|
داستان
محسن فرجی
انجيرها مال همسايه است
اول زن حوضچه را ديد. دايرهاي شکل بود با آب يشمي ِ راکد و
برگهاي پوسيده بر سطح آب. دور حوضچه، حصار آهني زنگ زدهاي بود و
بعد درختهاي گرد وغبار گرفتهي انجير وحشي که شاخ و برگشان بر
آب، سايه انداختهبود.
گفت: هيچ فکر ميکردي توي تهران هم همچين جايي باشد؟ چه قدر قشنگ
است.
مرد گفت: صبر کن من هم ببينم.
زن ايستاد و با يک دست چادر را روي سرش کشيد.
مرد سر چرخانه به سمت چپ، گردن کشيد و نگاهش از شيبِ کنار جاده ’سر
خورد به سمت حوضچه.
گفت: برويم.
زن دستهاش را کمي شل کرد، به کف پاهاش فشار آورد و آرام راه
افتاد.
گفت: اين جا رفت وآمد براي تو خيلي سخت است.
باد هو کشيد و بوي پلاستيک سوخته آورد.
زن دستههاي ويلچر را به طرف خودش کشيد و آهسته آهسته سرازيري جاده
را پايين رفت.
مرد گفت: من که جايي نميروم.
باد کلمات زن را بريده بريده کرد: بهتر، راحت نشستهاي خانه.
وقتي به انتهاي سرازيري رسيدند مرد گفت: خيلي خسته شدي؟
زن گفت: نه.
اما ايستاد. نفس نفس ميزد.
راه افتادند. زن دستههاي ويلچر را رها کردهبود و مرد خودش پيش
ميرفت.
از محوطهي خاکي وسيعي گذشتند مه پر از بوتههاي خود روي
سوختهبود. خورشيد از لاي اسکلت فلزيِ برجي در دوردست، ميدرخشيد
اما گرما نداشت.
به کوچهاي رسيدند که با جويي پهن از محوطهي خاکي جدا ميشد. زن
مسير جوي را با نگاهش طي کرد.
گفت: پل ندارد.
گوشهي چادر را به دندان گرفت. به دستههاي ويلچر فشار آورد.
چرخهاي جلو بالا رفت. پاهاي مرد در هوا تاب خورد. چرخهاي عقب
ويلچر در جوي افتاد.
زن به جلو خم شد، عضلات صورتش درهم رفت و ويلچر را رد کرد.
وارد کوچه که شدند زن ايستاد و از کيفش تکه کاغذي بيرون آورد.
نگاهي به کاغذ و ديوار اولين خانه انداخت. گفت همين جاست.
راه افتادند.
چند قدم جلوتر زن وسط کوچه ايستاد.
مرد گفت: اين جاست؟
زن به پلاک خانهي سمت چپ نگاه کرد.
گفت: نه، بايد جلوتر باشد.
دوباره راه افتادند. زن چادرش را که ليز خوردهبود بالا کشيد.
گفت: همين است.
مرد به خانهي دو طبقه با درِ ضد زنگ خورده نگاه کرد. زن شاخههاي
درختهاي انجير را ديد که از پشت ديوار آجري خانه، قد کشيدهبودند.
زن جلو رفت و دنبالِ زنگ خانه گشت. سيم زنگ درهوا رها بود.
به مرد نگاه کرد. از کيفش سکهاي بيرون آورد، روي تک پلهي خانه
ايستاد، چند بار با سکه به در زد.
باد آمد و گرد و خاک کوچه را به صورتشان پاشيد.
در باز شد. زن ميانسالي با روسري پشمي از تاريکي بيرون آمد.
مرد به دامن چروک زن نگاهکرد که کشيدهبود بالاي شکمش و سينههاي
بزرگش که افتادهبود روي دامن.
زن روسرياش را جلو کشيد. موهاي سفيد و سياه درهماش پنهان شد.
گفت: بله؟
زن گفت: سلام، از بنگاه آمدهايم.
تکه کاغذ را به طرف زن گرفت.
زن به کاغذ نگاه نکرد، گفت عليک سلام. آقامان خانه نيستند.
صداي مردانهاي داشت.
زن دستش را از زير چادر آورد بيرون و به مرد اشارهکرد: براي ما
سخت است دوباره بياييم.
زن از روي روسري گوشاش را خاراند. نگاهي به مرد انداخت.
مکث کرد.
گفت: باشد.
وخم شد تا لولاي در را باز کند.
زن ويلچر را به طرفِ در خانه برد، به دستههاش فشار آورد و چرخهاي
جلو را روي تک پله گذاشت. دوباره پاهاي مرد، بيهدف، در هوا تاب
خورد.
وارد راهرويي کم نور شدند. سمت چپ راهرو، پله بود که به طبقهي دوم
ميرفت.
