فراسوي تئوري‌هاي مرئي

درسال‌هاي بلوغ داستان‌نويسي
 

بهنام ناصري
 

گفتگو با ساسان رضايي راد (نويسنده‌ي كتاب سطرهاي نامرئي)

تعبيري درباره‌ي ادبيات داستاني امروز ايران وجود دارد مبني بر اين كه داستان ما دارد دوران جنيني خود را سپري مي‌كند. با نظر به سبقه‌ي نه چندان طولاني داستان‌نويسي در كشور آيا شما هم ادبيات داستاني ايران را در چنين قد و قواره‌اي مي‌پنداريد؟
قبل از اينكه به اين سوال شما پاسخ بدهم برآنم كه در مورد خط سير ادبيات داستاني ايران از آغاز تاكنون، مقدمه‌وار توضيحاتي داشته باشم. گفته شده است كه داستان در كشور ما از جمال‌زاده و ـ اگر درست گفته باشم ـ با «يكي بود يكي نبود»ش آغاز شد. اگر چه جمال‌زاده آغازگر بود، اما ما مي‌توانيم آغازگاه داستان‌نويسي جدي در ايران را نزد هدايت جستجو كنيم.

مثل شعر نو كه به طور جدي از نيما آ‎غاز شده، در حالي كه قبل از نيما هم شاعران نوپردازي چون «تندر كيا» و ديگران را داشتيم. به هر حال هدايت پس از دوره‌اي كه شروع به داستان‌نويسي كرد ـ كه بسيار هم متفاوت شروع كرد‌ ـ يعني درهمان سال‌هاي آ‎غازين قرن حاضر، به تأثير از همان توفيق اجباري فرستادن نخبه‌گان به خارج از كشور و آشنايي با ادبيات غرب ـ به ويژه فرانسه ـ به توانايي‌هاي نويسنده‌اي خلاق و روشنگر رسيد. ديگر جاي هيچ شك

و شبهه‌اي هايي باقي نبود كه ادبيات داستاني ما با قرار گرفتن در خط سيري بالا رونده، به سوي موقعيت‌هاي متعالي‌تر در حال پيش روي است. اما ناگهان در پي سلسله اتفاقاتي ادبي و حتي غيرادبي كه عمده‌ترين‌شان در دهه‌ي چهل به وقوع پيوست، همه چيز در حالتي نامنتظر و بي هيچ روند دنباله‌داري، معوق ماند. جالب اينجاست


وقتي قرار باشد شما با نگاهي از پيش
 تعريف شده، بنويسيد، در همان يك يا دو
اثر اول، هر آنچه را گفتني است، خواهيد
 گفت و چيزي براي بعد، باقي نخواهيد گذاشت

 كه در آن دوران، كفه‌ي شعر بيشتر سنگيني كرده و در اين عرصه، ما شاهد ظهور شاعران قابل اعتناتري بوديم. چنين رويداد تباه كننده‌اي كه منجر به تأخيري بيست ـ سي ساله شد، بر روند رو به رشد ادبيات داستاني ما، تأثير بازدارنده‌اي داشت كه بررسي اين موضوع خود شرحي كشاف مي‌طلبد و بايد به وقت ديگري موكولش كرد. اما در نگاهي گذرا و شتابناك مي‌توان اين طور بيان كرد كه ادبيات ما در آن دوره، دچار نوعي نگاه تعقيدمندانه بود كه همه چيز را با گونه‌اي طرز تلقي واحد و هم جنس قالب‌گيري و خود را از ادبيت خود تهي كرد.
 

