|
نفوذ فرهنگ عوام
در فرهنگ خواص
گلايل پژند
با وجود نفوذ انديشهي خواص بر انديشه عوام بازخورد فرهنگ عوام نيز
در فرهنگ خواص مؤثر ميافتد. زيرا از يك سو هنر عوام با آنكه ساده
و بيپيرايه است، چون از زندگي عملي طبقه مولد برميخيزد و پيكار
درنگناپذير و قهرماني نوع انسان را نمايش ميدهدو ذاتاً گرم و
پرشور است، از اين رو هنرمندان خواص نيز از آن بينياز و بركنار
نميمانند. هنر عوام چون زاده طبع فرد واحدي نيست و در طي قرون و
در جريان زندگي نسلها پرداخته و زباندار شده است گنجينه بزرگي
براي بهرهبرداري هنرمندان خواص است. از سوي ديگر، خواص جامعه به
سبب نيازي كه به ساختههاي هنري فراوان دارند ناگزير از آنند كه در
مواردي بسيار، مستقيماً از هنر عوام سود جويند و تهيه بسياري از
آثار هنري مثل تصوير، مجسمه و عمارات را كه محتاج دستورزي و كار
خشن است به هنرمندان عوام واگذار كنند و از اين رهگذر به جهانبيني
عوام مجال خودنمائي دهند. علاوه بر اين، به دليل تسلط اقتصادي و
فرهنگي خواص بر عوام، عناصري از فرهنگ خواص بر فرهنگ عوام راه
مييابند، هنر عوام از جهاتي در ديده خواص مأنوس و مطلوب جلوه
ميكند و در نتيجه مورد اعتناي آنان قرار ميگيرد چنان كه بخشهائي
از فولكلور مانند افسانههاي كودكان با همه سادگي خشن خود براي
خواص خوشايند است.
ميدانيم كه در بعضي از دورهها طبقه بالا به دلائلي كه گفته شد به
طبقات پايين نزديك ميشود. در چنين دورههائي نفوذ فرهنگ عوام بر
فرهنگ خواص فزوني ميگيرد. در دورههائي كه تحولات سريعي مانند
بحرانهاي اجتماعي رخ ميدهد مجالهاي مناسبي براي رخنة فرهنگ عوام
در فرهنگ طبقات ديگر فراهم ميشود. نمونة چنين دورهاي اواخر قرون
وسطاي اروپا است: در اين زمان طبقه نوپاي سوداگر به قصد ايستادگي
در مقابل طبقه كهنسال زميندار، دست دوستي به سوي طبقه عوام دراز
كرد و در نتيجه آن، فرهنگ عوام چند زماني با فرهنگ سوداگران
درآميخت و هنر عوام ارج و رونق فراوان يافت. هنرمندان بزرگي كه
هنرشان متّصف به صفت «ملي» شده است همواره از هنر عوام برخوردار
بودهاند. هنر ملي، هنري است كه عناصر و قوالب و طرز دلالت
آن از زندگي مردم گرفته شده است از اين رو، اين هنر براي همه جامعه
كمابيش با معني و دلپذير است و به وحدت اجتماعي يا مليّت
كمك ميكند. البته هنر ملي عين هنر عوام نيست: برخلاف هنر عوام،
بوسيله شخصيتهاي معيني پديد ميآيد و از امكانات تكنيكي زمان خود
بهرة كامل ميبرد.
به عبارت ديگر هنر ملي مؤثرترين عناصر گذشته و حال را به ياري
ميگيرد. راز عظمت هنر ملي در اين است كه سنتها را موافق نيازهاي
موجود جامعه دگرگون ميكند و به زندگي مردم زنده پيوند ميدهد.
