|
شـعـر
پژمان گلچين
چقدر تارروي زبان من مويه
ميكني به سمت شمال، ازپاي پياده به بي رمق ترين كسوف درانحناي
آخرجهان،
در جهت اشكهاي پي در پي كودكي توي آلت زنانه ي من
ـ مي خندد به حرف آخري كه داشت توي گلوم ـ
افتاد ورد زبان ِ كوك ساعت از اين دقايق و لحظه ي اول
از پاي جوخه به پشت
ميله ي زندان
: اينجا كسي براي صرف شام تشريف نياورد.
آخرين حرف را وقتي گفت كه پاي آن دوتا چوب ِ بعلاوه نوشته بود
برگشت روي ثانيه ها كه مست بود ـ
كاباره از بوي تند عرق به رنگهاي مختلفي از شب
يا جادوي بزرگ كه
كار از كار ما گذشته است
يا ايهاا لمنادي
جهان دار بي رمق
يا
الغوث الغوث الغوث
اما نمي شنيد كسي كه تو ميخواهي / تمام عقربه ها برگشت پشت
كرد به ساعت آخر
و آخر از تمام جهان كشيده شد به دور
خودش آخر
براي اندك و
اندي
بدون لحظه ي كوتاهي از صدام
ب ِ
دو
ن ِ
لح ظه
ي ِ
كو
تا
هي
از
صدام.
تابستان
83 كابل- افغانستان

هانيه كوچكي
مترسكي كه از فرط مترسكي
باد
كرده اما
به خاطر مترسكي ش نميتواند
بتركد
منم
يك هزاره ميگذرد
از اشيايي كه لطافت شان
پوست توست
چرا؟
در دست من گذاشتيد! سيگاري
چرا؟
كه فندكي را
روشن نمي كرد
نه،چشمهاي مرا ندوزيد
اين خواب سلانه
سلانه صد سال
در حال آمدن ايستاده است
مترسكي كه از فرط مترسكي
باد كرده
اما
ب خاطر دكمه ي ...
روي پاي ترك هايش ايستاده
من هستم كه سر جاي خودم
نيستم
درهاي پنجره اي را باز
ميكنم
كه عقاب عليلي
چشم از آسمان
نميگيرد
چشم از آسمان نميگيرد
آنقدر چشم از آسمان
نميگيرد
كه گريه اش ميگيرد مترسك
گربه اش به پاهاي من نگاه
ميكند
كه از فرط پا بودن باد
ميكنند
باد ميكنند
روي حرفشان باد ميكنند
مترسكي كه به احترام
مترسكيش
نميخواهد بتركد اما
ته سيگارش را توي چشم خودش
خاموش ميكند
سيگارهايشان را توي چشمش
خاموش ميكنند
|