… و اين، آيا همان استفاده‌ي ابزاري از ادبيات در وجه بيان‌گرانه‌ي زبان نيست؟
دقيقاً، و همين استفاده‌ي ابزاري از ادبيات، ريشه‌ي خلاقيت را در بسياري خشكاند. چنان كه نگاهي آماري به وضعيت نويسندگان آن دوره، ما را به چنين استنتاجي مي‌رساند. اگر دقت كنيد مي‌بينيد در همين دوره ما با يكسري نويسندگان تك اثر ـ يا نهايتاً دو اثر ـ رو به رو هستيم كه تعدادشان هم كم نيست. اين نويسندگان، چون هر چه در چنته داشتند در آثارشان ريختند و عرضه كردند، انرژي‌شان ته كشيد و بي آن كه ردپاي ديگري از خود بر جاي بگذارند، ميدان را خالي كردند و رفتند. مي‌دانيد چرا؟ چون وقتي قرار باشد شما با نگاهي از پيش تعريف شده، بنويسيد، در همان يك يا دو اثر اول، هر آنچه را گفتني است، خواهيد گفت و چيزي براي بعد، باقي نخواهيد گذاشت؛ اگر هم باشد، جز تكرار مكررات نيست اين است كه من فكر مي‌كنم ادبيات داستاني ما پس از گذر از يك دوره‌ي فترت ـ كه البته با افت و خيزهايي همراه بود ـ و نيز با اعتنا و التفات به چند پديده و استثنا كه سخت كوشانه در آسمان ادبيات ما درخشيدند، بايد گفت كه تازه دارد نفس مي‌كشد. فارغ از همه‌ي معادلاتي كه ممكن است ادبيت‌اش را سلب كند.
 

شما با تعبير دوره‌ي جنيني ادبيات داستاني ايران در وضعيت كنوني مخالف هستيد. آيا معتقديد در شرايط فعلي به ماهيت داستان نزديك‌تر شده‌ايم؟
به نظرم با توضيحاتي كه در پاسخ به سوال قبل دادم و همين‌طور با عنايت به پيشينه‌ي هفتاد ـ هشتاد ساله‌ي ادبيات داستاني ايران كه از هر از گاهي با پديده‌هايي قابل طرح موجوديت خود را تضمين كرده، مي‌توان گفت كه ادبيات داستاني ما، فعلاً دارد دوره‌ي بلوغ خود را سپري مي‌كند. ضمن اين كه بايد در نظر داشته باشيم ما در عصر ارتباطات و انبوهي داده‌ها هستيم و نمي‌توانيم خود را از سير تحولاتي چنين شگرف و جهاني بركنار بدانيم. بنابر اين بديهي است كه بايد در عرصه‌ي ادبيات جهاني، براي خود جايگاهي قايل شويم.


اتفاقاتي كه در ابعاد مختلف، طي يك دو دهه‌ي اخير در كشور رخ داد، آيا سهمي از بالندگي نسبي ادبيات داستاني ما دارد؟
طبيعتاً بله. من فكر مي‌كنم در دو دهه‌ي اخير، روند رو به جلوي داستان ايران تسريع شد.


پس چرا هنوز از فقر مخاطب ادبيات در اشكال تأسف‌باري رنج مي‌بريم؟ با نظر به گستردگي رسانه‌هاي جمعي و پذيرفتن اين تلقي جهاني كه ما در عصر ارتباطات زندگي مي‌كنيم، چرا نتوانستيم مخاطب‌مان را ـ نه همپاي ادبيات‌مان ـ از موضع بدو‌ي‌اش در قبال مقوله‌ي ادبيات جدا كرده و سطح سلايق‌اش را ارتقا دهيم؟
البته من معتقدم اين آسيب‌شناسي، تنها بر كاستي‌هاي وطني دلالت ندارد. يعني اين مشكل كاملاً وطني نيست. نمي‌شود اين طور تلقي كرد كه فقط مشكل مااست. بلكه يك مشكل جهاني است.
 

