|
علی ملک پور
1 –
تصوير معجوج غروب
روی شيشه های اتوبوس
جاده
پيکری که تا تو ادامه داشت
عابری
سکه ای در صندوق صدقات انداخت
دريافته ام عشق همراز مرگ است
2 –
ايستگاهی ميان راه های هميشه گی
و کودکی
خيره به اتوبوس هايی که عبور می کنند
چشمی و لبخندی
سال ها بعد
پيرمردی
و عبور اتوبوسی که پشتش نوشته بود:
افسوس
افسوس
3 –
زنی با کوله پشتی از پل عابر پياده بالا می رفت
جاده شلوغ بود
از عشق
دختری با يک بغل ستاره
از پله های پل عابر پياده
پايين می آمد
ساعت صفر بود
|