الهه محمد حسينی

یا حضرت همیشه م.....و.....!!!

 


بگذار ببویم تمامت را!بگذار دیگر بار در جنگل عطر آگین مشک سایت نفسی تازه کنم.بگذار فرو کنم خود را تا انتهای آن مسیر همیشه ی خدا تار.همیشه تاریک .همیشه آشفته.همیشه تمام ِ من.بگذار....م....م....م....نفسی عمیق.می کشدم به توی ریه ها...میخواهم اینگونه..م.........م......م....می کشم تو هر آنچه هست از تو را که اینجاست..لبالب می شوم با سفیدی ِ مسحور کننده ی آن دور دور های دور که پیداست.لبالب میشوم با تاریکی ِبراق جنگل لبریز از برگ های بیدت...بید.....بید...
باد می آید و می لرزد...بید...می رقصد ..بید...آشفته می شوم که بشوم با آشفتگی ِ بید های همیشه سرگردان ِ پیچ دار...پیچ دار ِ همیشه تابدار...تابدار ِ همیشه آویخته...پیچ دار ِ تابدار ِ همیشه آشفته.سر و سامانی ندهیش!اینگونه می پرستمت.اینگونه در هم و بر هم.جنگل بید های عبیر آمیز ِ مشک_ سای.....م...م...م...عطر ِ توست.عطر تمام نفسهات و من که این لابلای تاریک ، نفس میکشمت.می پیچم با هر تاب.پیچ..پیچ...میرقصم با شاخه های همیشه رقصانت در هوا....تاب...بگذار بیاید.بوزد.رقصم دهد.گیجم کند.و مجنون..و مجنون تر که بید ِ جنون است. و دست که فرو می برم ...آه ه ه......و سر را که جلو می آورم.چه عطری!!!بگذار نوازشم کند .بگذار بنازَدَم.لمسم کند...بگذار تا ابد همیشه همین جا.همین گونه لا به لا ،لب به لب،تار به تار نفسهات را فرو کشد...طعم...طعم ِ وارونگی ست.واژگونگی...پیچ و تاب و آشفتگی.رقص.هیچ نگو که می خواهم آشفته اش کنم.همینگونه با دست هام.نفس هام.رویاست یا توهم؟؟؟!!حقیقت است؟!چه می دانم است!زندگی ست.بودن است.جاری ست. چون جریان رونده ی شریان هام!
و توئی! توئی میان این همه خروار ها خروار تاریکی ِ محض.برق توست روی اینها که میبویم و میبوسمش.طعم ِ لعل مذاب هفت ساله ی لبهات!اینجاست .همه ی توست!اینجاست خوابیده آرام و پر غرور در تاریکی ِتاریک تر از شبهای همیشه ی چشمهات که اینجا شرمنده است........چقدر سفیدست در این تاریکی هایت! ...سفید است بعد از همه ی تار های تار نازکتر و نرمتر _و چه می گویم براق تر است آن انتها از همه ی وجود ِ براق مهتاب ِ یلداها! براق تر از درخشندگی ِ آب رکن آباد ِچشمهات!
و من چگونه گیسو پرست شدم!!! که همه ی قبیله ی من طالبان لعل بودند و چشم.
برق چشمت که خیره می کند آهوی مشکین چشم را!اما من چگونه اسیر مشک ِ تابدار ِ پر پیچ و خم ِ لرزان و پریشان ِ شاخه های همیشه رقصنده ی بیدت گردیدم؟!
ای حضرت مو!!!
_بیا!بگیرش.همش مال ِ تو...
(و من که خرد می شوم .له میشوم.زیر این خروار ها خروار گیسوی مجعد ِ از ریشه در امده ی بو گندو...)
_همش منم.بیا.روز من!شب من!صبح من!صباح و مساء و عشا ،من!.با من!همیشه با من!نفس، من!وجود، من!بیا، من!
(و کلافِ من که سر در گم میشود زیر اینها که می گوئی توئی!!!درختان بید را از ریشه در آورده اند.دیگر مشک های ختن همه خشکید. و من چه کنم اینهمه برگ برگ ِ تو را؟!..)
=ولی....ولی..
(ولی این تو نیستی که اینجا روی سرم فرود می آئی احمق!تو؟!پیچدار و تابدار هایت کجاست؟کجائی ؟!..)
_بگرد.اینتوست تمامم.
و در که کوبیده میشود باز....
(سرم را که به درون ِ مزبله دان ِکثافت تاریک فرو می کنم بالا می آورم روی اینها که می گوئی توئی.می بویم.اینجا جز بوی گند ِ مرداب نیست.اینجا هیچ نیست.پیچ نیست.تاب نیست.اینجا نفس هات نیست...اینجا موست لابلای هم.فرو رفته.گره خرده مو.موست.اینجا رقصان نیست.لرزان نیست.غلتان نیست.اینجا شب های مهتابی ِ چشمان نیست!!!می بویم...نیست.صورتم را می خراشد.آزار میدهد.نرمی نیست!اینجا بوی گند است.تعفن رکود!!!اینجا دیگر جنگل تو در توی بید هات نیست !جنگل همیشه تاریک ِ رسیده به مهتاب نیست!اینجا دیگر همیشه ی جاری ِ آشفتگی هات نیست...نیست...نیست....)
=رفتی؟!..بیا این سطل آشغال رو هم بذار جلوی در.بوی گند گرفته.
(و بعد برگرد باز!یا حضرت ِ همیشه گیسو!)./  

 

 

 

داسـتان

مرتضي كربلايي‌لو

 رويا شاپوريان

مظاهر شهامت

مهدی مرعشی

پيمان اسماعيلي

الهه محمد حسينی

فريبا چلبي ياني

شـعـر

 

جواد مجابي

علي بابا چاهي

فرخنده حاجي‌زاده

ابوالفضل پاشا

آفاق شوهاني

بهنام ناصري

علی ملک پور

سينا بهمنش

ترانه جوانبخت