من مي‌پذيرم كه در كشوري مثل فرانسه هم ممكن است تيراژ برخي كتاب‌ها مثلاً كتاب‌هاي شعر حتي كمتر از پانصد نسخه باشد؛ اما به همان تعداد، مخاطب خلاق و خواننده‌ي حرفه‌اي مي‌توان براي اين كتاب‌ها متصور بود. متأسفانه در كشور ما حتي مخاطباني كه اصطلاح حرفه‌اي به آنها اتلاق مي‌شود، چندان كيفي و حرفه‌اي نيستند. چرا هميشه ابعاد كمي قضيه براي ما محور بوده است. در حالي كه نه در كميت و نه در كيفيت مخاطبان ادبيات، هرگز به شاخص‌هاي پيشرفت نرسيده‌ايم؟
در اين باره بايد بگويم كه شايد دلايل خاص براي ركود كمي و كيفي مخاطب ادبيات وجود دارد. اين نكته خيلي مهم است كه آمارهاي ارايه شده در رابطه با جايگاه ادبيات نزد مردم، وضعيت نشر و اقشار كتابخوان و مخاطبان ادبيات تا چه اندازه به واقعيت نزديك باشد! سوالات بي‌شماري مطرح است و همواره در صحت پاسخ‌هايي كه مي‌گيريم جاي ترديد وجود دارد. مخاطبان ادبيات ما آيا به ميزاني كه در محاسبات‌مان به آن مي‌رسيم، كيفي هستند؟ اصلاً


دافعه‌ي روشنفكران ما نزد مردم عامه
همواره بيش از جاذبه‌ي آنها بوده است

آيا مخاطبين حرفه‌اي ـ در ابعادي كه فكر مي‌كنيم ـ داريم؟ اگر داريم كميت‌شان چقدر است؟ شايد در وضعيتي به سر مي‌بريم كه نمي‌توان تحليلي از اوضاع ادبيات به دست داد. چون اين بحث‌ها نيازمند رجوع به تحليل‌هاي جامعه شناختي و روان شناختي است كه فكر مي‌كنم بسيار تخصصي‌تر بايد به قضيه نگاه كرد؛ يعني بايد جامعه‌شناسي و روان‌شناسي بسيار دقيقي از اين وضعيت به دست دهيم. ما هنوز از مزيت كارشناسي‌هاي صحيح در اين رابطه برخوردار نشده‌ايم. آن‌چه كه الان بيان مي‌كنيم، مبتني بر يك‌سري از جستارهاي شخصي است. اما به هر حال بازدارندگي برخي عوامل هم قابل چشم‌پوشي نيست. من فكر مي‌كنم يكي از مهمترين عوامل، حضور گسترده‌ي برخي رسانه‌ها باشد كه در برخي از ابعاد رسانه‌اي منجر به ركود سطح سلايق عمومي در زمينه‌ي ادبيات شده است. اگر قرار است در آسيب‌شناسي ادبيات ـ به ويژه ادبيات داستاني ـ امروز ايران، احكامي كاملاً قطعيت يافته صادر كنيم، لازم است داده‌هاي آماري اين مسايل نيز مورد بحث و تبادل نظر قرار گيرد. ما الان بحران بزرگي به نام مخاطب جدي داريم. كتاب‌هاي ما در كتابفروشي‌ها خاك مي‌خورند و اساساً با تيراژ پايين چاپ مي‌شوند اگر بخواهيم يك تحليل سردستي در شمايي كلي به دست دهيم، مي‌توانيم بگوييم مشكلاتي وجود داشته كه مخل كيفي‌تر شدن نگاه مخاطبين به كتاب و متن شده است؛ مثلاً عدم دسترسي مخاطبين به موضوعاتي كه مي‌توانست خيلي راحت‌تر و آسان‌تر در اختيار آنها قرار گيرد.


فكر نمي‌كنيد مهجور ماندن زبان فارسي، يكي از مهمترين دلايل تضعيف مخاطب ادبيات ايران ـ يا مخاطب ايراني ادبيات ـ است؟
اين هم مي‌تواند يكي از عوامل باشد كه بر بحران مخاطب مؤثر بوده؛ اما نمي‌شود گفت به طور مستقيم تأثير يكسويه و مخلي داشته است. شايد بتوان مشكل گراني آثار عرضه شده ـ يعني قيمت بالا براي مصرف كننده‌ي كتاب ـ را نيز مزيد بر علت اين آسيب‌شناسي فرهنگي دانست.


