،فرزندان و نوه هايش را دور هم جمع كرد. به آنها گفت ، مرا
در ميان درختان حياط دفن مي كنيد. به مادر بزرگم كه دختركي بيش
نبوده ،گفت : « هر وقت بزرگ شدي بياد بياور مثل تو زيبا بود .
»آنگاه به اتاق رفت . چراغ لامپاي قديمي زنش را از راه پنجره به
سنگفرش حياط كوبيد و شكست . سپس به آرامي دراز كشيد و مرد تا سالها
سال زنده بماند . اهل فاميل به وصيت او عمل كرده ، در ميان درختان
حياط دفنش كردند و مادر بزرگ، سالهاي سال از گورش حفاظت كرد .
با خاطرات مادر بزرگ و داستان پدر بزرگ او در حياط قدم زدم . مهِ و
اندكي سرما ، مرا به سوي پلكاني مي كشيد كه از درحياط شروع تا به
مسجد ارواح مي رسيد . صداي موذني غمگين از وراي زمان بگوش مي رسيد
،كه هنگام شيفتگي را يادآور مي شد ، من ناخواسته به اركان نمازي
انديشه مي كردم كه مي بايد مراوهمه را به ركوع ببرد و به سجده
نشاند .
روي يكي از پله ها كه سرد و نمور بود نشسته ، چشم به گوري دوختم كه
ميان درختان بيد ، گيلاس و گردوي پير، مردي را در خود آسوده بود .
در سكوتي كه غلظت آن روي برگ و هر چيز ديگر ، حتي روي خيال من رسوب
مي كرد . آوازي خوش ، از زير خاكي كه هر دم افزونتر ورم مي كرد،
بامطلع : « بِازآ ، بازآ ، نگارا ، من به ويراني خويش آمده ام .
»برخاسته و به شكل گازهاي هزار رنگ در هزار سوي شب جاري مي شد .
كلمات ،تمامي اندام تمنا را مي پيمودند . آهنگ موسيقايي شان ، قدمت
رنج آور شيدايي را به درازا مي كشيد . من خيره ، منكوب يك عظمت
توصيف نا پذير شده بودم . تا ناگهان احساس كردم هاله ايي رنگين از
دورترهاي تاريك آسمان ، نزديك مي شود . بادي تند ،شاخه هاي درخت ها
را مي لرزاند . برگ هاي ريخته را در فضا به پرواز درمي آورد و موي
سر مراپريشانتر مي كرد . رفته رفته ، آواز درون گور ، بلندتر بگوش
مي رسيد و گور، بيشتر ورم مي كرد . گويي آواز خوان شتاب داشت
.كلمات ترانه به هم نزديك مي شدند ، هم اندازه مي شدند و همين ،
آدمي را به تماشاي خوشبختي تحريك مي كرد.
فرشته كه در كنار قبر، بر زمين نشست ، اسكلت پدر بزرگ مادر بزرگم
از زير خروارهاي خاك
و سنگ بيرون آمده اكنون رو در روي ميهمان خود ايستاده بود . زيبايي
ميهمان آنقدر سحر انگيز بود كه شب و سكوت را تعطيل كرده بود . آنها
همصدا ، در حاليكه دست در دست هم به آرامي مي رقصيدند ،قديمي ترين
ترانة وصال را مي خواندند . اما شب از نيمه گذشته بود ، خواب خروس
به پايان مي رسيد و وعده دوستانة شيطان به سرانجام مي آمد . ترانه
به پايان رسيد . اسكلت از مفاصل فرو پاشيد . فرشته، در تكانه هاي
تند اندام خود مي لرزيد . باد از هر به هر سوي مي وزيد . پرهاي
رنگين فرشته، مثل برگ درختان ، دانه دانه از تن او كنده، در نهايت
هاي چهار سوي شب، ناپديد مي شدند تا به آنگاه كه از آنها عريان شد
. اشكريزان و آهسته آمد ، از كنار من گذشت و از در خارج شد . صداي
مويه حز ن افزاي شيطان ، از نمي دانم كجاي زمين، بگوش مي آمد .
صبح در راه بود . رنگ طوسي در سرانجام شب، پخش مي شد . تنهايي
شبانة من پر از خاطره بود .يادم آمد بايد خود را براي مسافرت آماده
كنم . بايد به پارس آباد مي رفتم و دربارة اساطير و افسانه هايي كه
گاه به گاه خواب مردم را مي آشفتند ، تحقيق كنم . پس درون خانه
رفته ، ساك دستي ام را برداشته ، بيرون زدم. مه در سراشيب خيابان
جاري بود و بوي جمعه ،فضا را آكنده بود .
به ميدان وحدت رسيدم ، آنجا كه يك ماهي بزرگ در وسط آن، حسرت دوري
از دريا را به آسمان تف مي كند و اندوه در جاي جاي پيكرش كپك مي
زند . فكر مي كردم در اين صبح زود جمعه براي مقصدم ماشيني پيدا
نخواهم كرد . اما خيلي زود اتوبوسي در جلويم ترمز كرد . پرسيدم : «
پارس آباد ؟ » . راننده كه مردي تنومند بود و چهرة سوخته اش نشان
مي داد، مي تواند تعجب خود را پنهان كند، با سر به نشانة مثبت جواب
داد . سوار شدم . صندلي ها پر از زنان و مرداني بود كه گويي در
هواي طلسمي ، كلمات را فراموش كرده بودند . آنها به نقطه نامعلومي
خيره بودند و همگي شاخه اي گل مريم در دست چپ خود گرفته بودند .