شاهنامه فردوسي نمونهاي از هنر ملي است. رواج فراوان آن در جامعه
ايراني گوياي آن است كه فردوسي از يك
|

هنر ملي، هنري است كه عناصر و قوالب و طرز دلالت آن از
زندگي مردم گرفته شده است از اين رو، اين هنر براي همه
جامعه كمابيش با معني
و دلپذير است
 |
سو نسبت به مواريث كهن جامعه
وفادار ماند و از داستانهاي باستاني مردم انحراف نجست و از سوي
ديگر صرفاً به نظم داستانهاي پراكنده اكتفا نكرد، بلكه مطابق
منظور خود كه انگيختگي مردم ايران براي بازيافت استقلال و عظمت از
دست رفته بود، داستانها را مبتكرانه به يكديگر پيوست و زمينه مسائل
اجتماعي ايرانيان گردانيد. شاهنامه از لحاظ مفهوم شامل 3 قسمت است:
در قسمت اول حوادث كُهن و نتيجه نهائي و مهم آنها كه غلبه فريدون
بر ضحاك و بشارت دورهاي پرسعادت است بيان ميشود. قسمت دوم
دلاوريهاي رستم و رد هم شكستن دشمنان ايران و برقراري آيين اخلاقي
زردتشت را نمايش ميدهد قسمت سوم به تركتازي اسكندر و غلبه قطعي
ايرانيان بر يونيان ميپردازد و سخن را با هجوم عرب به ايران
به
پايان ميبرد. اين سه قسمت در عين جدائي، وابسته يكديگر و رساننده
پيامي يگانه است. فردوسي تلويحاً اعلام ميدارد كه روزگار ايرانيان
سه بار تيره و تار شد ـ يكبار به وسيله ضحاك، يك بار بوسيله اسكندر
و يك بار به وسيله اعراب و يادآوري ميكند كه ايرانيان در دو نوبت
از اين سه نوبت بر نكبتهاي تاريخي غالب آمدند. يك نوبت به دست
فريدون و يك نوبت بدست رسم آنگاه به خواننده القا ميكنند كه
مسلماً در نوبت سوم نيز ايرانيان غالب
خواهند شد. بنابراين فردوسي
به ياري سنتهاي حماسي ايران، مايه اميد جامعه ايراني ميشود و شور
مبارزه را در سر مردم مياندازد. هنر ملي جنبه انساني بارزي دارد.
در داستانهاي ديكنز انگليسي، يا تواين آمريكائي يا گوركي شوروي به
تيپهاي متنوع انساني برميخوريم. موسيقي شوبرت اتريش، دورژاك چك،
چايكوفسكي روسي بسا از نواهاي رقصها و سرودهاي جمعي مردم را
دربرميگيرد.
هنر ملي كشاكش زندگي اجتماعي را به خوبي منعكس ميكند و با سياست
ملي همراه است. تصويرهاي زيباي پيكرنگار اسپانيائي (گويا goya) در
ضمن پيكار او و هموطنانش بر ضدبيگانه (ناپلئون) و خودي (اشراف
محلي) پديد آمدند.
آهنگهاي موسيقيدان ايتاليائي(وردي) نمودار پرشورترين جنبه نبرد
مردم ايتاليا براي تحصيل استقلال و وحدت بود، هنر واقعگراي
نويسنده ايرلندي (اوكيسي) از انقلاب ايرلند و تلاشهاي رهبر آن
(لوركين) الهام گرفت نقاشان هلندي: (بوش) و (بروگل) مبارزة مردم
هلند بر ضد حكوم اسپاني را با مقولاتي كه مربوط به اساطير ديني
جامعة اينان بود نمايش دادند. در تصويرهاي اينان معمولاً مهاجمان
اسپانيائي در سيماي جباران تورات و انجيل نمودار ميشوند.
نويسندگان روسي، تولستوي و گوركي در آغوش انقلاب اجتماعي پرورش
يافتند و به الهام آن در بيداري جامعه خود مؤثر افتادند. نقاداني
مانند (راجر فراي Roger Fry) و اعضاي آكادميهاي قديم اروپا كه هنر
ملّي را هنري محدود و كم عمق دانسته و گفتهاند كه اين هنر چون
(ملي) يعني از آن ملتي معين است، رسالت و دامنهاي محدود دارد و
تقويت آن از پيدايش هنر جهاني پهناور و ژرفي كه به كار همه اقوام و
ملل بخورد مانع ميشود. ولي اين نظر به دلائل زير صحيح نيست اولاً
تا زماني كه در جهان ملت و فرهنگ ملي باشد، هنرمند نميتواند و
نبايد رنگ ملي خود را بزدايد. ثانياً هنر ملي مانع ظهور هنر
جهاني نيست بلكه چون براي همه گروههاي ملت به وجود ميآيد رسالت و
دامنهاي پهناور دارد و ميتواند مفاهيم عمومي انساني را كه
براي قومها و ملتهاي مختلف با معني هستند، در قالبهائي ملي عرضه
كند. ظاهراً مخالفان هنر ملي، اين نوع هنر را با هنر ملي نماي
تعصبآميزي كه ناسيوناليستي خوانده شده اشتباه كردهاند و اين
اشتباه خطيري است ـ به همان اندازه كه هنر ملي (ناسيونال) اصالت
دارد و گسترده و از آن همة انسانهاست، هنر ناسيوناليستي ساختگي و
كم دامنه است و تنها به ديدة گروههاي متعصب معدودي خوش مينمايد.