البته اين نكته را مي‌پذيرم؛ اما همانطور كه شما مهجور ماندن زبان را از قدرت چندان شگرفي برخوردار نمي‌دانيد، من هم تأثير گراني كتاب را چندان بسزا ارزيابي نمي‌كنم. چون مي‌بينم مراكزي هم كه به طور رايگان كتاب در اختيار متقاضيان قرار مي‌دهند، از رونق چنداني برخوردار نيستند. گسترده‌ترين رسانه، يعني تلويزيون هم به طور علني دارد سطح سلايق عمومي را هر روز پايين و پايين‌تر مي‌آورد. متأسفانه عامه‌ي مردم ما هنوز ترجيح مي‌دهند داستان‌هاي كوچه بازاري فلان نويسنده را بخوانند تا آثار جدي ادبيات داستاني را. همچنين در ادبيات غير وطني، تعداد كساني كه ـ مثلاً ـ دانيل استيل را ترجيح مي‌دهند به مراتب بيشتر از علاقه‌مندان آثار جدي ادبيات داستاني غيروطني است. بله، به اين خط و ربط‌ رسانه‌هاي جمعي كشور ما ـ بعضاً ـ دامن زده‌اند. به هر حال كسي كه به طور جدي كار ادبيات مي‌كند، نمي‌تواند حسابي روي عامه‌ي مخاطبان داشته باشد. شايد سال‌هاي سال طول مي‌كشد تا به جايي برسيم كه نويسنده بتواند با نوشتن و انتشار كتاب، امرار معاش كند.
من فكر مي‌كنم گسست ارتباط بين نويسنده‌ي جدي و خلاق با مخاطبين عام به يك مشكل بزرگ تاريخي برمي‌گردد. مخاطبين ما طبق روالي ديرينه و شايد الفتي ذهني ـ تاريخي، به شنيدن حكايات و امثال و حكم، قصه‌هايي كه بسيار آسان‌ياب و سهل‌الوصول هستند، كاملاً عادت كرده‌اند. شايد بشود گفت گسستي تاريخي بين روشنفكران و عامه‌ي مردم وجود داشته است. آن‌‌چه روشنفكران ما در طول تاريخ از خود بروز داده و بر جاي نهاده‌اند، هميشه موجب استنكاف ديرينه‌ي مخاطبين عام از نزديك شدن به آنها بوده است. دافعه‌ي روشنفكران ما نزد مردم عامه، همواره بيش از جاذبه‌ي آنها بوده است. تأثيرات سو اين قضيه، به خاطر استمراري طولاني است كه هميشه شكاف روشنفكر وجامعه را عميق‌تر كرده است. به همين دليل آن چيزهايي كه راحت‌تر و آسان‌تر قابل درك بوده، همواره اقشار عامه را جذب كرده است. براي حل اين مشكل كهنه و قديمي به نظر مي‌رسد يك مقدار زمان لازم است.


آقاي رضايي؛ آيا نظام آموزشي ما نوع رويارويي با كتاب و اساساً فرهنگ مطالعه را به دانش‌آموزان‌مان القا نمي‌كند؟ و آيا راهكارهاي فرهنگي براي بهبود وضعيت و اشاعه‌ي فرهنگ مطالعه در جامعه را نبايد در تغيير نظام‌هاي آموزشي ـ مدارس، آموزشگاه‌ها، دانشگاه‌ها و … جست؟
البته نگاه شما نگاهي جدي و كارشناسانه به اين مقوله است. فكر مي‌كنم الزاماً بايستي اين فرهنگ‌سازي را از همان دوران آموزش ابتدايي شروع كرد. يعني توجه دادن جامعه به كتاب و ايجاد علاقه به مطالعه در افراد را بايد از


بحران مخاطب، بحران سراسر دنياست. فن‌آوري‌هاي بسيار فريبنده در دنياي امروز؛ در عين ايجاد برخي فرصت‌ها، فرصت‌هاي
ديگري را از انسان قرن حاضر سلب مي‌كند