زن زير راه پله، گوني پياز و دو کپسول گاز ديد.
گفت: اين جا گاز ندارد؟
زن گفت: چرا؟ اين کپسولها مال صاحبخانه است. خانهاش جا ندارد،
خرت و پرتهاش را ميآورد اين جا، بفرماييد.
با دست، در کِرِم رنگي را سمتِ راست راهرو نشان داد. مرد خودش
ويلچر را از چارچوب در ردکرد.
زن گفت: ببخشيد لامپ اتاقها سوختهاست. يکي اين اتاق است که
پنجرهاش رو به کوچه است . يکي هم اين اتاق است.
صداي زن دراتاقِ لختِ نيمه تاريک، پيچيد.
وارد اتاق دوم شدند که با اتاق اول تو در تو بود.
زن از پنجرهي آهني اتاق به حياط اشاره کرد. آشپزخانه، توالت تو
حياط است. ما بالا آشپزخانه داريم اما توالت مشترک است.
زن از پنجره همهي حياط را برانداز کرد. سمت راست ديوار چند بشکهي
نفت بود. سمت چپ هم گلدانهاي بزرگ خرزهره گذاشتهبودند.
زن کنج حياط تاک خشکيدهاي را کنار آب گرمکن ديد که با شاخههاي
خاکستري و پيچ در پيچ به ديوار آجري چسبيدهبود.
گفت: اين جا انجير ندارد؟
زن خنديد: از بيرون ديديد؟ نه، انجيرها مال همسايه است.
زن به مرد نگاه کرد که با دست ريشاش را مرتب ميکرد.
زن گفت: خب، ميخواهيد برويم آشپزخانه، توالت را هم ببينيد.
هيچ کدام چيزي نگفتند.
زن گفت ولي ببخشيد، شما هم جاي خواهر من.
صدايي از تاريکي گفت مامان شلوار من کجاست؟ يک ساعت دنبالش گشتم.
زن و مرد به طرف صدا برگشتند پسر در چارچوب در ايستادهبود. زير لب
گفت سلام.
زن به بازوهاي سفيد و ’پرِ پسر که از آستينهاي عرقگير بيرون
زدهبود خيرهشد.
زن گفت: پسرم است. برو بالا الان ميآيم. شما هم جاي خواهر من. يک
چيزي هست، اول بگويم بعداً خداي ناکرده مشغول ذمهتان نشوم.
پشت به پنجرهي حياط ايستاد. گفت اين جا کرايهاش از جاهاي ديگر
ارزانتر بود؟
زن گفت راستش بله. اصلاً ما به همين خاطر آمديم اين جا.
کرکهاي روسري زن، در نورعصر، هالهاي دور سرش درست کردهبود.
گفت: بي حکمت نيست.
از پنجره فاصله گرفت و به سمت تاقچهي اتاق رفت. با دست نقطهاي را
زير تاقچه، نزديک زمين، نشان داد: اين جا يک خانواده بودند.
مکث کرد. دوباره گفت تقدير، هِي! اصلاً از هم پاشيدند. دامادِ زد
مادرزنش را کشت. هنوز جاش رو ديوار مانده.
زن جلوتر رفت تا ببيند انگشت زن که هنوز رو به ديوار است چه چيزي
را نشان ميدهد. در تاريک روشناي اتاق، چند لکهي قهوهاي کم رنگ
را روي ديوار ديد.
زن کنار رفت تا مرد هم به ديوار نزديکتر شود.
وقتي مرد جلوتر رفت و به ديوار خيره شد، زن آهسته در گوش زن گفت
ميگفتند وضع مادر، خراب بوده، ميخواسته دختره را هم بيندازد تو
خط.
صداي زن در اتاق پيچيد. مرد تنهاش را که خم کردهبود به جلو، به
عقب برگردند و به پشتي ويلچر تکيه داد.
زن دوباره پشت به پنجره ايستادهبود. گفت حالا خود دانيد. خيليها
آمدند, رفتند. من به همهشان هم گفتم. هيچكس رضا نداد.بيايد اين
جا بشيند.
وقتي به حوضچه رسيدند زن ايستاد و دستهاش را روي دستههاي ويلچر
محکم کرد تا به عقب سر نخورد. هر دو به سمت راست نگاه کردند. حوضچه
در سکوت بود و آخرين شعلههاي خورشيد روي برگ درختهاي انجير بازي
ميکرد.
زن گفت: تو موافقي؟
مرد سرش را رو به هوا گرفت تا چهرهي زن را ببيند. گفت من توي جنگ
چيزهايي ديدهام که اينها پيشاش هيچ چيز نيست. ولي تو واقعاً
مطمئني که اين جا خوب است؟
زن گفت: آره. من از اين جا خيلي خوشم آمده. انجيرهاش قشنگ است.
و ويلچر را در سربالايي هل داد.
|
|
|