مرتضي كربلايي‌لو

كاري نداشتند به ما


 

از اتوبوس كه پياده شديم، هوا يك‌باره به هم ريخت و ابرهاي سنگين آمدند بالاي سرمان و باران باريدن گرفت. پرسيدم «چرا حرفي نمي‌زني، عزيزم؟»
گفت «حرف خاصي ندارم».
نگاهش را در افق گرداند. گفت «دوست دارم نگاه كنم به درخت‌ها، به اين سبزه‌ها، به آسمون، به برج‌هاي توي شهر، به اون دشت‌ها». هواي مرطوب را به سينه كشيد و پرسيد «اون چيه از دور؟»
گفتم «دكل پتروشيمي‌يه».
گفت «چه شعله‌ي قشنگي داره».
گفتم «قشنگه».
اين جمله‌ي «قشنگه» را از پدرم داشتم. پنجشنبه‌ها مي‌آمد و مرا از مادر تحويل مي‌گرفت و مي‌برد و در تپه‌هاي خشك و خالي كنار خانه‌مان مي‌گرداند. روي آن تپه‌ها فقط خار بود و علف‌هاي خشكيده‌. و گه‌گاه لانه‌ي مورچه‌اي. پدر مدتي روي تپه‌ها سرگردان مي‌شد و دوباره دستم را مي‌گرفت و بي آن كه حرفي بين‌مان رد و بدل شود برمي‌گرداندم خانه. فقط گاهي كه من چيزي را بهش نشان مي‌دادم مي‌گفت «قشنگه». مادر لباس‌هايم را مي‌كند و بدنم را با دقت وارسي مي‌كرد. اين كار هر هفته تكرار مي‌شد. بعدها كه بزرگ شدم فهميدم كه تپه‌ها بلند نبودند. گفتم «يكي از اون كلوچه‌ها رو مي‌خوردم و اون يكي رو پاي هر لونه‌ي مورچه‌اي كه مي‌رسيديم، ريز ريز مي‌كردم و مي‌ريختم پاي لونه»
زنم برگشت و پرسشگرانه نگاهم كرد. گفت «راجع به چي داري حرف مي‌زني؟»
گفتم «هيچي. كاش مي‌ديدي مورچه‌ها رو چطور به جنب و جوش مي‌انداختم».
رسيديم به جايي كه بايد از پله‌ها بالا مي‌رفتيم. پله‌ها تنه‌هاي درخت تبريزي بودند كه موازي هم و با فاصله‌اي نيم‌متري روي يك بلندي چيده شده و از باران خيس شده بودند. زيره‌ي كفش زنم روي تنه‌ي يكي از درخت‌ها ليز خورد و كم ماند زمين بخورد. در برنامه‌اي كه براي گردش امروزمان ريخته بوديم باران نبود. ولي باران بي‌رحمانه مي‌باريد و سر و صورت‌مان را خيس مي‌كرد. گفتم «اين بارون لعنتي هم وقت گير آورد!»
گفت «اتفاقاً من دوست دارم زير بارون قدم بزنم».
گفتم «من خوشم نمي‌آد آب از موهام بچكه».
شگفت‌زده شد و گفت «تا حالا فكر مي‌كردم كه تو هم از بارون خوشت مي‌آد».
با احتياط از بلندي بالا رفتيم و ديديم چند پسر و دختر لباس ورزشي پوشيده‌اند و تمرين دو مي‌كنند. پاهايشان را مثل پياده‌نظام بر زمين خيس مي‌كوبيدند و مي‌خنديدند. درخشش لباس‌هاي‌شان، توجه هركسي را جلب مي‌كرد. زنم ناخودآگاه بازوي مرا فشرد. دوندگان رفتند و در پيچ مسير و پشت درختان كاج گم شدند. هوا مه‌آلود شد. گفتم «بيا بريم زير درخت‌ها تا بارون بند بياد». وقت گفتن اين حرف دندان‌هايم را به هم فشار دادم. زير يك كاج پير نشستيم. زنم يك تركه‌ي نازك از زمين برداشت و روي خاك را خط ‌خطي كرد. گه‌گاه دختري از جلومان رد مي‌شد. مانتوهاي خيس و تنگ‌شان، اميدوارم مي‌كرد. به چي، نمي‌دانم.