ميتوان نمونه هنر زودگذر و پوك ناسيوناليستي را داستانهاي
نادلنشين و شعرهاي مستانهاي دانست كه در آلمان نازي و ايتالياي
فاشيست، براي انگيختن تعصبات حزبهاي نازي و فاشيست فراهم آمدند و
فقط پس از يك دهه در زبالهدان تاريخ دفن شدند. هنر ملي بنياد هنر
بينالمللي است. هنر هر چه مليتر باشد، استيلاي مكاني و زماني
پهناورتري خواهد داشت، كمي و كاستيهائي كه در برخي از آثار هنري
ملي وجود دارد، زاده ملي بودن آنها نيست بلكه از ضعف جنبه ملي آنها
ميزايد. هنر ملي كه همراه با مفهوم مليت در ايتالياي قرن چهاردهم
به وجود آمد و بعداً پس از هجوم ناپلئون به اروپا، مطلوب ملتهاي
اروپائي گرديد و در آغاز محدوديت بسيار داشت زيرا در آن زمان مليت
داراي معنايي محدود بود و مثلاً بخش بزرگي از ملت را كه مردم
روستائي باشد دربرنميگرفت از اين جهت ملي اروپا به حد كفايت ملي
نبود و نقصهاي آن هم از اينجاست هنر ملي هميشه عميق و رسااست. علت
اينكه برخي از آثار ظاهراً ملي فاقد عمق و رسائي هستند اين است كه
آن آثار واقعاً ملي نيستند. خالقان اين گونه آثار از آميختن هنر و
زبان و سنتهاي ديگر مردم با تكنيكهاي آكادميك، آثاري به بار
ميآورند كه قالبهائي ملي دارند ولي با روح هنر ملي بيگانهاند.
مثلاً واگنر قصههاي اساطيري را از زمينه تاريخي آنها منتزع
ميكند و به صورت قالبهائي مرده درميآورد و صريحاً عقايد پريشان
خود و فلسفه تيره پهناور را در آنها ميريزد. روي سخن او صرفاً با
خواص است. از اين رو آثار او با وجود عظمت صوري و شهرت خود در شمار
هنر ملي درنيامدند بسياري از مقلدان فردوسي از موضوعات و اصطلاحات
و قالبها و سنن حماسي عوام سود جستهاند و مانند او در بحر متقارب
حماسه سرودهاند با اين همه آثار به ظاهر ملي آنان روح ملي ندارند
و با شاهنامه فردوسي برابري نميكند.
همچنان كه بهرهبرداري سطحي و صوري از سنتهاي عوام براي ايجاد هنر
ملي كافي نيست، احياء آثار عوام يا تقليد از آنها نيز آفرينش هنر
ملي را كفايت نميكند. هنرمند ملي مفهومهاي تاريخي و اساطيري
فرهنگ عوام را دقيقاً مد نظر قرار ميدهد و با خلاقيت خود آنها را
به مقتضيات جاري جامعه مربوط ميكند. يا به زبان يك نويسندة
ايراني، به بازآفريني آثار عوام ميپردازد. شاهنامه فردوسي نمونه
خوب بازآفريني هنري است. فردوسي هم با صداقت تمام داستانهاي كهن
را باز ميگويد و هم آنها را طوري تعميم ميدهد كه مشكلات موجود
جامعه را دربرميگيرد. فردوسي چون نسبت به جريان آفرينش هنري خود
هوشيار است و ميداند كه ممكن است شنونده يا خواننده حماسه او
مستغرق محتواي كهنه و افسانهاي آن شود كراراً متذكر ميگردد كه
محتواي حماسه را بايد به معناي مجازي گرفت و از آن درس آموخت.
