آشفته ميكني استخوانهايم را
نصف ديگر خوابهايم را هم كه جويدهاند جانوراني كه لنگهي
جوراب به سر كردهاند
من سر به هواتر از آنم كه تحويلم ندهد دستْ بسته / غول
بيابان
به عنكبوت ِ در آن سمت خيابان كه اختراع كرده عينكهاي سياه
را
بوق بزن تا خرمالوها خشكشان بزند بر درخت
به من چه كه مگسها در ظرف عسل/ پايشان گير كرده
پرانتزي باز ميكنم وسط جمعيت
ـ چاقو؟!
ـ اگر بدهي/ بده! تا من ...
سبقت گرفتن ِ از آهو با من
به دستبندم كه نگاه ميكنند/ ـ يامسلمابن عقيل!
پدرم روضهي رضوان را ميفروشد و مفت
به رانندهي ماهري كه ساحري از سرعت ِ سرسام آوري ياد گرفته
به كلانتري تحويل نميدهم اين دلبريهايي كه از تو در ته ِ
جيبم چپاندهام
به هركجا بروم گاو ِ كفنْ سياه / چه فرقي دارد با رنگي كه
آسمان به خودش پاشيده
نفسم را بريده فقط اين اين هواي پر از « هيچ»
اگر چه بازي ِ اين بارقهها ديدني ست در فضايي كه از قضا / وَ
به من چه؟
به من چه كه در حال فروريختنم
قصري كه منم اشاره به تشخيص دكتر اعصاب و روان دارد
از دستبندم كه نه از كندي نبضم ميفهمد كه چه رنگي پاشيده آسمان
بر سر ِ راه من
برويد كنار !
مرد عجيبي تعقيبم ميكند كه سخت گم كرده خودش را
تعقيب ميكنم مرد عجيبي كه سخت گم كردهام اي كاش خودم را
و اين « هيچ ِ » خرمگسي
از چشم من انداخته پروانه هاي ريز و درشت را
در اين هواي ِ پر از« هيچ» هاي ِ ريز و درشت.
اسفند 82
موج بعدي 3
از قوطي كنسرو هم مچاله تر است كمي ملواني كه مثلاً آتش زده دريا را
تاخير داشته نامهي معشوقهاش كه بلد نيست اسم خودش را بنويسد
ـ بر تنهي يك درخت
عكس مار ميكشد بر كُرهي ماه / تا بكُشد مزاحمهاي تلفنياش
را
پستچي اما خندهاش گرفته به قدري كه ميل باغ ندارد.
گفته باشم از اول كه از گِل آفريده شده بودي
بر سنگ تا كه حك شدي از بي درنگي خود / با چكش و ميخ و تخته
قابي ساختي از روي عكسي كه نديدهاي آن را هنوز هم
نبضت را كه گرفت / گفتي : اي حبيب من اي طبيب من اين آلونك بنا شده بر آب جاي من ؟ / گمان نكنم!
پُر ميكنم از دريايي كوزهام كه من آتش زدهام آن را
آتشي اما كه به جامهات افتاده تعبير سادهاي دارد: يا خاكستري از تو به جا نمي مانَد يا استخوانهاي سوختهات را ميشويند با جفنگياتي از
بركات گل
در هر دو حال / قرباني لبخند زني شدهاي
كه قوطي كبريت را جلا داده بعداً در جيب تو جا داده
نترس!
از نور افكني نترس كه زل زده در چشمهاي تو زل زده
با كاتب ِ همچو مني جنون مشتركي داري از
تا اسپند دونه دونه كه بوي بيمارستان ايرانيان ميدهد
دكتر ايزدي پرسيد از من كه در خوابهاي تو خرچنگها چه
شكليترند؟
خون پلنگ ديوانهاي در سرنگ من از ركن آباد ميآمد
تو افتاده بودي از تخت يا ؟
و قلب من از تيك و تاك و تك و توكي از شاخه هاي درخت
نبض من و تو كه تعطيل شد از ته
بوي بهار نارنج ميداد گيسهاي بلندي كه تازه درآوردهبوديم
هر دو نه يك / بلكه صد دل و صد چشم
ـ چطور؟ / عاشق پسركي چرا؟
شديم كه هنوز بوي بچگي حوا را ميداد،
بر تختحوابي كه به هم چسبيده بوديم از فاصلهي چند تختخواب.
دريا را هم كه آتش زده باشيم فرضاً / من مينويسم كه فقط بازي كردهايم با دُم شير!