ديگر كسي از آن جا رد نشد. زنم به خط‌هايي كه كشيده بود نگاه مي‌كرد. پرسيد «يادته هفته‌اي يك شب مي‌اومدي خونه‌مون؟»
گفتم «معلومه كه يادمه».
شب نمي‌خوابيديم. چراغ‌ها را خاموش مي‌كرديم و تا خود صبح با هم حرف مي‌زديم. زنم گفت «چه شب‌هايي بود».
گفتم «صداي خش‌خش لباس‌هاي پدر و مادرت كه مي‌اومد، ساكت مي‌شديم. نه؟»
سرش را تكان داد. گفت «اون‌ها فقط از اين شونه به اون شونه مي‌چرخيدند. كاري نداشتند به ما».
وقتي مطمئن مي‌شديم دوباره خواب‌شان برده، همديگر را بغل مي‌كرديم و دنباله‌ي حرف‌‌مان را مي‌گرفتيم.
گفتم «من اسم گل‌ها رو توي همين صحبت‌هاي رخت‌خواب‌مون‌ ياد گرفتم».
زنم گل‌ها را خوب مي‌شناخت.
پرسيدم «يادته بابات توي خواب داد زد؟»
دو بار به طرز ترس‌آوري توي خواب داد زد. انگار كه در صحرا كورسوي فانوسي را با چشمان يك گرگ خيره عوضي ‌گرفته باشد. هر دو بار زنم خودش را از بغل من بيرون كشيد و سرش را با دو دستش چسبيد و با اندوه گفت «باز هم خواب بد ديد».
سرش را سريع چرخاند و توي چشم‌هايم زل زد. گفت «يادمه»
گفتم «چرا اعصابت خورد مي‌شد وقتي مي‌ديد بابات خواب بد ديده؟»
دوباره به روبرو نگاه كرد و گفت «دوست ندارم راجع بهش حرف بزنم».
گفتم «پس معلوم مي‌شه چيزي اين وسط هست كه تو به من نگفتي».
لبخندي زد و گفت «چيزي به ذهنم نمي‌رسه. دوست ندارم دوباره به يادش بيفتم».
وقتي اين را مي‌گفت برخاست و با دست پارچه‌ي روي نشيمن‌گاه لباسش را تكاند و گفت «مي‌خوام كمي برم بالاتر».
آن سوتر يك كلبه‌ي ساخته شده از چوب بود. چند نفر از دوندگان آن‌جا ايستاده بودند و چايي مي‌خوردند و بخار از دهان‌شان بيرون مي‌زد. بي‌صدا زل زده بودند به ما. بلند شدم و همراه زنم به سمت كلبه رفتيم و با هم از كنار كلبه گذشتيم. باران ديگر قطع شده و ابرها اندكي كنار رفته بودند و خورشيد گه‌گاه همه جا را روشن مي‌كرد و دوباره قايم مي‌شد. برگ خيس درخت‌ها مي‌درخشيد و پرنده‌ها از لابلاي شاخ و برگ‌ها جست و خيز مي‌كردند و آواز مي‌خواندند.
مدتي طولاني حرف نزديم. آهسته گفتم «خاطره‌ي دادزدن پدرت آزارم مي‌ده. بايد بگي چرا ناراحت بودي».
گفت «من ناراحت نبودم».
گفتم «تو پدرت را دوست نداشتي. نه؟»
گفت «اصلاً هم اين طور نيست». بعد گل‌هاي صورتي رنگي را نشانم داد و گفت «اين‌ها آزالياست».
بعد خنديد و گفت «تو هيچ وقت من رو نشناختي. هر وقت از دستم بدي تازه مي‌فهمي من كي بودم».