بر روي هم آثار ادبي ديرپاي به فرهنگ عوام بستگي دارد. به راستي كه
اثر هنري بزرگ، مخلوق جامعه است و فرد هنرمند فقط آن را ميآرايد.
اساطير يوناني آفريدة جامعه يوناني هستند و سدهها پيش از ظهور
(هومروس) و (ويرجيليوس) زاده شدهاند جورج تامسون يونانشناس بزرگ
به دقت نشان داده كه حماسههاي بلند آوازه يوناني
|
 هنر ملي مانع ظهور هنر جهاني نيست بلكه چون براي همه گروههاي ملت به وجود ميآيد رسالت و دامنهاي پهناور دارد
 |
(ايليا و اوديسه)
از فرهنگ مردم برخاستند و در دست نسلهاي پياپي تصحيح و تكميل
شدند. قسمت افسانهاي حماسه فردوسي يعني داستان پيشداديان و
كيانيان كه با حملة اسكندر ختم ميشود و تقريباً شامل دو سوم
شاهنامه است از ثلث ديگر آن يعني قسمت تاريخي كه دورة ساسانيان را
شامل ميشود زيباتر است. اين زيبائي از آنجااست كه افسانههاي
كهنسال پيشداديان و كيانيان در طي هزارهها در دل جامعه پرورش و
آرايش و پيرايش يافتهاند. قهرمانان نامدار آثار ادبي مانند رستم و
اسفنديار و (هملت) و (اتللو) و (دون ژوان) در اصل آفريدة فرهنگ
عوام بودهاند. قهرمانان شاهنامه فردوسي قرنها پيش از فردوسي در
دل مردم ايران خانه داشتند. بسا سالها قبل از شكسپير، مردم عادي
قصههاي هملت و اتللو را ميدانستند، سرگذشت دون ژوان پيش از آنكه
بوسيله (بايرون Byron) به نظم درآيد بر كشتكاران اسپانيايي معلوم
بود. شواليههاي اروپاي فئودال قبل از آن كه در داستان دونكيشوت
تحقير شوند در افسانههاي عاميانه مورد ريشخند قرار گرفتند.
تقريباً همه هنرمندان بزرگ از عوامل مثبت ذوق عوام سود جستهاند.
زبان عوام گنجينة جامعه است ـ اين زبان هيچگاه نميميرد. بلكه فقط
تغيير ميكند و بهبود ميپذيرد. (هرمروس) با آنكه ستايندة بزرگان
بود، پا به فرهنگ عوام داشت. گفتهاند كه (پوچواي) شاعر چيني قرن
نهم اشعار خود را اول بار براي پيرزني روستائي ميخواند و سپس
موافق نظر او بر ساختههاي خود دست ميبرد و نكتههائي كه براي او
نامفهوم مييافت دگرگون ميكرد. فردوسي با وجود بستگيهاي دهگاني
(اشرافي) خود، نه تنها افسانههاي كهن مردم را موضوع شعر خود قرار
داد بلكه قالبهاي زباني و حتي وزن شعر خود يعني بحر متقارب را از
سنن جامعه گرفت. بحر متقارب احتمالاً برخلاف آنچه مشهور است از
اعراب به ايرانيان نرسيده بلكه از مواريث ايران ساساني بوده است و
از اين رو در ايران اسلامي هم رايج و مردمپسند شده است. تا جائي
كه نه تنها فردوسي بلكه بيست و شش تن از معاصران او در آن بحر شعر
گفتند. بر همين شيوه، دانته از زبان خواص جامعه خود يعني لاتين روي
برتافت و اثر واقعگراي عظيم خود را به زبان طبيعي مردم ايتاليائي
سرود و به قول خود كوشيد تا چون يك شاگرد پيروي كند. ميلتون، گوته،
شيلّر و پوشكين از فرهنگ عوام سود جستند. در عصر حاضر نيز بزرگان
هنر به فرهنگ عوام بستگي دارند. برناردشاو از سنن عاميانه انگليس
بهره ميبرد و بسياري از آثار رايزر و ساند برگ آمريكائي وابستة
فرهنگ قومي ايالات متحده آمريكا است. ترانههاي لطيف و اميدبخش و
پر شور عاميانه ذوق افزار هنرمندان نامدار بودهاند. در چين در
زمان (ووتي) حكومت به گردآوري ترانههاي مردم همت گماشت. بر اثر
اين كار شوروي در هنر افتاد و واقعگرائي عوام در موسيقي و شعر سخت
رخنه كرد و آثارگران مايهاي مانند كتاب معروف: (طاووس به جنوب
شرقي پرواز ميكند) كه حاكي از اعتراض شديدي به قيود اجتماعي بود
پديد آمدند. موسيقيدان نامي (گلينكا glinka) گفته است كه موسيقي
را ملت ميآفريند و آهنگساز فقط آن را تنظيم ميكند. موسيقي
اروپائي از قرن پانزدهم به اين سو شاهد صادق اين مدعاست در اين پنج
قرن ترانههاي عوام همواره منبع الهام موسيقيدانان بزرگ و عنصر
ملي موسيقي رسمي اروپا بودهاند.