اتوبوس ،به آرامي با مسافران غريبش در مه پيش مي رفت . بعد از گذشت
تقريباً دو ساعت از زمان ، در حاليكه من ديگر به حواس خود شك كرده
بودم ، چرا كه از اول شب تا اكنون كه روشني نشان مي داد روز آغاز
شده است ، تمامي آدمها و اشياء با صورت ها و اشكال تازه و عجيب با
من روبرو شده بودند ، اتوبوس كنار جاده به آرامي ايستاد . مسافران
و راننده بي هيچ سخني پياده شدند ، پيش رفتند و درمه فرو شدند . من
ماندم و تنهايي و بلاتكليفي ام. تا مدتي كه فكر كردم بايد پياده
شده و به دنبال رد آنها بروم .
زمين گويا از باراني كه به تازگي بند آمده بود ، خيس بود . گل
چسبنده ، راه رفتنم را مشكل مي كرد . مه از ميان رفته و خورشيدي
غمناك ، نوازشگرانه مي تابيد . در نزديكي ، دهي پيدا بود . با
اميدهاي بسيار به سوي آن روانه شدم .
در كوچه هاي تنگ پيش مي رفتم . سكوتي موحش در فضا زوزه مي كشيد .
گردباد كوچكي از خماخم كوچه ها مي گذشت ، غبار را بر صورت آسمان مي
پاشيد . ديوار كاهگلي خانه ها از تنهايي ديرينه ¡ ترك خورده بودند
. صداهايي كه در دورترهاي زمان از زندگان ده بر مي خاسته است ،
اكنون در اشكال و اندازه هاي مختلف در فضاي بالاي آبادي خشكيده و
آويزان مانده و به همراه وزش باد تكان مي خوردند . در وسط ميدان
كوچك ده ، پير زني را ديدم، با لباس ژندة كبود رنگ روي خاك چمباتمه
نشسته ، دست چپ خود را ستون چانه اش كرده ، نگاه خيره اش در خطي تا
دورترهاي انتظار، سنگ شده بود . به او نزديك شدم . سلام كردم ،
پاسخ داد . صدايش وقتي كه جوابم را داد، از قعر عميق ترين چاه ممكن
مي آمد . پرسيدم ، نام تو چيست ؟ گفت ، مرگ . با تعجب پرسيدم : «
اينجا چه مي كني ؟ » . روي برگرداند و با لحني اندوهناكش جواب داد
: «از تنهايي مرده ام .تو هم از اينجا بگريز ، اين ده ميدان ديگري
ندارد در آن بنشيني» هراسناك از او گذشتم . ترس و تعجب و خستگي،
ناي جانم را گرفته بود . بيخ ديواري نشستم .
به آن تكيه داده ، چشم هايم را بستم .
از صداي خنده ايي خوش ،از خواب جهيدم . نوعروسي با دختر جواني
نزديك مي شدند . لباس رنگ به رنگ ايلاتي ، گونه هاي گلگون ، هياكلي
كه زيبايي سختي ها را در طول سال هاي عمر از آن خود كرده بودند .
بر پا خاسته ، نگاهشان كردم . با تعجب ¡ آنسان كه آنها ايستاده ،
نگاهم مي كردند . نو عروس، سبويي آب بر شانه و دختر جوان سبدي پر
از انار روي سر داشتند . سلامشان كردم . شادان جوابم را دادند .
زيبايي دختر نگاهم را دزديد . نوعروس با خنده شيطنت آميز ، سويي را
گرفت و رفت . دختر اما ماند و نگاهم كرد . از او پرسيدم : او كه
بود ؟ گفت : كسي كه صبحگاهان در ميانة راه مي نشيند و به جنگ
كودكان يأس و اميد مي انديشيد .
ـ : و تو ؟
ـ : من دختري هستم به تماشاي مفهوم داغ لاله ها از آسمان آمده ، پر
و بال به تاوان دادم .
: ـ تو را آيا مي توان دوست داشت ؟ … سرش را پايين انداخت . لبخندي
سرخ پهناي لب هايش را پيمود . از درون سبد ، درشت ترين انار، در
دست خالي ام افتاد . او را بوسيدم . پرسيدم :
ـ اكنون وظيفة من چيست ؟
ـ : به شهري كه مي خواستي برو و تماشايش كن .
گفت و آرام رفت . گردباد سرگردان ، لچك سرخش را ربود و او پشت در
تنهاترين خانه ناپديد شد . پس از چند لحظه راه افتادم .
شفق، ملحفه طلايي اش را براي آفتاب گسترده بود كه من به شهر نزديك
شدم . گيج و خسته بودم . انتظار وقوع حوادث تازه تر به وحشتم مي
انداخت . انار،در دستم سنگيني مي كرد . به تماشاي شهر ايستادم .
هزاران پر رنگارنگ در فضاي شهر، در بادي سرگردان مي رقصيدند .
جمعيت مردم ، كوچك و بزرگ ، هر يك به دنبال يكي از آن مي دويدند .
اعجاب يك زيبايي سيال و بي مثال ، جان مرا از شوق لبزير كرده بود .
انار را بي اختيار جلوي چشم هايم گرفتم . پوست شفاف قرمزش ، ناگهان
با هزار ريشه تركيد . من سرخ جامه بودم .
ساعتي بعد ، شب و سكوت ، شهر و ساكنانش را در خود غرق كردند تا من
در اتاق محقّر مسافرخانة مهتاب بنشينم و در روشناي يك چراغ لامپاي
قديمي بنويسم : ديشب ديده بودمش ، ديروقت بود ، خوابم نمي آمد … .