بعد گفت «من به پدرم احترام مي‌ذارم».
قدم‌هايش را تندتر كرد و از روي صخره‌اي بالا رفت و با احتياط نشست و مدتي به دوردست نگاه كرد. به همان دوردست‌ها كه هميشه عاشقش بود. گفت «امروز يه چيز تازه ديدم. تا حالا نديده بودم».
پرسيدم «خوب؟»
گفت «مطمئنم نمي‌توني حدس بزني».
كمي فكر كردم. گفتم «شايد مثل اون دفعه توي آينه ديدي كه بيني‌ات مثل بيني من خوشگل نيست و بايد بري جراحي؟»
بلند خنديد. «مسخره‌ام مي‌كني؟»
گفتم «خودت گفتي. يادت نيست؟»
گفت «گفتم يه چيز تازه».
گفتم «ديگه نمي‌دونم. خودت بگو».
گفت «تا حالا شنيده بودم زندگي زنداني‌وار. ولي نوشته‌اش رو نديده بودم. امروز توي يه كتاب ديدم».
اول لبخند زدم. بعد نتوانستم جلو خودم را بگيرم. زدم زير خنده. گفتم «زندگي زنداني‌وار؟»
زنم هم زد زير خنده. گفت «چيه؟ مگه چي گفتم؟»
دهانم را با دستم پوشاندم. خنده امان نمي‌داد. گفتم «فقط نوشته‌اش رو نديده بودي؟»
بلندتر خنديديم. خم شد و شكمش را گرفت. چشم‌هايش اشك‌آلود شد. خوشحال بودم دارد مي‌خندد. گفت «آره. فقط نوشته‌اش رو».
بعد از توي كيفش كلوچه درآورد و تعارف كرد. وقتي تعارف مي‌كرد سرخ شده بود و به صورت من نگاه نمي‌كرد. من كلوچه را گرفتم ولي توي دستم نگه‌اش داشتم. خنده‌ام را خوردم و پرسيدم «مي‌خواي براي هميشه از دست پدرت خلاص شي؟»
پلك‌هايش را بست و لبخند مليحي زد و آهسته طوري كه كسي نشنود گفت «تو رواني هستي».
كلوچه را به دندان گرفت و گاز زد. من كلوچه را ريز ريز كردم و توي گودي كف دستم ريختم. ريزريزكردن كلوچه دست خودم نبود. زنم كلوچه‌اش را ‌خورد و نگاهش را روي جزئيات پيرامونش مي‌لغزاند. بعد به قيافه‌ي من نگاه كرد و ابرو در هم كشيد و لبخندزنان گفت «خبر داري مثل بدبخت‌ها شده‌اي؟»
«چطور؟»
گفت «موهات به سرت چسبيده».
بعد آينه‌ي درداري را از كيفش بيرون آورد و بازش كرد و گرفت جلوم. خرده‌ريز توي دستم را ريختم زمين و آينه را گرفتم و توي آينه به خودم نگاه كردم. موهايم مثل تبعيدي‌ها آشفته و چسبيده به سرم بود. انگار از زندان فرار كرده و ميان گودي‌هاي تپه‌ها سرگردان مانده بودم. وقتي خوب دقت كردم يك چيز جالب را فهميدم. مدتي بي‌حركت ماندم تا فهمم مثل سنگي كه در مرداب انداخته باشند، در روحم عميق‌تر فرو برود. فهميدم كه از باران متنفر شده‌ام.
براي هميشه.
 

 

 

داسـتان

مرتضي كربلايي‌لو

 رويا شاپوريان

مظاهر شهامت

مهدی مرعشی

پيمان اسماعيلي

الهه محمد حسينی

فريبا چلبي ياني

شـعـر

 

جواد مجابي

علي بابا چاهي

فرخنده حاجي‌زاده

ابوالفضل پاشا

آفاق شوهاني

بهنام ناصري

علی ملک پور

سينا بهمنش

ترانه جوانبخت