مظاهرشهامت

 

تاريخ
از صاعقه هاي شباهت فرسوده است
من از كوشش باران
و تو از تيك تاك روز
ساعت
ثانيه هاي برف در ايستگاه اتوبوس
و لابلاي آن همه سطر در روزنامه ها .

مي توان گامي ديگر برداشت
گامي از … تا…

اما نه ، بيشتر از اين بايد سنگين بود.
خطر سقوط به قعر آسمان
با سر
با فرسودگي
با هر آن چيزي كه ما را به كاه و پر مبدل كرده اند.
همن است
پا كه از زمين برمي داريم آسمان مي لرزد.
در اينجا
مي توان باچند سطر فاصله
بازيگوشانه
خواننده را در انتظار واقعه نگه داشت
او جرعه چايش را قورت نمي دهد .
زنگ اتفاق
بوي فاجعه
زمين متروك در آينه هاي خالي .
درخت مي ماند چرا ميوه دهد
آب تصميم مي گيردجاري نشود.
صف درناهاي مهاجر
پاره خط دلتنگي است
و ياد كهكشان
چيزي مسخره
در ذهن مارمولك كه حوصله ندارد
بازهم جهان را مضطرب نگاه كند .

خطابم تويي خواننده آشنا
مارمولك هم حيوان نجيبي است .
نه ، نمي ارزد اين خطر .
دوباره از پنجره نگاه مي كنم
اين درختان صف كشيده در كنار خيابان
از جايي دور آمده اند
ميهمانان پاييز
- فصلي جديد از سالي نامعلوم - .
شاخه هاشان يخ بسته
نجواهاشان منظومه هذيان وكرخني
باد در ميانشان زوزه كش
تا من دهشت ناچاري را ذره ذره بار آورم .
از كنارشان مي گذري
تلو تلو مي خورد و گاه سكندري
و فقط من مي دانم
هيچگاه هيچ گردن بندي نداشته است .
سيلي سرما
و شلاق باد برپاهاي عريانت .
گاهي به تماشايم مي ايستي
فرسوده تيك تاك روز و ساعت و ثانيه
و آواز كپك هاي تاريخ است
در هوي و هو هو ي باد .




گفتم: تف كن از شراب نيست
تو زهر ثبات جهان را سر كشيده اي .
گفتي : نه ، قرار همين است
من مرگ مفلوج را خواهم زاييد
درست در آخر همين شب .





اگر مي آيي
چشم هايت را پشت در بگذار
مثل كفش هايت .
كه من تاريكم .

من تاريكم
با جنگل
با كوه
با آسمان و زمين و آواز مخصوص گنجشك ها
حتي با تو كه
هر وقت مي خنديدي
من يك بار از شادي مي مردم
بار ديگر از اندوه
و انار و هندوانه و بمب ها
بي دليل مي تركيدند .

آمدي هيچ لازم نيست دستمال بكشي
برجمجمه خاك گرفته ام در طاقچه
يا به آن همه خنده هاي كهنه ام در گنجه
جارو كني اتاق را از پچپچه هايي
كه با فانوس هاي خاموش داشته ام .
آمدي هيچ لازم نيست بگويي
در آن بيرون
نقطه و ويرگول ها از شعرهاي من كوچ مي كنند
وبندها را سيل و خس وخاشاك پر كرده اند .

اگر مي آيي چشم هايت را پشت در بگذار
مثل كفش هايت .
حضورت تاريكي آكنده ست
بيشتر از حدود تملك دست هاي من .

من تاريكم
در جايي كه هر جاست تاريكم .





طبيعي است
آدم بايد با دو پايش راه برود
پرنده با بال هايش پرواز كند
دريا در باد موج بردارد
برف به قله كوه بنشيند
شاه فرمان دهد
جلاد سر ببرد
عروس زيبا باشد
…………
كلمه « بايد » را از مصرع اول برمي دارم
سپس
از اين همه طبيعي بودن
مي ترسم .

 

 

 

 

هنر شرقي، هنر غربي

رويا‌هاي يك نابغه

فوق ستاره‌اي با نام هافمن

شعر

داسـتان

هدف هنر لذت بردن مخاطب است

هر نويسنده‌اي مخاطب مي‌خواهد

اندر قضاياي شعر امروز

معرفی کتاب