همان دوران كودكي در فرآيند رشد و آموزش آنها لحاظ كرد. بايد به آناني كه از كتاب و خواندن گريزان‌اند، توضيح داد كه حضور كتاب يعني نفي جهل و تبعات آن در جامعه‌اي كه در آن كتاب و ادبيات از منزلت بالايي برخوردار است، بدون شك از ميزان جرم، بزه و انحرافات اجتماعي مي‌كاهد. البته در اين خصوص، همانطور كه گفتم، كارشناسي دقيق و بسيار موشكافانه‌اي لازم است. بايد اين امر را به اهل نظرش واگذاشت؛ تا در فرآيند برنامه‌ريزي‌هاي گسترده و مدون، اين كاستي جوري برطرف شود. پر واضح است كه در اين پروسه نمي‌توان ناديده انگاشت سهم كساني را كه با آثارشان در حوزه‌ي ادبيات، گرايش همگاني به خواندن ـ آن هم خواندني جدي را ـ در مردم پديد مي‌آورند. به هر حال نبايد اين طور فكر كنيم كه مشكل لاينحلي پيش رواست. چون همان‌طور كه گفتم، اين معضل سراسري و جهاني است. اگر مي‌شنويم در آمريكا تيراژ كتاب‌ها ميليوني است، بايد در نظر داشته باشيم كه اين ميزان مخاطب متعلق به جمعيت بسيار بالايي است. بنابر اين به نسبت آن جمعيت، تيراژ كتاب‌ها هم توجيه پيدا مي‌كند. در مجموع ترديد ندارم كه بحران مخاطب، بحران سراسر دنياست. فن‌آوري‌هاي بسيار فريبنده در دنياي امروز؛ در عين ايجاد برخي فرصت‌ها، فرصت‌هاي ديگري را از انسان قرن حاضر سلب مي‌كند.


 فكر مي‌كنيد تعاريف و تلقيات جامعه‌ي ما از هنر تا چه اندازه به ماهيت هنر نزديك است؟
در دوره‌اي از تاريخ معاصر، آن وقت‌ها كه ما دانش‌آموز بوديم، از ما مي‌پرسيدند: هنر براي هنر خوب است يا هنر براي اجتماع؟ و ما در انشاي‌مان به طور خودكار بايد مي‌گفتيم هنر براي اجتماع؛ براي مردم. من با ايمان به اين مقوله، به جرأت مي‌گويم كه هنر به خودي خود متعهد است. هنرمند كسي است كه علي‌رغم همه‌ي مشكلات پيرامون خود، شب و روز به هنرش مي‌انديشد. اكنون با تلقي جديدي از هنر مواجهيم كه در حقيقت مي‌توان تفسير جديدي از آن به دست داد كه آن نيز هر لحظه متغير و ديناميك است.


يعني معتقديد هنرمند عليرغم همه‌ي اين كاستي‌ها و با وجود بحران مخاطب، راه خودش را رفته و ساز خودش را مي‌نوازد؟
بله؛ در مورد خودم بايد بگويم من هميشه يك مخاطب فرضي دارم كه به حرف‌هاي من صبورانه گوش مي‌دهد. بنابر اين در بيرون حتي اگر يك مخاطب داشته باشم كه با تعلق خاطر كار مرا بخواند، براي من راضي كننده است و به او ايمان دارم. اما به واقع بايد فارغ از كار هنرمند، تمهيداتي جدي و اساسي براي ارتباط دادن هنر و اجتماع صورت گيرد. تحقق اين اتفاق جدي كه نيازمند زماني طولاني است شايد بشود گفت هم جسارت نويسنده را مي‌طلبد و هم مشاركتي جمعي را. قرار نيست كه ما از معلول‌ها حرف بزنيم. بايد دنبال علت‌ها در ابعاد اجتماعي هنر باشيم. ما تنها از آن‌چه به وقوع پيوسته حرف مي‌زنيم. اما دنبال ريشه‌ها نيستيم.

 

 

 

نفوذ فرهنگ عوام در فرهنگ خواص

شاعر كولي

 

چند تكه فكر درباره‌ي عشق

فراسوي تئوري‌هاي مرئي

داسـتان

شــعــر

پر كارترين نقاش تاريخ

 

رقابت بي رقيب!

آهنگ‌سازی با 400 بچه

معرفي كتاب