در اواخر قرون وسطي و در عصر رنسانس ترانههاي عاميانه در موسيقي
رسمي نفوذ پيدا كردهاند و زمينه را براي موسيقي عالي قرنهاي بعد
فراهم آوردند. (باخ) از ترانههاي عوام آلمان و سرودهاي ديني نهضت
لوتر كه در آن زمان جنبشي مترقي بود سود جست. (وِردي) نواهاي
عاميانة ايتاليا را گرفت و بدان وسيله اپراي اروپائي را غني گرداند
و توانست آهنگهائي بيافريند كه بر لب مردم كوچه و خيابان جاري
گردد.
(موتسارت) به مدد موسيقي مردم در ايجاد اپراي ملي آلماني كوشيد و
با اين تدبير معاصران خود و نسلهاي بعد را شيفته هنر خويش ساخت.
هنرمندان فلورانس از (جيوتر) در آغاز قرن چهاردهم تا (ماساچيو) در
اوايل قرن پانزدهم به عوام گرايش داشتند. اينان مسائل روز را در
قالب موضوعهاي ديني مورد پسند مردم بيان كردند و به اين منظور
نقاشي روي گچ را كه مورد علاقه عموم و مانند روزنامه وسيلهاي براي
ارتباطات اجتماعي و آموزش و پرورش مردم بود برگزيدند. (گويا)،
(دومييه) و (وانگوگ) كه با خطهاي مشخص و پاكيزه چهرهها را
نمايش ميدادند و سايه روشنهاي زندگي را تصوير ميكردند از سرچشمه
فرهنگ عوام سيراب ميشدند. تصويرهاي (شاگال) از مفاهيم روستائيان
روسيه و سنن قوم يهود سرشار است همچنان كه پيكرهاي جاندار و متوازن
(بهزاد) در واقعگرائي پهلواني مردم ايران ريشه دارد. شكسپير و
ديگر نمايشنامهنويسان انگليسي معاصر او نه تنها از سنن عوام جامعه
خود، بلكه از سنتهاي عاميانة جوامع ديگر اروپا استفاده كردند.
آثار هنري بزرگ را به ندرت ميتوان از فرهنگ عوام بي بهره يافت در
ادبيات از آثار عالي هومروس يوناني و فردوسي و سعدي ايراني تا
شاهكارهاي پوشكين گوگول، تولستوي، تورگينف و چخوف روسي و اشتاينبك
آمريكائي و در نقاشي از پيكرنگاران رنسانس و (گويا)ي اسپانيايي و
(دومييه) فرانسوي تا نقاشان حماسي مكزيك معاصر مانند (ري ورا) و
(سيكه ايروس) همچنين در موسيقي از نواهاي باخ آلماني و آثار ملي
شوبرت اتريش و شوپن لهستاني و اپراهاي (بارودين) روسي و (اسمه تانا
Smetana)ي چك ميتوان اشاره كرد.
منابع:
جامع شناسي هنر نوشته آريانپور
تاريخ اجتماعي هنر( 4 جلد) نوشتهي آرنولد هاوزر مترجم: امين مويد
ضرورت هنر در روند تكامل اجتماعي نوشتهي ارنست فيشر مترجم : فيروز
شيروانلو
|